کتابهایم در دستم بود. با همان چهرهی خسته که از راه دورِ مکتب به سمت خانه میآمدم، خیلی خسته بودم و این خستگی از چهرهام نمایان بود. دو مرد کهنسال در گوش یکدیگر پچپچ میکردند. احساس کردم حرفی در مورد من میزنند. خواستم واکنشی نشان ندهم؛ ولی طرز حرف زدنشان کنجکاوم کرد و خواستم بفهمم آیا حرفشان خوب است یا بد؛ برای لحظهای آنجا ایستادم. یکیشان گفت: «یک سیاهسر نباید درس بخواند.» و دیگری نگاهی به من انداخت و گفت: «اگر یک مرد وطن را آباد نکند، یک سیاهسر نمیتواند. آنها کار خانه را انجام دهند برایشان کافی است.» و با هم خندیدند.
چقدر شنیدن این حرف برایم دشوار بود! چقدر آن لحظه برایم سخت گذشت؛ ولی این من بودم که ایستادم و حرفهای دلم را زدم: «من دخترم، یک سیاهسر نیستم! و من میتوانم روزی جهان را تغییر دهم، تو حرف از وطن و سرزمین میزنی؟» و سپس لبخندی زدم.
آنها سکوت کردند؛ سکوتی که معنایی بیشتر از یک سکوت ساده داشت و از همان سکوت معلوم بود چقدر مرا در دل خویش تحقیر میکنند. بدون کلامی اضافی و بدون اینکه قلب کسی را بشکنم از کنارشان رد شدم؛ در حالی که قلب خودم با حرف آنها بسیار شکسته بود. با خودم گفتم ما از مردم و هموطن خود تحقیر میشویم؛ از کسانی که ما مثل دختران خودشان هستیم و باید همانهایی باشند که مرا به آینده امیدوار میکنند؛ اما مرا «سیاهسر» خطاب میکنند و ناامیدم میسازند.
ولی صدایی از درونم فریاد میزند که تسلیم نشو، ادامه بده، تو میتوانی؛ این تو هستی که باید ایستادگی کنی و به حرفت عمل نمایی. به خودم قول دادم روزی به قولی که به آن پیرمردها دادم عمل کنم و پای حرفم بایستم؛ نه فقط به خاطر خودم، بلکه به خاطر اینکه واقعاً یک دختر میتواند روزی دنیا را تغییر دهد. ما دخترانی امیدوار به سوی فردا و آینده هستیم، نه یک سیاهسر!
این ما هستیم که با تمام بدبختی ادامه میدهیم؛ در حالی که دروازههای مکتب و دانشگاه را به روی ما بستهاند، حق تحصیل را به ما ندادهاند و حتی اجازهی کار را هم از ما گرفتهاند. هر لبخند ما را تبدیل به بغضی در گلوی ما کردند و آرزو و رؤیاهای ما را در قلب ما دفن نمودند.
ولی این ما بودیم که ایستادگی کردیم و نگذاشتیم حق و حقوق ما پایمال شود. نگذاشتیم روزی بیسرنوشت و بیهدف بمانیم و نگذاشتیم رؤیاهای ما در قلب ما دفنشده بماند؛ بلکه باید آنها را زنده کنیم، به دست خود زنده کنیم و با آنها زندگی کنیم. ما باید روزی این وطن را بسازیم؛ نه تنها وطن خود، بلکه جهان و دیدگاه جهان را تغییر دهیم.
ما میتوانیم روزی به این هدف و آرزوی خود جامهی عمل بپوشانیم و آنها را با چشمان خود مشاهده کنیم، چون به خود و توانایی خود باور داریم. ما روزی برنده میشویم و وطنِ غمدیده و زجرکشیدهی خود را آباد میکنیم.
زیرا دیگر بس است این همه درد و ناامیدی که هزاران جوانِ وطن ما را از پا انداخته و دیگر امیدی به آینده ندارند و شاید دلخوشی برای حال هم ندارند. وقتی به یک جوان، چه دختر باشد و چه پسر، نگاهی بیندازیم، میبینیم چقدر غم در آن چهره پنهان است؛ ولی حرفی نمیزند، بلکه با این شرایط و زمینه ادامه میدهد. زیرا دیگر راهی نیست؛ باید کنار بیاید، به سوی دنیا لبخند بزند و امیدوار باشد که روزی این شرایط تغییر میکند.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه