شوق رسیدن به آرزوهایم، از خستگی‌هایم می‌کاهد

روزهای خیلی خوبی بود؛ همان روزهایی که آسمان لبخند می‌زد، آفتاب با لطافت بیشتری می‌درخشید، ماه در آسمان تاریک شب می‌تابید و همه‌ی طبیعت شاد بود. در همان روزها دخترانی کوچک و بزرگ به امید درس خواندن و ادامه دادن از خواب بیدار می‌شدند؛ دخترانی که تنها شوق و امیدشان مکتب رفتن بود. خیلی خوشحال و امیدوار زندگی می‌کردند؛ اما زمان روی دیگری از دنیا و آدم‌های آن را به آن‌ها نشان داد. آن‌ها کار بزرگی نمی‌کردند، فقط از درس خواندن لذت می‌بردند و هر روز جوانه‌های کوچک رویاهای خود را پرورش می‌دادند. تنها شوق آن‌ها نفس کشیدن در میان انبوهی از کتاب‌ها و نوشتن با قلم‌های رنگارنگ بود. آن‌ها فقط درس نمی‌خواندند، بلکه در میان کتاب‌ها قد می‌کشیدند و معنی زندگی را درک می‌کردند.

چندین سال قبل، من یک دختر شش‌ساله بودم. چیز زیادی از فواید درس خواندن نمی‌فهمیدم؛ اما علاقه‌ی خاصی به آن داشتم. نمی‌دانستم که با درس خواندن به کجا می‌رسم و چگونه می‌تواند در آینده به من کمک کند. هیچ‌گاه هم جرأت این را به خودم ندادم که از دیگران بپرسم؛ چون فکر می‌کردم درس خواندن سرگرمی‌ِ است که آدم‌های بزرگ به‌جای بازی با اسباب‌بازی‌های کودکانه از آن لذت می‌برند. صبح که از خواب بیدار می‌شدم، اولین چیزی که به ذهنم خطور می‌کرد آماده شدن برای مکتب رفتن بود. آن زمان تنها شوقم داشتن وسایل زینتی موهایم بود که مادرم برایم خریده بود. وسایلی ساده بودند؛ اما برای من ارزش زیادی داشتند و هر روز قبل از مکتب رفتن، اول موهای خود را تزئین می‌کردم و بعد می‌رفتم.

در صنف اول خیلی محتاطانه می‌نوشتم و گاهی اوقات از خواهرم و غالباً از مادرم کمک می‌گرفتم. نمی‌دانم چگونه حس و حال آن زمانم را توصیف کنم، اما فقط می‌توانم بگویم که همه‌ی زندگی‌ام به مکتب رفتن و نوشتن کارخانگی‌هایم خلاصه می‌شد. بعدها که به صنف‌های بالاتر رفتم، اصلا متوجه گذر زمان نبودم تا اینکه فهمیدم من دیگر آن دختر شش‌ساله‌ای نیستم که تا مکتب می‌دوید و می‌خندید. من دختر سیزده‌ساله‌ای بودم که معنی درس خواندن را درک کرده بود. من عمیقاً برای اول‌نمره شدن تلاش می‌کردم. شاید آن زمان کسب درجهٔ اول برایم مهم‌تر از همه‌چیز بود، ولی در هر صورت، من به صورت متداوم ادامه می‌دادم.

خوب یادم می‌آید که در امتحان چهارونیم‌ماهه‌ی همان سال در مضمون تاریخ نمره‌ی کم‌تری گرفتم؛ گرچه اول شدم؛ ولی با خودم عهد کردم که در امتحان سالانه باید در همه‌ی مضامین نمره‌ی کامل بگیرم. در امتحان سالانه شب‌ها ساعت یک می‌خوابیدم و روزها ساعت پنج صبح بیدار می‌شدم؛ فقط چهار ساعت می‌خوابیدم. شاید دیگران فکر کنند که مضامین مکتب آن‌قدر هم سخت نبودند؛ اما من با خودم عهد کرده بودم که باید نمره‌ی کامل بگیرم. شاید در نگاه اول فقط یک عهد ساده به نظر برسد؛ اما برای من خیلی مهم بود. در آن امتحان من همه‌ی تلاشم را کردم و وقتی‌که اطلاع‌نامه‌ام را گرفتم هیجان‌زده نشدم؛ چون می‌دانستم که باید نمرهٔ کامل را در هر مضمون می‌گرفتم. آن شب و روزها تلاش کردم و ادامه دادم، ولی نمی‌دانستم که قرار نیست دیگر به طور رسمی درس بخوانم.

در سال بعد که من برای حال و آینده‌ی خودم برنامه‌ریزی می‌کردم، ناگهان همه‌چیز تغییر کرد. کنار آمدن با آن تغییرات در اوایل خیلی برایم سخت بود؛ اما من ادامه دادم. حالا که فکر می‌کنم، با وجود همه‌ی این تغییرات، مسیرم را روشن‌تر از قبل کردم و امید را سرچشمه‌ی زندگی خود قرار دادم. داستان شوق و علاقه‌ی من به درس خواندن از سنین خیلی خردی شروع شده بود و تا حالا بی‌وقفه تلاش می‌کنم؛ چون دیگر آن کودک شش‌ساله‌ای نیستم که معنی درس خواندن را نمی‌داند. من با همه‌ی تغییرات ساختم و حالا هیچ چیزی برای پشیمانی ندارم. من ادامه دادم و حالا نتایج آن را مشاهده می‌کنم. شاید ادامه دادن در میان انبوهی از مشکلات، سختی‌ها، چالش‌ها و محدودیت‌ها سخت باشد؛ اما من به امید رسیدن به رؤیاهایم هرگز خستگی را انتخاب نکردم.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000