امروز میخواهم از دردناکترین سکوت بگویم. میگویند: «سکوت نشانهی رضایت است، سکوت نشانهی خوشحالی و خشنودی است…» اما بگذارید معنی سکوت را در افغانستان برایتان بگویم.
در افغانستان، وقتی پدری با دستان خالی به خانه بازمیگردد، سکوت میکند؛
وقتی کارگری نتواند کار پیدا کند، سکوت میکند؛
وقتی مادری فرزندش را در راهِ قاچاقِ خارج گم میکند، سکوت میکند؛
وقتی زنی از کارش اخراج شود، سکوت میکند؛
وقتی دختری از رفتن به مکتب منع شود، سکوت میکند؛
وقتی دختری نتواند جلوی پدر خود بایستد، سکوت میکند؛
وقتی دختری نتواند از حق خود دفاع کند، سکوت میکند؛
وقتی مجبور به ازدواج اجباری میشود، سکوت میکند؛
و فقط سکوت میکند…؛
در افغانستان ما به این میگوییم سکوت!
در جایی که زنی از حقوق اولیهی خود محروم شود، سکوت اجباری است، در جایی که دختران نمیتوانند به مکتب بروند، سکوت اجباری است، در جایی که دختران نوجوانی که باید در صنف درس باشند، در خانهی شوهر هستند، سکوت تنها کاری است که میتوان انجام داد، در جایی که دختران را از گهواره به خانهی شوهر میفرستند و تنها سکوت، همرازشان میشود…
اینجا افغانستان است و معنی سکوت همین است. وقتی پدری با دستان خالی به خانه بازمیگردد، سکوت میکند؛ نه چون راضی است، بلکه برای هزارمین بار در درون میشکند، برای هزارمین بار خودش را تحقیر میکند و برای بار چندم تسلیم میشود. شاید در بیرون فقط سکوت کند؛ ولی در درونش غوغایی برپاست.
وقتی کارگری از کار اخراج میشود، فقط سکوت میکند؛ مگر به غیر از سکوت کار دیگری هم میتواند بکند؟ با چه کسی بحث کند و با چه کسی بجنگد؟
و مادری که جگرگوشهاش را با صد بیم و امید از راه قاچاق به خارج میفرستد و چشمبهراه خبر است، اگر خبری از فرزندش نیامد، باز ظاهراً سکوت میکند؛ اما درد دیگری در درونش زبانه میکشد.
وقتی زنی را به خاطر زن بودنش از کار اخراج میکنند، باز هم سکوت میکند. وقتی دختری پشت دروازهی بستهی مکتب میماند، فقط در سکوت گریه میکند، در سکوت ناامید میشود و در سکوت محدود میگردد…
وقتی دختری را مجبور به ازدواج میکنند، فقط سکوت میکند؛ نه چون راضی است، بلکه چون نمیتواند در برابر پدرش بایستد و نظرش را بیان کند؛ چون نمیتواند در برابر پدرش «نه» بگوید. او مجبور میشود باز در سکوت گریه کند و نباید صدایش شنیده شود؛ چون میگویند صدای زن بلند نشود…
معنی سکوت در افغانستان همین است: وقتی غم بیش از حد شود، فقط تو میمانی و سکوت. نه چون کاری از دستت برنمیآید؛ بلکه چون سکوت را ترجیح میدهی. سکوت را ترجیح میدهی؛ چون تنها کاری است که بعد از آن برای طرف مقابل، نه پشیمانی وجود دارد، نه دلخوری، نه جنگ و دعوایی، نه نفرتی و نه حس بدی. اما اینها فقط برای طرف مقابل توست، نه خودت! اینها فقط برای این است که طرف مقابل از تو دلخور نشود؛ اما هرگز به فکر خودت نیستی.
و این دقیقاً مثل دختری میماند که پدرش او را مجبور به ازدواج میکند؛ اما او فقط به این فکر میکند که پدرش از او آزرده نشود. به همین دلیل سکوت میکند و این است دردناکترین سکوت یک دختر؛ وقتی که بیشتر از خودش، به فکر آبرو و غرور پدرش است…
و این تنها کاری است که یک انسان رنجدیده انجام میدهد: فقط سکوت! سکوتی که ظاهر انسان را آرام نشان میدهد؛ اما در درون، او را فرامیبلعد.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه