دختری که هر روز کنار جاده‌ی زندگی منتظر آزادی می‌نشیند

این روزها شهر از هر روز دیگری شلوغ‌تر است؛ از همان دانش‌آموزانی که لباس آبیِ مکتب بر تن دارند، همان‌هایی که تخته‌های امتحان را در دست گرفته‌اند و با قدم‌های مطمئن به سوی جایی می‌روند که همیشه آرزوی رسیدن به آن را داشته‌ام.

می‌دانی من از چه حرف می‌زنم؟ من از این تفاوت‌ها حرف می‌زنم. از شلوغی این شهر دلم گرفته است، از آزادیِ این ملت گله دارم و از آبیِ درخشانِ لباسِ این جوان‌ها دلم می‌سوزد. نه از این جهت که آن‌ها خوشحال اند؛ بلکه از این رو که من از تجربه‌ی چیزی محروم شده‌ام که حق طبیعی‌ام بود.

روزی با هم هم‌قدم بودیم؛ اما این بار من از او جلو زدم، نه از روی غرور و برتری، فقط نمی‌خواستم در مسیری قدم بزنم که فاصله‌ی میان ما را هر لحظه بیشتر نشانم می‌داد. با این حال، حتی قدم‌های بلندم هم نتوانست پنهان کند که چقدر از آرزوهایم دور مانده‌ام. او با همان تخته‌ی امتحانش رفت، به سوی چیزی که شاید برای خودش فقط یک امتحان و نتیجه‌ی تلاش‌هایش در زندگی باشد؛ اما برای من آرزویی شده است که پنج سال در حسرت آن مانده‌ام. برای من، نشانه‌ی تمام فرصت‌هایی است که از دست داده‌ام و من فقط مانند تماشاگری خاموش به رفتنش چشم دوختم.

آری، او پسری بود که برای امتحان دادن به مکتب می‌رفت. اما من چه؟ من امسال باید در یکی از همان صنف‌ها می‌نشستم، با دستانی که از استرس سرد شده و می‌لرزد، ورق امتحان را ورق می‌زدم و با هزار امید به سوال‌ها پاسخ می‌دادم. باید نگران نمره‌هایم می‌بودم، نه نگران آینده‌ای که از من گرفته شده است. باید لباس مکتبم را می‌پوشیدم، با دوستانم می‌خندیدم و منتظر زنگ امتحان می‌ماندم. اما حالا حتی فرصتِ امتحانِ صنف یازدهم را هم ندارم؛ فرصتی که برای خیلی‌ها بخشی عادی از زندگی است، اما برای من به آرزویی دور تبدیل شده است.

گاهی با خودم فکر می‌کنم اگر دروازه‌های مکتب بسته نمی‌شد، امروز من هم میان همان جمعیت با اضطراب، با امید و با هزار آرزو قدم می‌زدم. شاید همین حالا برگه‌ی امتحانم را در دست داشتم، شاید با عجله سوال‌ها را مرور می‌کردم و شاید بعد از پایان امتحان، با لبخند از دروازه‌ی مکتب بیرون می‌آمدم. اما حالا فقط از دور نگاه می‌کنم و آرزو می‌کنم کاش یک بار دیگر می‌توانستم به مکتب بروم. پس چرا من از این مسیر بازمانده‌ام؟ چرا باید دلم از این همه بی‌عدالتی بشکند؟ چرا باید ببینم دیگران آزادانه برای آموختن به مکتب می‌روند؛ اما من حتی اجازه ندارم در حویلیِ مکتبم قدم بزنم، چه برسد به اینکه در صنف بنشینم و درس بخوانم؟

هر از گاهی به اطرافم نگاه می‌کنم، این طرف یک پسر، آن سوی سرک هم پسری دیگر… پسر و پسر، همه در حال رفتن به مکتب اند؛ اما هیچ‌کس دختری را نمی‌بیند که مثل عزاداران لباس سیاه بر تن دارد. انگار سیاهی بخشی از سرنوشت ما شده است. پس چه فرقی می‌کند که «سیاه‌سر» ما را صدا بزنند یا «سیاه‌بخت»؟ وقتی آدم احساس کند از ساده‌ترین حقش محروم شده، حتی رنگ‌ها هم معنای دیگری پیدا می‌کنند.

تفاوت همین‌جاست؛ آن‌ها این روزها نگران امتحان‌هایشان هستند، نگران اینکه چه نمره‌ای می‌گیرند و نتیجه‌ی تلاش‌شان چه خواهد شد. اما من حتی فرصت تجربه‌ی همان نگرانی‌ها را هم ندارم. من حتی نمی‌توانم آن استرس و هیجانی را تجربه کنم که هنگام دیدن نتیجهٔ امتحان به سراغ آدم می‌آید. نمی‌توانم خودم را در لباس مکتب ببینم و لحظه‌ای در زندگی‌ام شاگردی کنم؛ در حالی که این موضوع برای پسران خیلی عادی است. این بی‌انصافی است. تفاوت‌های میان ما عین بی‌عدالتی است، اما کسی نمی‌بیند من که لباس سیاه پوشیده‌ام و عزاداری می‌کنم، با آن پسری که لباس آسمانیِ مکتب بر تن دارد چقدر فرق داریم.

با همه‌ی این تفاوت‌ها، دلتنگیِ مکتب آن‌قدر در این پنج سال با من مانده که نمی‌دانم چند دختر دیگر نیز همین درد را زندگی می‌کنند. نمی‌دانم چند نفر هر روز با دیدن دروازه‌های بسته، رویاهایشان را پشت همان دروازه‌ها فراموش می‌کنند. اگر بگویم دلم برای مکتبم تنگ نشده، دروغ گفته‌ام. اگر بگویم نمی‌خواهم مکتب‌ها دوباره باز شوند، بزرگ‌ترین دروغ را گفته‌ام. اگر بگویم حسادت نمی‌کنم، باور کن که خیلی حسادت می‌کنم؛ چون از دست دادن یک حق، زخمی نیست که به این آسانی فراموش شود. این زخمی است که در این پنج سال هر روز عمیق‌تر شده است و نمی‌توانم نادیده‌اش بگیرم؛ چون چیزی که از من گرفته‌اند، ابتدایی‌ترین حقم بوده است.

با همه‌ی این دردها، هنوز به خودم افتخار می‌کنم. تسلیم نشده‌ام. شاید بارها زمین خورده باشم؛ اما هر بار دوباره برخاسته‌ام. زخمی‌ام؛ اما می‌خواهم مرهم زخم‌های خودم باشم. می‌خواهم ثابت کنم که با بستن دروازه‌های مکتب، نمی‌توان رویاهای یک دختر را از بین برد. می‌خواهم ثابت کنم که می‌توانم رهبر باشم، آزاد باشم، قهرمان شوم و مایه‌ی افتخار باشم. هر بار که بی‌عدالتی را می‌بینم، قوی‌تر می‌شوم و به این باور می‌رسم که همین زخم‌ها مرا وادار می‌کنند بیشتر تلاش کنم، بیشتر بیاموزم و بیشتر به خودم ایمان داشته باشم.

پس می‌گویم: این روزها هم می‌گذرد. روزی خواهد رسید که نه فقط من، بلکه همه‌ی دختران کشورم آزادانه زندگی کنند، آزادانه رویاهایشان را دنبال کنند و برای آینده‌ای که می‌خواهند تلاش نمایند.

این نوشته را به یادگار از روزهایی می‌گذارم که سخت بود و درد داشت؛ اما نتوانست امیدم را از من بگیرد. من هنوز منتظر روز آزادی‌ام هستم و ایمان دارم که آن روز خواهد رسید.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000