در نهایت، زندگی به سازِ من می‌رقصد

همه‌چیز از پنج سال پیش آغاز شد؛ زمانی که دختری ده‌ساله بودم و طالبان وارد افغانستان شدند. آن زمان در صنف چهارم درس می‌خواندم. دانش‌آموزی بااستعداد بودم و امتحان‌های پایان سال را با کسب جایگاه نخست به پایان رساندم. آن روزها نمی‌دانستم طالبان تا چه اندازه بی‌رحم و ظالم‌اند. وقتی به صنف پنجم رسیدم، مادرم از دوران حکومت نخست طالبان برایم گفت، از روزهایی که طالبان سر می‌بریدند و برای‌شان فرقی نمی‌کرد قربانی مرد باشد، زن یا حتی کودکی شیرخوار. چون آن زمان کوچک بودم، از طالبان می‌ترسیدم؛ اما امروز دیگر هیچ احساسی جز نفرت نسبت به آنان ندارم.

از همان سال عاشق رمان بودم و هنوز هم هستم. به خاطر همین علاقه، نخستین رمان ترسناک خودم را نوشتم. همان روز بود که خودم را بهتر شناختم و فهمیدم می‌خواهم نویسنده شوم. اما کم‌کم از درس فاصله می‌گرفتم. احساس می‌کردم آینده‌ای در انتظارم نیست. برخلاف بسیاری از هم‌سن‌وسالانم، برای هر اتفاقی گریه نمی‌کردم. هرچه بیشتر از آینده ناامید می‌شدم، سردتر و جدی‌تر می‌شدم. سرانجام از صنف ششم فارغ شدم.

روزبه‌روز افسرده‌تر می‌شدم و تمام احساساتم را در وجودم سرکوب می‌کردم. خانواده‌ام برایم غریبه شده بودند. هرچه بیشتر از جامعه متنفر می‌شدم، بیشتر به دنیای رمان‌ها پناه می‌بردم، تا جایی که گاهی سه یا چهار ساعت بدون وقفه رمان می‌خواندم. رمان برایم همه‌چیز بود. هر بار که رمانی طنز می‌خواندم، لبخندی عمیق روی لب‌هایم می‌نشست. سه ماه تمام از خانه بیرون نرفتم.

روزی خودم را در آینه دیدم و از آنچه می‌دیدم شوکه شدم؛ صورتی رنگ‌پریده و چشمانی که از همیشه سردتر شده بودند، اما اگر خوب نگاه می‌کردی، اندوهی عمیق را در آن‌ها می‌دیدی. بی‌اختیار قطره‌ی اشکی از چشمانم سرازیر شد. سریع آن را پاک کردم. نه… من ضعیف نبودم. این من نبودم؛ دختری که روزی شور و شوق زندگی از چشمانش می‌بارید، حالا تنها جسمی بود که نفس می‌کشید. قلبم فشرده شده بود و گلویم می‌سوخت؛ اما باز هم اشک نریختم.

همان‌جا با خودم عهد بستم که درس بخوانم، موفق شوم و انتقام روزهایی را که در غم سپری کرده بودم، با موفقیتم از طالبان بگیرم. از همان روز، مطالعه‌ی کتاب‌های درسی را آغاز کردم. بهار از راه رسیده بود و از زیبایی‌هایش لذت می‌بردم؛ اما هر بار که از کنار مکتبی می‌گذشتم که یک سال بود در آن قدم نگذاشته بودم، قلبم دوباره از نفرت نسبت به طالبان پر می‌شد. بار دیگر با خودم عهد کردم انتقام این بغض کهنه‌ای را که سال‌ها در گلویم جا خوش کرده بود، بگیرم.

چندی بعد مکتبی پیدا کردم که صنف‌های بالاتر از ششم را برگزار می‌کرد. دوباره درس خواندن را آغاز کردم. دیگر آن دختر سرد و خاموش نبودم، دوباره خندیدن را یاد گرفته بودم. غم از چشمانم رفته بود و جایش را امید و هدف گرفته بود. هدفم گرفتن بورسیه تحصیلی و در نهایت تبدیل شدن به یک ژورنالیست موفق بود. می‌خواستم صدای مردمی باشم که زیر سایه‌ی ظلم، چاره‌ای جز سکوت ندارند و حامی زنانی باشم که در افغانستان سال‌ها سرکوب شده‌اند.

نمی‌خواهم شعار بدهم. می‌دانم راهی که انتخاب کرده‌ام آسان نیست. شاید بارها زمین بخورم، شاید بارها ناامید شوم؛ اما دیگر آن دختر شکست‌خورده‌ی گذشته نیستم. امروز باور دارم که موفقیت، بهترین پاسخ به ظلم است. من هنوز هم همان دختری هستم که عاشق نوشتن است؛ دختری که روزی با رمان‌ها زندگی می‌کرد و امروز رویاهایش را با قلم می‌نویسد.

ایمان دارم روزی به آرزوهایم می‌رسم؛ نه فقط برای خودم، بلکه برای تمام دخترانی که رویاهایشان زیر سایه‌ی محدودیت‌ها خاموش شد. من صدایم را خاموش نمی‌کنم، قلمم را زمین نمی‌گذارم و از رویاهایم دست نمی‌کشم، زیرا باور دارم که در نهایت، زندگی به سازِ من خواهد رقصید.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000