لباس سیاهی را که پدر برایش خریده بود بر تن کرد، موهای کوتاه سیاهش را شانه زد و با کش بست. چادر سفیدی را که مادر از قبل آماده کرده بود برداشت و بر سر انداخت. پوشیدن آن چادر برایش دشوار بود؛ از اینکه مدام از روی سرش سر میخورد کلافه میشد، ولی یونیفورم مکتب بود و چارهای جز پوشیدنش نداشت. پس از آماده شدن، از اتاق بیرون آمد و پا به حویلی گذاشت.
درختان حویلی غرق در شگوفه بودند و نسیم خنک، گلبرگها را نوازش میکرد. هوای دلپذیری بود. شهربانو نفس عمیقی کشید و زیر لب گفت: «امیدوارم امروز کتابهای نو به دستم برسد.» سپس با قدمهایی پر از شوق، برای صرف غذا دوباره وارد خانه شد.
مادر با لبخندی پر از مهر به او نگریست و گفت: «بهبه، دخترم چقدر مقبول شده!» شهربانو لبخندی زد، کنار دسترخوان نشست و با دلواپسی به مادرش چشم دوخت: «امسال صنف شش شدم؛ سال بعد دیگر در مکتب جایی برای من نخواهد بود.»
مادر دست پرمحبتش را بر سر شهربانو کشید و گفت: «خداوند مهربان است دخترم. شاید سال دیگر دروازههای مکاتب باز شوند. نگران نباش و امسال درسهایت را خوب بخوان. تنها راه پیشرفت مکتب رفتن نیست؛ خداوند اگر دری را ببندد، صدها در دیگر را به رویت باز میکند.» شهربانو به نشانه تأیید سر تکان داد و آرام به غذا خوردنش ادامه داد.
ساعت حدود دوازدهونیم چاشت بود که شهربانو کفشهایش را پوشید و راهی مکتب شد. در طول مسیر، فکر صنف شش بودن و پایان دوران مکتب ذهنش را رها نمیکرد. وقتی به مکتب رسید، روی چوکی در دهلیز نشست و در انتظار مدیر ماند تا کتابهای درسی را تحویل بگیرد.
در دل، ثانیهها را میشمرد که ناگهان متوجه صدای گریه دختری در کنارش شد. دستش را روی شانه دختر گذاشت و با مهربانی پرسید: «خوبی؟ امروز روز اول مکتب است و باید خوشحال باشی؛ چرا گریه میکنی؟»
آن دختر با بغضی که راه گلویش را بسته بود پاسخ داد: «برای تو آغاز سال تحصیلی است، اما برای من روز نخست حسرت و ناامیدی است. من امسال صنف هفت شدم. تا دیروز امیدوار بودم که شاید اجازهی درس خواندن بدهند؛ اما وقتی مدیر گفت دیگر اجازه ورود نداری، تمام امیدهایم فرو ریخت. دیگر نه صنفی برای من هست، نه استادی و نه کتابی.»
اشک در چشمان شهربانو حلقه زد. او دخترک را در آغوش کشید و همان حرفهای مادرش را زمزمه کرد: «خداوند مهربان است. شاید روزی دوباره اجازهی آموزش بدهند؛ هرگز ناامید نشو. مکتب تنها راه پیشرفت نیست، خداوند درهای دیگری را به رویت باز خواهد کرد.» دختر با چشمانی اشکبار به او نگاه کرد و با قلبی شکسته از مکتب بیرون رفت.
لحظاتی بعد، مدیر آمد و کتابهای نو را میان همصنفیها پخش کرد. هنگام گرفتن کتابها، دل شهربانو لرزید و آرام گفت: «خدا کند این آخرین باری نباشد که کتاب تحویل میگیرم.» او که عاشق بوی کاغذهای نو بود، صفحات را باز کرد، عطرشان را نفس کشید و با امیدی لرزان زمزمه کرد: «امیدوارم سال دیگر هم کتابهای صنف هفت را در آغوش بگیرم و دوباره بوی صفحههایشان را حس کنم.»
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه