من دختری هستم که در روزِ آخر امتحان، از درس، مکتب، تحصیل و هدفم دور شدم. روزی بود که تصمیم گرفتم دیگر هرگز به سمتِ درس و مکتب نروم. تصمیم گرفته بودم از آرزوهایم فاصله بگیرم. خیلی تلاش میکردم سراغ کتابهایم نروم؛ زیرا از کتابها بدم میآمد و از دختر بودنم شرم داشتم. همواره خسته بودم و قلبم مثل سنگ شده بود. فقط نگاه میکردم و لبخندهای ظاهری میزدم؛ اما درونم پر از درد بود. کسی مرا درک نمیکرد و میگفتند: «تو همیشه افسرده هستی.» بعضی وقتها دوستانم از من دوری میکردند و میگفتند با او گپ نزنید؛ چون دیوانه شده است. حرفی برای گفتن نداشتم. بعد از مدتها به مکتبی رفتم تا شاید تغییری در من ایجاد شود.
وقتی پشت چوکی نشستم و کتابهایم را باز کردم، هیچ حسی برای ادامه دادنِ درسها نداشتم. من پنج سال از مکتب دور بودم و اصلا خواندنِ کتاب از یادم رفته بود. وقتی به تخته نگاه میکردم، گلویم پر از بغض میشد. معلمها به من نگاه میکردند و میگفتند: «چرا اینطوری هستی؟ چرا همیشه در چشمانت اشک جاری است؟» هیچ حرفی نمیزدم. دختری بودم بسیار ساکت و آرام. در صنف همیشه سرم به نوشتن گرم بود. دوستانم میپرسیدند: «چرا با ما گپ نمیزنی؟» میگفتم: «چه بگویم؟ حرفی ندارم.»
همینطوری گذشت تا همصنفیهایم زیادتر شدند. من تبدیل به دختری شوخ و شاد شدم که همیشه لبخند بر لب داشت. کمکم میخواستم پیشرفت کنم و به عنوان شاگرد ممتاز انتخاب شدم. با دوستانم گپ میزدم و کارهای قشنگی انجام میدادم. بعد از سالها، قلبم نفسی تازه کشید؛ اما درست وقتی داشتم نفس میکشیدم، دوباره بغض کردم.
چرا؟
چون دوباره نفس کشیدن برای ما حرام شد. دوباره در خانههای خود محبوس شدیم. رفتن به مکتب، کورس و بیرون از خانه ممنوع شد و دوباره سایهای سیاه بر سر ما پدیدار گشت. همیشه میگفتم میخواهم بروم با دوستانم و معلمهایم صحبت کنم تا شاید جامعه کمی تغییر کند. مادرم گفت: «دخترِ قشنگم! این تنها سرنوشتِ تو نیست که اینقدر خودت را زجر میدهی.» گفتم: «چه کنم مادر؟ خیلی سخت است اینهمه پیش بروی و دوباره به زمین بخوری، این بسیار دردناک است.» گریهام گرفت. مادرم مرا در آغوش کشید و با من گریست.
گفتم: «مادر! از این زندگی و از دختر بودنم متنفرم.» گفت: «تو اگر از خودت متنفّرس باشی، چطور میخواهی رهبر شوی؟» گفتم: «نمیدانم چه کنم تا از خودم و زندگیام متنفر نباشم.» گفت: «برخیز، خودت را جمعوجور کن و به درسهایت ادامه بده! من و برادرت پشتت هستیم. تو فقط به جایی که دوست داری برسی، برو و به خودت باور داشته باش.» مادرم حرفهای بسیار قشنگی به من زد. من هم خودم را جمع کردم و دوباره پایم را بر زمین گذاشتم. به عنوان یک رهبر، یک دختر در افغانستان و یک انسانِ موفق که میخواهد به اوج برسد، دوباره از زمین برخاستم، با ارادهای محکم، فکری پرقدرت و هدفی مشخص!
دوباره تصمیم گرفتم و با خودم عهد کردم که باید موفق شوم و به آنچه میخواهم برسم. دیگر حرفهای مردم برایم مهم نیست. بسته بودنِ مکتب، کورس، پوهنتون و حجابِ اجباری دیگر مانع من نمیشود. من دختری در افغانستان هستم؛ پس میخواهم آنقدر بالا بروم که صدای تمام دخترانِ کشورم را بلند کنم و بگویم: «من دختری از سرزمینِ خاموش و تاریک هستم، من صدای افغانستان هستم، من زیباییِ سرزمینم هستم! من دختری هستم که با وجود سختیها توانستم به قلههای بلند برسم و موفق شوم.»
سپس رو به دخترانِ سرزمینم اشاره میکنم و میگویم: «من توانستم، چرا تو نتوانی؟ پس برخیز تا من در این قله تنها نمانم! برخیز که من همراهت هستم تا شکست را با هم تجربه کنیم و ناامیدی را با هم سپری سازیم. من شانهی تو میشوم و تو شانهی من؛ پس با هم پیش برویم. من اگر ناامید شدم تو مرا بلند کن و تو اگر ناامید شدی من تو را بلند میکنم. هرگز نباید زمین بخوریم؛ زیرا ما نمادِ تلاش، موفقیت و پیروزی هستیم. پس همه با هم و کنار هم به سوی فردا پرواز کنیم و یک قدم به سوی موفقیت برداریم. ما صدای افغانستانی غمگین هستیم. به امید روزی که بتوانیم صدای افغانستان و دخترانش را به اوج آسمان برسانیم.
من پیروز خواهم شد؛ صدایم را از طریق همین متنهایی که مینویسم به گوش همه میرسانم. من خودم مفهومِ موفقیت هستم؛ پس تلاش نکن مرا ناامید یا خدشهدار کنی. من نوری از خورشیدم؛ پس با من مقابله نکن که سوزانده میشوی! من ماهی هستم که هر شب با نور بر قلب دخترانِ شکستخوردهی افغانستان میتابم. ما میتوانیم دنیا را تکان دهیم. قدرت مرا دستکم نگیر! توان، فکر و تلاشِ من بسیار بالاتر از آن چیزی است که تو تصور میکنی.
پس برایم دعا کن تا بتوانم صدای تو، شما و خودم باشم…!
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه