سرخوش؛ آواز خوش زندگی

سرطان مریضی مرگ و خاموشی است، بدخیم بی‌رحمی که از بسیاری‌ها جان گرفته است؛ اما داوود سرخوش با اراده‌ی قوی در برابر آن مبارزه کرد و این دشمن زندگی و امید را شکست داد.

داوود سرخوش تنها یک هنرمند و آوازخوان نیست. تنها یک دمبوره‌نواز زبردست و ماهر نیست، بلکه تعریف‌گر واقعی هویت هزاره‌ها در بخش‌های مختلف زندگی تاریخی – فرهنگی این مردم است.

برای یک هزاره، داوود سرخوش را نمی‌توان فقط با عنوان «خواننده» معرفی کرد. او بخشی از حافظه‌ی جمعی مردمی است که تاریخ‌شان با رنج، کوچ، تبعیض، مقاومت، عشق و امید گره خورده است. صدای او در چند دهه‌ی گذشته برای بسیاری از ما فقط موسیقی نبوده؛ بلکه روایت یک زندگی دشوار، پررنج و گاهی آمیخته با عشق و امید بوده است.

در هنر و موسیقی، داوود سرخوش خورشید بی‌غروب هنر و موسیقی هزاره‌ها است. صدای او، صدای ارزگان، بامیان، غزنی، غور، هرات، هندوکش، بابا، بلخ، بهسود، کابل، دایزنگی، دایکندی و همه‌ی «سرزمین من» است. او درد و شادی، شکست و امید و خاطره‌های یک مردم را با دمبوره و آوازش روایت  کرده است.

در سیاست نیز داوود سرخوش یک چهره‌ی واقعی  هزاره بوده است؛ چهره‌ای که نه معامله کرده و نه سرود تملق برای زورگویان و نظام‌های ستم‌گر خوانده است. او هنرمندی‌ست که سیاسی خوانده؛ اما سیاست‌های سرکوب‌بگر را کوبیده است. در روزگاری که مردم هزاره برای بقا و دفاع از هویت و حقوق خود مبارزه می‌کردند، در کنار مبارزه‌های عدالت‌خواهانه‌‌ی عبدالعلی مزاری، این داوود بود که با آواز پرشور سیاسی و نظامی خود به جوانان و سربازان هزاره انگیزه و امید می‌داد. او هیچ‌گاه هنر را از سرنوشت مردمش جدا ندیده است. خودش نیز گفته است که هنرمند نمی‌تواند در برابر واقعیت‌های جامعه وانمود کند که سیاسی نیست.

در روایت نسل‌کشی هزاره‌ها، داوود سرخوش تنها یک خواننده نیست؛ او بازمانده و راوی زخمی است که از زمان عبدالرحمان و پس از آن، نسل‌های مختلف هزاره‌ها با آن زندگی کرده‌اند. بخش بزرگی از آوازهای او شهادت به همان تاریخی است که بارها خواسته‌اند آن را پنهان، انکار یا فراموش کنند. او در واقع همان چیزی را انجام داده که خودش درباره وظیفه‌ی هنر گفته است: «وظیفه هنر این است که شهادت بدهد.»

در روایت کوچ و بی‌وطنی نیز داوود سرخوش یک هنرمند تبعیدی است؛ هنرمندی که برای خواندن از مردم خود، از درد نسل‌کشی و از تبعیض و بی‌عدالتی، ناگزیر شد سرزمینش را ترک کند. امروز به جای این‌که در بامیان، سمنگان، ارزگان، بلخ، کابل یا هرات با مردمش دیدار کند، در استرالیا، سویدن و دیگر نقاط جهان با مردمی روبه‌رو می‌شود که بخش بزرگی از آنان خود نیز با درد مهاجرت و بی‌وطنی زندگی می‌کنند. موسیقی هزاره‌ها، همان‌گونه که خود سرخوش گفته است، به اندازه خود هزاره‌ها انکار شده است؛ اما او اجازه نداد این صدا خاموش شود.

در عشق، داوود سرخوش شیوه‌ای از عاشقانه‌خوانی را با دمبوره و صدای خودش «پتره» کرده است که برای بسیاری از ما بخشی از خاطره‌ی جوانی و زندگی بوده است. «جره‌جو»، «پاتو»، «صنوبر»، «صفورا»، «صبوری»، «شکیلا»، «بانو» و بسیاری دیگر تنها نام چند آهنگ نیستند؛ بخشی از زبان عاطفی نسلی هستند که با صدای او عشق را شناخته و با آن دلتنگی کرده است.

