گاهی با خودم فکر میکنم اگر نقاش بودم، قلم مو را مانند پلی میان غم و امید قرار میدادم. روی بوم، فقط رنگها را کنار هم نمیگذاشتم؛ بلکه آرزوهای شکسته، لبخندهای فراموششده و امیدهای خاموش را دوباره زنده میکردم. شاید نتوان با یک نقاشی دنیا را تغییر داد؛ اما میتوان دل یک انسان را روشن کرد و گاهی روشن شدن یک دل، آغاز تغییر یک جهان است.
اگر نقاش بودم، برای کودکی که در لب سرک مانده است، آسمانی آبی و پر از پرنده میکشیدم. برای مادری که سالها چشمانتظار فرزندش مانده است، تصویری از آغوشی گرم و آرام میساختم. برای سالمندی که احساس تنهایی میکند، باغی پر از گل و خاطره نقاشی میکردم تا بداند هنوز زندگی زیباییهای خود را دارد.
اما بیش از همه، دلخوشی را برای دختران افغانستان میکشیدم؛ دخترانی که با وجود استعداد، تلاش و آرزوهای بزرگ، سالهاست با محدودیتهای فراوان روبهرو هستند، دخترانی که هر روز با امید از خواب بیدار میشوند؛ اما بسیاری از آنها فرصت رفتن به مکتب یا دانشگاه را ندارند. اگر نقاش بودم، در دستان هر دختر یک کتاب، بر شانههایش یک بَیگ و در چشمانش نوری از امید میکشیدم. در نقاشی من، هیچ دری به روی آموزش بسته نبود و هیچ دختری به خاطر جنسیتش از رسیدن به آرزوهایش محروم نمیشد.
من باور دارم که آموزش فقط یاد گرفتن درس نیست؛ بلکه آموزش یعنی پیدا کردن راه آینده، ساختن اعتمادبهنفس و توانایی خدمت به جامعه. وقتی دختری از حق آموزش محروم میشود، تنها یک نفر آسیب نمیبیند؛ بلکه خانواده، جامعه و آیندهی یک کشور نیز بخشی از فرصتهای خود را از دست میدهند. به همین دلیل، اگر نقاش بودم، مکتبی بزرگ با پنجرههای باز میکشیدم؛ جایی که صدای خنده و یادگیری همه کودکان، بدون هیچ تمایزی، در آن شنیده شود.
در دنیای امروز، انسانها بیش از هر زمان دیگری به امید نیاز دارند. مشکلات اقتصادی، جنگ، مهاجرت، فقر و ناامیدی باعث شده است که لبخند از چهره بسیاری از مردم دور شود. شاید نتوانیم همه این مشکلات را یکباره از بین ببریم؛ اما میتوانیم برای یکدیگر دلیل کوچکی برای ادامه دادن باشیم. گاهی یک جمله مهربان، یک کمک کوچک یا حتی یک لبخند، ارزشی بیشتر از آن چیزی دارد که تصور میکنیم.
اگر نقاش بودم، روی دیوارهای شهر فقط ساختمانها را نقاشی نمیکردم؛ بلکه مهربانی، دوستی، عدالت و برابری را به تصویر میکشیدم. به مردم یادآوری میکردم که هیچ انسانی نباید به خاطر جنسیت، قومیت یا شرایط زندگیاش از حق رؤیا دیدن محروم شود. هر انسانی حق دارد آیندهای روشن، زندگیای آرام و فرصتی برابر برای رشد داشته باشد.
شاید من نقاش نباشم و قلم مو در دست نداشته باشم؛ اما کلمات هم میتوانند رنگ داشته باشند. گاهی یک نوشته میتواند امیدی را در دل کسی زنده کند، همانگونه که یک نقاشی زیبا احساس آرامش میآفریند. من آرزو دارم روزی برسد که همه کودکان، بهویژه دختران افغانستان، بدون ترس و محدودیت درس بخوانند، استعدادهای خود را شکوفا کنند و آیندهای را که شایسته آن هستند، با دستان خود بسازند.
اگر روزی از من بپرسند بزرگترین نقاشی زندگیات چه بود، خواهم گفت: نقاشی لبخند بر چهره انسانهایی که امیدشان را از دست داده بودند؛ زیرا زیباترین اثر هنری، تابلویی نیست که بر دیوار نصب شود؛ بلکه دلی است که دوباره به زندگی، آینده و رؤیاهایش ایمان پیدا کند.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه