«من خودِ واقعیام را از دست دادهام.» نظیفه این جمله را طوری میگوید که حس میکنی سرگذشت پنجساله و زندگی پر از رنج و درد میلیونها دختر افغانستان در آن نهفته است؛ دخترانی که با بازگشت طالبان به قدرت، نه تنها از آموزش و تحصیل، بلکه از حق انتخاب، حضور در جامعه، کار، آینده و زندگی محروم شدند.
برای نظیفه، سقوط افغانستان فقط سقوط یک حکومت نبود؛ بلکه سقوط دنیایی بود که در آن دختران، با وجود همهی دشواریها، هنوز حق داشتند برای آیندهی خود برنامه بریزند، درس بخوانند، دانشگاه بروند و برای ساختن زندگی مستقل تلاش کنند.
نظیفه میگوید پیش از بازگشت طالبان، افغانستان با همهی دشواریها هنوز کشوری بود که زنان و دختران در آن نفس میکشیدند و برای فردای خود امید داشتند. تبعیض وجود داشت؛ اما مسیر آینده به طور کامل بسته نبود. او مانند هزاران دختر دیگر، آموزش را مطمیینترین راه رسیدن به آیندهای بهتر میدانست و باور داشت که با تلاش و درس خواندن میتواند جایگاه خود را در جامعه پیدا کند.
نظیفه، دختر هزارهای که سالها با آرزوی دانشگاه بزرگ شده بود، میخواست پس از پایان مکتب در امتحان کانکور شرکت کند، وارد دانشگاه شود، شغلی مستقل داشته باشد و به عنوان یک زن آگاه و اثرگذار، در توسعهی اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی کشورش سهم بگیرد.
او امروز با حسرت از آن روزها یاد میکند و میگوید: «من، بهعنوان یک دختر هزاره، برای آیندهام برنامهها و آرزوهای زیادی داشتم. به پایان رساندن دوازده سال مکتب، شرکت در امتحان کانکور و نشستن بر چوکی دانشگاه، بزرگترین آرزویم بود. میخواستم وارد بازار کار شوم و در کشورم به حیث یک زن آزاد، مستقل و مووثر زندگی کنم. هرگز تصور نمیکردم روزی رویاهایم فقط به خاطر دختر بودن متوقف شوند.»
پنج سال پیش، او یکی از میلیونها دانشآموزی بود که هر صبح با لباس مکتب و کیف پر از کتاب، راهی صنف درسی میشد؛ اما امروز همان روزها برایش شبیه خاطرهای دور و دستنیافتنی میماند.
سقوط افغانستان بیشتر از همه سقوط زنان و دختران در کام تاریکی بود
به باور نظیفه، با سقوط افغانستان فقط دولت و نظام از هم نپاشید؛ بلکه آیندهی میلیونها دختر نیز فرو ریخت و دختران و زنان در عمق تاریکی، تبعیض و آپارتاید جنسیتی سقوط کردند.
نظیفه سقوط افغانستان را بیش از هر چیز، سقوط زنان و دختران میداند. او باور دارد که با بازگشت طالبان، نه تنها مدافعان حقوق بشر و حقوق زنان، بلکه خود مفهوم برابری و آزادی نیز شکست خورد. به گفتهی او، بسیاری از مردان نیز با سقوط کشور سقوط نکردند؛ بلکه آن را فرصتی برای گسترش زنستیزی، تبعیض و حذف کامل زنان از جامعه دیدند.
او در میان سخنانش، از مردانی یاد میکند که سالها در میان مردم زندگی میکردند؛ اما پس از بازگشت طالبان، خود را مأمور اجرای محدودیتهای این گروه میدانستهاند.
نظیفه میگوید امروز بیش از هر چیز، از وجود کسانی احساس انزجار میکند که به هر نحوی تلاش میکنند رفتار طالبان را توجیه کنند. کسانی که سالها در کنار مردم زندگی کردند؛ اما با تغییر قدرت، در برابر همان مردم ایستادند.
او میگوید دردناکتر از همه این است که زنان افغانستان حتا توان اعتراض به چنین رفتارهایی را نیز ندارند؛ زیرا خود، از ابتداییترین حق انسانی، یعنی بیرون رفتن آزادانه از خانه، محروم شدهاند.
روزهای سقوط، هنوز با تمام جزییات در ذهن او زنده است. او به یاد میآورد که پیش از سقوط کابل، از شماری از ولایتها خبرهایی در مورد مقاومت شنیده میشد؛ اما همهچیز به سرعت فروپاشید و طالبان در روز ۲۴ اسد سال ۱۴۰۰ وارد کابل شدند.
