هیچ دختری به اندازهی یک دختر در افغانستان درد نکشیده است؛ از آن دردهایی که فقط با سکوت میتوان تعریفشان کرد. دردی که هیچکس به آن اهمیتی نمیدهد. این ما هستیم که حق هیچ چیزی را نداریم، حتی یک زندگی خوب و فقط مثل یک برده زندگی میکنیم.
ما در جامعهای زندگی میکنیم که موی دختران را میبیند؛ ولی آیندهی او را نه. این ما هستیم که نمیتوانیم تحصیل کنیم، نمیتوانیم کار کنیم و حتی نمیتوانیم مثل یک انسان زندگی کنیم.
ولی با همهی این مشکلات، باز هم ادامه میدهیم و کوشش میکنیم تا دیده شویم و اجازه نمیدهیم حق ما از ما گرفته شود. این ما هستیم که در هر شرایطی امید داریم و همین امید ماست که مرا زنده نگه میدارد و هر لحظه ما را به هدف خود نزدیک و نزدیکتر میکند.
گاهی آنقدر زخم دارم که احساس میکنم دختر بودن گناه است و دختران اجازه ندارند زندگی کنند؛ ولی آنگونه نیست. ما باید کسانی باشیم که نگذارند دختر بودن جرم حساب شود، بلکه دختران باید صدای زنان و دخترانِ خاموشِ این زمانه باشند.
زنان نیم دیگری از پیکر جامعه هستند؛ یعنی هیچ جامعهای بدون زنان پیشرفت نمیکند و اگر نقش زنان در جامعه نباشد، پیشرفتی هم در کار نخواهد بود.
ما جزئی از آنانی هستیم که به اجبار ازدواج میکنیم و حتی گاهی فروخته هم میشویم؛ در حالی که هیچکس حق این ظلم را ندارد که ما را به اجبار به کسی بدهد. ما حیوان یا کالای فروشی نیستیم که ما را بفروشند یا گاهی در ازای قرض خود ما را بدهند، بلکه ما انسانهایی هستیم که حق انتخاب داریم و میتوانیم از زندگی و حق خود دفاع کنیم.
مشکل ما نه تنها مردم و جامعه، بلکه خانوادههای ما نیز هست که دخترانشان را مایهی شرمساری میدانند. آنها احساس میکنند یک دختر با به دنیا آمدنش آبروی خانوادهاش را میبرد. آنها میخواهند دختر را فقط بزرگ کنند و بعد شوهر دهند؛ در حالی که قرار نیست همه آنگونه زندگی کنند، بلکه بعضیها دوست دارند مستقل باشند، زندگی موفقی داشته باشند، یا به تنهایی زندگی کنند و ثروتمند شوند.
بعضی افراد دیگر میگویند: «دختر مال مردم است»؛ ولی به نظر من اینطور نیست. دختران مثل پسران حق انتخاب زندگی خود را دارند. آنها حق دارند تصمیم بگیرند که چگونه و با چه کسی زندگی کنند.
من در خانوادهای بزرگ شدم که فقط وجود پسرانش مهم بود، نه دخترانش. احساس میکردم اضافه هستم؛ ولی این من بودم که تسلیم نشدم؛ چون راه دیگری نبود و من باید زندگی بهتری را تجربه کنم، چرا که لیاقتش را دارم.
من خیلی تلاش کردم خانوادهی بهتری بسازم؛ خانوادهای که دخترانش را هم ببیند و آنها را دوست بدارد. ولی دیدم که نه، من فقط آسیب میبینم. بنابراین دیگر برای آن تلاش نکردم، بلکه راه دیگری در پیش گرفتم. اینکه فقط تلاش کنم خودم را به جایی برسانم. من باید موفق شوم تا آنها برایم اهمیتی قائل شوند. من باید خودم را نشان دهم و ثابت کنم که اضافی نیستم؛ من هم حق انتخاب و حق زندگی دارم. من همان کسی هستم که روزی میتواند دنیا را تغییر دهد.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه