مگر آموختن جواز می‌خواهد؟

حمیرا در کنار پنجره‌ی اتاق، زانوهایش را در بغل گرفته بود و به ستاره‌هایی که در تاریکی شب می‌درخشیدند خیره شده بود. آن ستاره‌های چشمک‌زن او را به یاد روزهایی می‌انداخت که هنوز امید در دلش زنده بود.

آن زمان خانه‌اش پر بود از دختران و پسرانی که تشنه‌ی آموختن بودند. شاگردانش هرروز پس از کارهای پرمشقت کشاورزی و مالداری، رأس ساعت چهار بعدازظهر کتاب و کتابچه‌های‌شان را به دست می‌گرفتند و در خانه‌اش حاضر می‌شدند. اگرچه شاگردانش می‌دانستند که هیچ‌نوع مدرکی نخواهند گرفت، زیرا آنجا مرکز آموزشی نبود، بلکه خانه‌ی گلی کوچکی بود که دختری همراه مادرش از کابل به آنجا آمده بود و می‌توانست به آن‌ها زبان انگلیسی یاد بدهد.

حمیرا هم می‌دانست که هر یک از شاگردانش با چه سختی‌هایی در صنف حاضر می‌شوند. از همین‌رو کم نمی‌گذاشت و با جان و دل به آن‌ها تدریس می‌کرد. روزها همین‌طور می‌گذشتند. هر روز نوجوانان قریه با انگیزه در صنف حاضر می‌شدند، درس‌های‌شان را مرور می‌کردند، به سؤال‌های استاد جواب می‌دادند و حمیرا هم با اشتیاق و خرسندی تدریس می‌کرد.

اما در یک عصر دل‌گیر، ناگهان صدای کوبیدن پیاپی در به گوش حمیرا و شاگردانش رسید و صنف را در سکوت فرو برد. همه با تعجب به یکدیگر نگاه می‌کردند که چه کسی این‌طور در می‌زند و هیچ شاگردی جرأت نکرد برود و در را باز کند. حمیرا با ترسی که دست و پاهایش را به لرزه انداخته بود، رفت تا در را باز کند. هنگام باز کردن، دست‌هایش می‌لرزید و حس می‌کرد صدای تپیدن قلبش به گوش شاگردانش می‌رسد.

وقتی در را باز کرد، دید روبه‌رویش چند نفر با ریش دراز و یونیفورم قهوه‌ای ایستاده‌اند؛ از ظاهرشان معلوم بود که طالبان هستند. یکی از آن‌ها شانه‌ی حمیرا را پس زد و وارد صنف شد. آن طالب رو به حمیرا کرد و گفت: «چرا اینجا دختران و پسران یک‌جا هستند؟ کی به تو حق درس دادن داده است؟ اصلا جواز داری؟»

حمیرا دسته‌ی در را محکم در دست گرفته بود و نفس کشیدن کم‌کم برایش دشوار می‌شد. در جواب هر سؤال آن‌ها صدایش می‌لرزید. تا خواست بگوید: «مگر آموختن جواز می‌خواهد؟» که ناگهان سیلی محکمی به صورتش زده شد. حمیرا به زمین افتاد و یکی از آن طالب‌ها لگدی به او زد و گفت: «از این به بعد اگر اینجا را این‌طور ببینم، شک نکن که بار دیگر جایت در زندان است! دیگر حق نداری اینجا درس بدهی.»

شاگردان حمیرا به زمین خیره شده بودند و اشک در چشمان‌شان حلقه زده بود. حمیرا به شاگردانش نگاه کرد و هیچ حرفی نزد، ولی اشک‌هایش بی‌اختیار از چشمانش جاری شد. سپس رو به طالبان کرد و به نشانه‌ی تأیید سرش را تکان داد.

پس از رفتن طالبان، حمیرا با صدایی که از غم و بغض می‌لرزید رو به شاگردانش کرد و گفت: «دخترانم و پسرانم، امیدوارم پس از این اتفاق هیچ‌کدام از شما ناامید نشوید و به راهتان ادامه دهید. از این به بعد اینجا تعطیل است و من نمی‌توانم به خاطر طالبان به شما درس بدهم؛ ولی شما ناامید نشوید و به درس‌های‌تان ادامه دهید؛ زیرا من می‌دانم که شما تا ابد اینجا نخواهید ماند، یک روز به شهر خواهید رفت و در آنجا درس خواهید خواند. از شما می‌خواهم نه تنها زبان انگلیسی، بلکه هر مضمونی را که در مکتب می‌خواندید با تلاش ادامه دهید. این شرایط ماندنی نیست و یک روز همه چیز تغییر خواهد کرد.»

حمیرا در میان خیال‌پردازی‌هایش اشک‌هایش جاری می‌شد که ناگهان مادرش دست روی شانه‌اش گذاشت و گفت: «چرا دخترم این‌قدر غمگین نشسته است؟» حمیرا با لبخندی که پشت آن هزاران درد و ناامیدی نهفته بود جواب داد: «هیچی مادر، فقط به یاد یکی از خاطره‌هایم افتادم.»

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000