چرا کیف‌های مکتبِ دخترانه دیگر هیچ خریداری ندارد؟

قبلاً با آمدن بهار، خیابان‌های شهر مملو از شور و شوق و حس زندگی می‌شد. چرا دیگر از آن جنب‌وجوش خبری نیست؟ چرا دیگر هیچ دختری برای خود لوازم مکتب نمی‌خرد؟ گویا منتظر آمدن بهارند؛ اما مگر در خزان‌های قبل، زندگی کردن هم مثل گیاهان خشکیده برای دختران تعطیل می‌شد؟ چرا دیگر آن چهره‌های شاداب مبدل شده‌اند به چهره‌های خسته؟ چرا از چشمان‌شان ناامیدی می‌بارد؟ مگر امید به رسیدن بهار ندارند؟ چرا فروشگاه‌های شهر دیگر کیف مکتب دخترانه ندارند؟

دخترانی که روزی برای آمدن بهار لحظه‌شماری می‌کردند، انگار دیگر حتی از آمدن فصل‌های سال بی‌خبرند. در آن روزهای بهاری، خریدن کیف، قلم و یونیفورم به بازارها جانی تازه می‌داد؛ اما دیگر از رنگ و بوی آن روزها خبری نیست. گویا در میان تاریکی به دنبال روزنه‌ای از نور سرگردانند. سردی همه جا را فرا گرفته است؛ مگر زمستان بی‌پایان است؟ چگونه باید بر سیاهی شب فایق آمد و راه را روشن ساخت؟

زندگی در شهری که هر ویرانه‌اش نگفته‌هایی دارد و گویا در و دیوارش زبان دارند و از جور زمانه با هم می‌گویند، هر گوشه‌اش گواهی است بر سختی‌های روزگار. دخترانی که در تالابی گیر مانده‌اند و رهایی از آن برای‌شان دشوار است. رؤیای نیمه‌تمام دختران، عقبِ درهای بسته‌ی مکتب مانده است و همواره در پی آن، سرگردانِ کوچه‌های مسیر مکتب می‌شوند و دوباره با ناامیدی بازمی‌گردند؛ گویا حس و حال زندگی کردن را از آن‌ها گرفته‌اند. هر روزی که از درهای بستهٔ مکاتب می‌گذرد، دختران از مسیر علم دور می‌شوند و افغانستان در جهالتی فرو می‌رود که ثانیه‌های از دست رفته‌اش غیر قابل جبران است.

در ذهن من سؤال‌های ناگفته‌ی بسیار است؛ سؤال‌هایی بدون جواب که در قلبم سنگینی می‌کنند و حرف‌های ناگفته‌ای که مرا می‌آزارند. بعضی اوقات با گفتن «ای‌کاش»ها دلم را تسلی می‌دهم و آن آرزوهایی که دارم از راه نمی‌رسند و من پشت درهای بسته منتظر محقق شدن رؤیاهایم هستم. ما به ماهی‌ای می‌مانیم که بیرون از آب، در تقلای رسیدن به آب می‌تپد.

سیاهی شب و کم‌رنگ شدن جنب‌وجوش برای خریدن وسایل مکتب، هنگام رسیدن بهار دلم را اندوهگین می‌کند. دلم دریای پر از تلاطمی است که رودهای آن رو به خشکیدن است. نمی‌دانم چرا این دنیا با ما بد تا می‌کند؟ مگر سهم ما از این جهان همین تاریکی مطلق است؟ چرا صدای وجدان‌ها خاموش گشته است و حق زندگی انسانی را از ما گرفته‌اند؟

داروی هر دردی مرهم است؛ اما داروی درد ما چشیدن از دریای بی‌کرانِ علم است. ما می‌خواهیم باری دیگر قلم به دست گیریم و در لابه‌لای ورق‌ها از دردهای خود بنویسیم. آرمانِ رسیدن به شناختی علمی از جهانی شگفت‌انگیز را داریم و همچنان می‌خواهیم از راه علم، به شناخت خود و خدای خود بپردازیم. در مسیرهای پرپیچ‌وفراز زندگی، آرزوی رسیدن به آزادی، پر کشیدن برای طعم شیرین چشمه‌ی دانایی و رهایی از نادانی را داریم.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000