و در تنهایی، غربت و بی‌کسی، چه بسیار کسانی که خودشان را در «سفر»، «زمانه‌ی سخت» و «سرای بی‌کسی» پیدا کردند: «در این سرای بی‌کسی، کسی به در نمی‌زند / به دشت پرملال ما پرنده پر نمی‌زند» و «بلیبور تو شنوم ترک سفر کن / هوای ملک غیر از سر بدر کن» این‌ها همه زندگی یک مردم و نسل‌های آواره و ستم‌کشیده را بازگو می‌کنند.

من نیز سال‌ها با صدای داوود سرخوش تنها بوده‌ام. در سال ۱۳۹۱، زمانی که در یک مکتب در دره‌صوف سمنگان تدریس می‌کردم و شب‌ها تنها می‌ماندم، واقعا من بودم و داوود. او از فاصله‌ای دور، برای من و بسیاری دیگر، شبیه یک هم‌صحبت بوده است. کسی که صدایش را برای روزهای تاریک و تنهایی ما هدیه کرده است.

به همین دلیل، کسی که داوود سرخوش را نمی‌شناسد، شاید بخش مهمی از خودش و تاریخ خودش را نیز نشناسد. او شوکت فرهنگ و هنر هزاره‌هاست؛ صدایی که در روزگار قلدری و زورگویی، رسانه‌ی روزگار رنج و حذف مردم ما بود. ما او را دوست داریم، نه فقط به خاطر صدایش، بلکه به خاطر چیزی که این صدا برای ما نمایندگی می‌کند.

در روزهای اخیر، خبر بهبود داوود سرخوش از سرطان برای بسیاری از هزاره‌ها و دوست‌داران موسیقی افغانستان خبر بسیار بزرگی بوده است. او پس از نزدیک به دو سال سکوت، در گفت‌وگویی با فاطمه محسنی در برنامه‌ی «بیستیار» از بیماری، روند درمان و مبارزه‌اش گفت و از بازگشت دوباره به صحنه سخن زد. او سرطان بدخیم را پشت سر گذاشته، تحت عمل جراحی، پرتودرمانی و شیمی‌درمانی قرار گرفته و اکنون، به گفته‌ی خودش، در مرحله‌ی بهبود قرار دارد. وقتی این خبر را شنیدم، نتوانستم به‌سادگی از کنار آن بگذرم.

برای من و خانواده‌ام، «سرطان» تکان‌دهنده و کشنده است. در سال 1395 پدرم بیمار شد. در افغانستان او را به جاهای مختلف بردیم و آزمایش‌های گوناگون انجام دادیم؛ اما مریضی‌اش تشخیص نشد. سرانجام مجبور شدیم او را به پاکستان ببریم. در آغاز سال، حوالی نوروز، بدون پاسپورت و ویزا از تورخم عبور کردیم و هنگام غروب خود را به بخشی از پیشاور رساندیم. او را به شفاخانه اکبر بردم. پس از آزمایش‌های متعدد، در ۲۴ ساعت معلوم شد که پدرم سرطان دارد.

من آن زمان یک پسر جوان بودم که باید در کنار پدرم می‌ایستادم؛ اما تحمل آن خبر برایم بسیار دشوار بود. در گوشه‌ای نشستم و گریه کردم. مسوول شفاخانه گفت که دیگر امکان درمان وجود ندارد؛ بیماری بسیار پیشرفته شده و جراحی نیز فایده‌ای ندارد. گفتند او را به خانه ببریم و تا زمانی که زنده است، با او مهربان باشیم. ما از پاکستان برگشتیم و پدرم فقط ۲۳ روز دیگر زنده ماند.

شاید به همین دلیل است که وقتی می‌شنوم داوود سرخوش از سرطان عبور کرده و دوباره می‌خواهد به صحنه برگردد، این خبر برای من معنای دیگری دارد. من واقعا خوشحالم که او زنده مانده است. او حق دارد زندگی کند، دوباره بخواند، دوباره دمبوره بزند و با مردمش دیدار کند.

سرطان پیش از این نیز زندگی بسیاری از چهره‌های بزرگ جهان را متوقف کرده است؛ انسان‌هایی که هرکدام بخشی از حافظه‌ی فرهنگی و فکری جهان بودند. اوریانا فالاچی، روزنامه‌نگار، نویسنده و خبرنگار جنگ ایتالیایی، از مشهورترین مصاحبه‌گران قرن بیستم بود؛ زنی که با گفت‌وگوهای بی‌پروای خود با رهبران و شخصیت‌هایی چون هنری کیسینجر، ایندیرا گاندی، یاسر عرفات، روح‌الله خمینی و معمر قذافی، جایگاه ویژه‌ای در روزنامه‌نگاری سیاسی پیدا کرد و در سال ۲۰۰۶ پس از سال‌ها مبارزه با سرطان درگذشت. دیوید بویی، خواننده، ترانه‌سرا و هنرمند بریتانیایی، از تأثیرگذارترین چهره‌های موسیقی مدرن بود و با نوآوری‌هایش در موسیقی و فرهنگ عامه، چندین نسل را تحت تأثیر قرار داد؛ او نیز در سال ۲۰۱۶ بر اثر سرطان درگذشت. ریوییچی ساکاموتو، آهنگساز و موسیقی‌دان برجسته‌ی ژاپنی و برنده‌ی جایزه‌ی اسکار، تا سال‌های بیماری نیز به آفرینش موسیقی ادامه داد و در سال ۲۰۲۳ از اثر سرطان درگذشت. آلن ریکمن، بازیگر نامدار بریتانیایی تیاتر و سینما، با نقش‌هایی که میلیون‌ها نفر در سراسر جهان به یاد دارند، از محبوب‌ترین بازیگران نسل خود بود و در سال ۲۰۱۶ از اثر سرطان درگذشت. در جهان علم نیز روزالیند فرانکلین، دانشمند برجسته بریتانیایی، با پژوهش‌های مهم خود درباره ساختار DNA و ویروس‌ها سهم ماندگاری در علم داشت، اما در ۳۷سالگی بر اثر سرطان تخمدان از دنیا رفت. استیون جی. گولد، زیست‌شناس تکاملی، دیرین‌شناس و نویسنده علمی آمریکایی نیز از دانشمندانی بود که توانست علم را برای میلیون‌ها انسان قابل فهم و جذاب کند و پس از سال‌ها مبارزه با سرطان در سال ۲۰۰۲ درگذشت. یادآوری این انسان‌ها برای من یادآوری مرگ نیست؛ یادآوری این حقیقت است که گاهی یک انسان پس از رفتن نیز در هنر، اندیشه و حافظه میلیون‌ها نفر به زندگی ادامه می‌دهد. به همین دلیل، زنده ماندن داوود سرخوش برای ما فقط نجات یک هنرمند از سرطان نیست؛ زنده ماندن بخشی از حافظه و صدای یک مردم است.

من از علم پزشکی، پزشکان، شفاخانه‌ها و همه کسانی که در روند درمان داوود سرخوش سهم داشته‌اند، صمیمانه سپاسگزارم. شاید اگر او در افغانستان بود، بیماری‌اش نیز مانند بسیاری از بیماران ما دیر تشخیص داده می‌شد. پدر من نمونه‌ای از همین واقعیت تلخ بود. پیشرفت پزشکی به داوود فرصت دیگری برای زندگی داده است و این فرصت برای ما ارزشمند است.

برای یک انسان هزاره و یک آدم دردمند، داوود سرخوش فراتر از هنرمند، آوازخوان و دمبوره‌نواز است. او نگهبان بخشی از هویت، فرهنگ و تاریخ ماست. درد، عشق، جنگ، صلح، عدالت، مبارزه، هنر و تاریخ را در صدایش جمع کرده و به مردمش برگردانده است. ما با صدای او زندگی کرده‌ایم و در تاریک‌ترین روزها، آن را به عنوان صدای امید و دوام شنیده‌ایم. همان‌طوری که خودش در مورد مبارزه و دوام گفته است: «ناممکن نیست و مبارزه نتیجه می‌دهد.»

داوود سرخوش این بار خودش نمونه‌ای از همین حرف است. او در برابر سرطان مبارزه کرد و بهبود یافت. و حالا که دوباره می‌خواهد به صحنه برگردد، باید بدانیم، پس از این نوبت ماست که در کنار او بایستیم؛ نه برای این‌که از او بخواهیم حتمی بخواند و تولید کند، بلکه برای این‌که اجازه بدهیم استراحت کند، زندگی کند، سلامت بماند و اگر روزی خواست، دوباره برای مردمش بخواند.

ما هزاره‌ها خوش‌شانسیم که داوود سرخوش را داشته‌ایم و هنوز داریم. او در روزگار رنج، صدای ما بود؛ در روزگار بی‌کسی، هم‌صحبت ما؛ در روزگار مبارزه، الهام‌بخش ما؛ و اکنون، زنده ماندنش برای ما خود یک پیام است: گاهی بزرگ‌ترین آواز، آواز زنده‌ماندن است.

داوود سرخوش، خوش آمدی؛ این بار تو فقط برای ما نمی‌خوانی. بازگشت تو، خودش یک آواز است؛ آواز امید، مقاومت و زندگی.

 

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000