او هنوز آن صحنهها را فراموش نکرده است؛ کوچههایی که تا چند روز پیش دانشآموزان از آن عبور میکردند، ناگهان پر از موترهای طالبان و افراد مسلح شد. مردانی که با سلاح در خیابانها گشت میزدند و شهری که در سکوت، ترس و ناباوری فرو رفته بود.
نظیفه میگوید: «اسد ۱۴۰۰ آخرین ماه آزادی و آخرین روزهای مکتبی بودن من بود. هنوز روزهایی را به یاد دارم که با یونیفورم سیاه، شال سفید و کیفی پر از کتاب و دفتر به سوی مکتب میرفتم؛ اما پس از سقوط، همان کوچهها را رنجرهای پر از نیروهای طالبان گشتزنی میکردند تا هیچ دختر و زنی در خیابان دیده نشود.»
به گفتهی او، روزهای نخست بازگشت طالبان، روزهای سکوت و ناباوری بود؛ روزهایی که هر خبر تازه، دروازهی دیگری را به روی دختران میبست.
ابتدا محدودیتها آغاز شد و سپس فرمانها یکی پس از دیگری صادر شدند. مکتبها بسته شدند، دانشگاهها از دختران خالی شدند، زنان از ادارهها حذف شدند و جامعه، آرامآرام به جایی تبدیل شد که حضور زنان در آن خلاف شریعت تفسیر شد.
برای نظیفه سختترین بخش ماجرا، پذیرفتن سرنوشتی بود که بدون هیچ انتخابی بر زنان تحمیل شد؛ سرنوشتی که به معنای از دست دادن آینده بود.
از همان روزها، زندگی نظیفه نیز مسیر دیگری پیدا کرد؛ مسیری که دیگر شباهتی به آنچه برای خود تصوور کرده بود، نداشت. دختری که روزی آینده را در دانشگاه و بازار کار میدید، حالا هر روز شاهد کوچکتر شدن دنیایی بود که زمانی همهی آرزوهایش را در آن ساخته بود.
پنج سال پس از سقوط
پنج سال پس از بازگشت طالبان، نظیفه میگوید آنچه از دختران افغانستان گرفته شده، فقط حق آموزش یا کار نیست؛ بلکه بخشی از وجود، هویت و زندگی آنان از میان رفته است. او میگوید در این سالها، هر فرمان تازهی طالبان، دایرهی زندگی زنان را کوچکتر کرده و آنان را قدمبهقدم از جامعه حذف کرده است.
به باور او، امروز دختران افغانستان تنها از رفتن به مکتب و دانشگاه محروم نیستند؛ آنان در انتخاب پوشش، رفتوآمد، حضور در اجتماع و حتا تصمیمگیری دربارهی سادهترین بخشهای زندگی خود نیز اختیار ندارند. او میگوید ترس از بازداشت، زندان و خشونت، به بخشی از زندگی روزمرهی زنان تبدیل شده است و همین ترس، آرامآرام امید را از میان برده است.
نظیفه میگوید: «در این پنج سال، من خودِ واقعیام را از دست دادهام؛ دختری که حق تحصیل، حق زندگی، فرصتهای شغلی و حق مشارکت در جامعه را داشت. امروز احساس میکنم نه فقط آموزش، بلکه آرامش، امید و جوانیمان نیز از ما گرفته شده است.»
او میگوید محرومیت دختران فقط به بسته شدن دروازههای مکتب و دانشگاه خلاصه نمیشود. بازداشتهای خودسرانه، محکمههای صحرایی، تهدیدهای خیابانی و محدودیتهای پیدرپی، فضای عمومی جامعه را به جایی تبدیل کرده که زنان هر روز با اضطراب زندگی میکنند. به باور او، یکی از پیامدهای کمتر دیدهشدهی این وضعیت، افزایش خشونتهای خانوادگی و فشارهای روانی بر زنان است. وقتی همهی راههای حضور و آزادیهای فردی و جمعی بسته میشود، خانه نیز برای بسیاری از زنان به یک محیط ناامن تبدیل میشود.
او با اندوه میگوید امروز تفاوت روز و شب برایش تنها در روشنایی و تاریکی آنهاست. زندگی او به یک تکرار خستهکننده تبدیل شده و بسیاری از تصمیمهایی که روزی برای آینده گرفته بود، هرگز فرصت عملی شدن پیدا نکردهاند. از نگاه او، دردناکترین بخش این وضعیت، تبدیل شدن ابتداییترین حقوق انسانی به آرزوهایی دور از دسترس است.
نظیفه خود بهطور مستقیم بازداشت نشده است؛ اما میگوید در این پنج سال، هیچ زنی از سایهی ترس در امان نبوده است. هر خبر بازداشت یک دختر، هر روایت از خشونت طالبان و هر تصویر از سرکوب زنان، بخشی از امید او را نیز با خود برده است.
او از بازداشت خدیجه احمدزاده، دختر تکواندوکار اهل شهرک جبرییل هرات، به عنوان یکی از رویدادهایی یاد میکند که تأثیر عمیقی بر روحیهاش گذاشت. نظیفه نیز همراه با گروهی از دختران، بهصورت مخفیانه در یک باشگاه کیوکوشین کاراته تمرین میکرد؛ اما پس از بازداشت خدیجه، آن باشگاه نیز تعطیل شد و آخرین فضای کوچک برای ادامهی فعالیت ورزشی آنان از میان رفت.
او همچنین سرکوب اعتراضهای جوانان جبرییل هرات و کشته و زخمیشدن معترضان را از تلخترین خاطرههای این سالها میداند و باور دارد که خشونت طالبان فقط قربانیان مستقیم را آسیب نمیزند، بلکه ترس، اندوه و ناامیدی را در سراسر جامعه گسترش میدهد.
با وجود همهی این فشارها؛ نظیفه هنوز تسلیم نشده است
او میگوید اگرچه امید بسیاری از دختران تا مرز فروپاشی پیش رفته است؛ اما باور دارد که دست کشیدن از تلاش، هیچ تغییری ایجاد نمیکند. به همین دلیل، در این سالها هر زمان که توانسته، به کتاب، آموزشهای آنلاین و یادگیری زبان پناه برده و همزمان مهارتهایی مانند طراحی گرافیک با فتوشاپ و ایلوستریتور و خلق نقاشیهای انیمهای را آموخته است:
«تسلیم شدن، ظلم دیگری است که خودما در حق زندگی خود روا میداریم. هر زمان که توان و انگیزهای داشته باشم، با یادگیری و خلقکردن، سعی میکنم امید را در وجودم زنده نگه دارم.»
او میگوید شاید طالبان بتوانند دروازههای مکتب و دانشگاه را ببندند، اما اگر دختران بتوانند انگیزهی خود را حفظ کنند، هنوز میتوانند برای آینده آماده شوند؛ هرچند این مسیر، بسیار دشوارتر از گذشته شده است.
امروز، در پنجمین سال حاکمیت طالبان، بزرگترین نگرانی نظیفه ادامه یافتن همین وضعیت است؛ اینکه دختران افغانستان به نسلی تبدیل شوند که هرگز فرصت انتخاب نداشته باشند و استبداد، تبعیض و حاکمیت تکجنسیتی طالبان، همچنان بدون پاسخ ادامه پیدا کند.
در کنار این نگرانی، او آرزوی بزرگی نیز دارد؛ آرزویی که به گفتهی خودش، دیگر فقط آرزوی شخصی نیست، بلکه آرزوی میلیونها دختر افغانستان است:
«بزرگترین آرزویم روزی است که هیچ دختری فقط به دلیل دختربودن از حق آموزش، کار و آزادی محروم نشود و در افغانستان، انسانیت و برابری بر تبعیض قومی و جنسیتی غلبه کند.»
پیام نظیفه به مردم افغانستان نیز روشن است. او باور دارد که دختران این سرزمین قربانی یک سیاست نیستند؛ آنان نیمی از آیندهی افغانستاناند و سکوت در برابر حذف آنان، به معنای پذیرفتن نابودی آیندهی همهی مردم افغانستان است.
او از جامعهی جهانی و سازمان ملل متحد نیز فقط همدردی نمیخواهد. به باور او، پنج سال محرومیت میلیونها دختر از ابتداییترین حقوق انسانی، نباید به خبری عادی و تکراری تبدیل شود:
«ما فقط همدردی نمیخواهیم. به اقدام مووثر، مسوولانه و پایدار نیاز داریم. فراموش شدن رنج دختران افغانستان، به معنای عادیسازی بیعدالتی و آپارتاید جنسیتی است.»
پنج سال از روزی میگذرد که طالبان دوباره بر افغانستان مسلط شدند. در این پنج سال، میلیونها دختر از صنفهای درسی، دانشگاهها، ادارهها، ورزشگاهها و خیابانها حذف شدند؛ اما روایت نظیفه نشان میدهد که بزرگترین خسارت این سالها، فقط بسته شدن دروازههای آموزش نیست. آنچه از دختران افغانستان گرفته شده، فرصت ساختن زندگی، باور به آینده و حق انتخاب است.
با این همه، تا زمانی که دخترانی مانند نظیفه، با وجود همهی زخمها، هنوز از آموزش، برابری و آزادی سخن میگویند، روایت آنان تنها روایت رنج نیست. روایت ایستادگی نسلی است که پنج سال است زیر سنگینترین فشارها زندگی میکند؛ اما هنوز رویای بازگشت به زندگی عادی را از دست نداده است.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه