هیچگاهی فکر نمیکردم زندگیام چنین بهیکبارگی تغییر کند؛ مثل اینکه بهیکبارگی از دنیایی وارد دنیای دیگر شدم، بدون اینکه خودم بفهمم و بخواهم. هیچوقت آن روز شوم یادم نمیرود که چنین زندگیام را دگرگون کرد، رویایم را نابود ساخت و بال پروازم را شکست.
دنیای من پر از رویا و لبخند بود، جایی که دوستهای من، کتابها و قلمم بودند. تمام مشغلهام مکتب و صنف درسی بود. حرفهایم از درس و معلم و همصنفیهایم بود. موفقیتم در کسب نمرهی بهتر بود. برای رسیدن به رویاهایم، مکتب خطی بود که باید آن را طی میکردم. تمام تفریحم وقت گذراندن با دوستانم بود، تمام غمها و نگرانیهایم سوالات سخت امتحان بود، و تمام خوشیهایم همهی اینها بود.
اما در اوج ناباوری تمام اینها به خاک یکسان شد و دنیایم نابود گشت. آن روز را خوب به یاد دارم. دور از تمام مشغله و غمهای دنیا، من سرگرم امتحانات چهارونیمماهه بودم. آن سال سالی بود که برنامه ریخته بودم همچنان در گروه الف (اولنمره) باقی بمانم و حتی بیشتر تلاش کنم؛ چرا که سالی بود که از دورهی متوسطه وارد لیسه میشدم. با خود عهد کرده بودم که از همین حالا خوب درس بخوانم تا امتحان کانکور برایم آسان شود و در رشتهی طب کامیاب شوم.
روزی که امتحان مضمون دری داشتیم، استادانی که ناظر امتحان بودند حرف از سقوط پیدرپی ولایتها میزدند، از ضعف نیروهای امنیتی حرف میزدند و از پیشرویهای سریع طالبان میگفتند. با شنیدن سخنان آنان ما هم بیشتر نگران شدیم و بهجای تمرکز روی سوالات امتحان، فکر ما روی مسائل سیاسی مغشوش شد. همه میگفتیم: «یعنی چه اتفاقی خواهد افتاد؟»
آن روز صنف با چند کلمه حرف مدیر به پایان رسید: «فردا همهیتان در صنف حاضر باشید. چهار مضمون سادهی شما باقی مانده، اما به دلیل آشفته شدن اوضاع، فردا هر چهار مضمون را امتحان میگیریم. دیگر مکاتب امتحاناتشان تمام شده، ما هم فردا تمام خواهیم کرد؛ ولی تشویش نکنید، سوالات آسان است و درسهایتان را بخوانید.»
همه با دلهره و نگرانی آن روز را پشت سر گذاشتیم.
فردای آن روز کتاب در دستم بود و در حال خواندن بودم که موبایل زنگ خورد. پدرم بود. وقتی مادرم گوشی را برداشت، گفت: «امروز بچهها را نگذار از خانه بیرون شوند، اوضاع خوب نیست و طالبان در نزدیکی کابل هستند.» وقتی این سخن را شنیدم، در شوکی فرو رفتم. مگر چه خواهد شد؟ گفتم: «مادر! امروز ما امتحان داریم، اگر نروم ناکام میشوم.» مادرم گفت تو طالبان را نمیشناسی. او از دوران پیشین طالبان گفت؛ از ممنوعیتها گفت، از ظلم گفت و از دشواریها؛ چیزهایی که قبلاً در موردشان نمیدانستم.
چاشت شد و من همچنان نگران بودم که چه کار کنم. اگر مکتب نروم امتحان ما چه خواهد شد، اگر بروم هم نمیدانستم چه اتفاقی خواهد افتاد. ناگهان زنگ دروازهی حویلی به صدا درآمد. دوستم بود که میگفت: «بیا برویم مکتب.» من سریع آماده شدم، با سرعت کتابهایم را برداشتم و از پشت کلکین صدا زدم: «مادر، من میروم؛ وقتی امتحان تمام شد زود برمیگردم.» دیگر منتظر جواب ننشستم و رفتم.
وقتی به مکتب رسیدم، حالوهوای آنجا تغییر کرده بود؛ آرام، بیصدا و ساکت بود. شاگردان کمی حضور داشتند، تعداد زیادی از معلمان نیامده بودند و صنفها خالی بود. مدیر آمد و گفت: «بروید خانههایتان؛ امروز اوضاع خوب نیست و طالبان نزدیک کابل هستند. وقتی اوضاع بهتر شد برایتان اطلاع میدهیم.»
ما چند نفری که بودیم خیلی ناراحت بودیم و یکی از دوستانم هم گریه میکرد و میگفت پدرش پولیس است و حالا خیلی میترسد که به خانواده و پدرش آسیبی نرسد. ما همه او را دلداری دادیم، همدیگر را در آغوش گرفتیم و خداحافظی کردیم. در راه بازگشت، بعضیها که ما را میدیدند مسخره میکردند و میگفتند: «طالبان آمدهاند، شما مکتب را چه میکنید؟ بروید خانهتان، وگرنه شما را میبرند.»
وقتی به خانه رسیدم، دیدم که مادرم هم از آمدنم خوشحال شد و هم قهر شد تا دیگر اینقدر بیتفاوت نباشم. بعد از ظهر آن روز، طالبان رسماً وارد کابل شدند. شهر حالوهوای دیگری به خود گرفت: همه در هر جایی که بودند به طرف خانههایشان میرفتند، دکانها تعطیل شدند و تلویزیونهای افغانستان هم خاموش شدند.
آن روزها تنها ما بودیم و دعاکردنهای ما و شبهایی که صدای فیر میآمد و دلیلش را نمیدانستیم. روزها گذشت و صدها نفر به میدان هوایی رفتند؛ عدهای هم در این راه جان خود را از دست دادند و عدهای به خارج از کشور رفتند. حکومت به کلی تغییر کرد. دیگر همه چیز زیرورو شد، اما زنان، یعنی نیمی از قشر جامعه، به کلی حذف شدند: از حکومت، کار، سیاست، درس، دانشگاه، مکتب، حق پوشش و آزادی بیان…
و من هم از همین قشری بودم که قربانی این سیاستهای زورگو شدم. نمیدانستم چه کار کنم و نمیتوانستم هیچ کاری کنم. فقط شب و روز منتظر «اطلاع ثانوی» بودم که چه وقت دوباره مکاتب باز میشود؛ چه وقت ما سرِ صنف حاضر شده درس میخوانیم؟ ولی امروز که پنج سال از آن روز میگذرد، هیچ خبری نیست. حتی کمکم ما زنان و دختران فراموش میشویم و خیلیها هم این محدودیتها را باور کردند و پذیرفتند.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه