روزگاری در قریهای دورافتاده، دخترکی به نام فایزه به دنیا آمد. او در خانوادهای بزرگ متولد شد که هیچکدام سواد کافی نداشتند، چرا که مکتبی در آن قریه وجود نداشت. اما زمانی که فایزه کمی بزرگتر شد، کمکم مکتبی دخترانه در آنجا مشغول به فعالیت شد. فایزه شامل مکتب شد و به درسهایش ادامه داد. او دختری لایق بود و رؤیاهای بزرگی در سر داشت.
زمانی که فایزه صنف پنجم مکتب بود، خانوادهاش به کابل مهاجرت کردند. اما فایزه وقتی به کابل آمد، به دلیل ناآشنایی یا هر دلیل دیگری، دوباره به درسهایش ادامه نداد. خانوادهاش هم چون در مورد فواید آموزش دختران چیزی نمیدانستند، بیتوجهی کردند و فایزه را به مکتبی نفرستادند.
فایزه سه سال تمام در خانه مشغول کارهای دستی بود و هر روزش را بدون هدف خاصی سپری میکرد، تا اینکه روزی متوجه شد چه اشتباه بزرگی کرده و چقدر از درسهایش عقب مانده است. بالاخره او فهمید که تنها راه پیشرفت، تحصیل است. او واقعاً معنای اصلی تحصیل را در آن زمان درک کرد.
او روزها و شبهای تمام در فکر غرق بود: چگونه دوباره به مکتب برگردد؟ چطور از خانوادهاش اجازه بخواهد؟ چگونه درس خواندن را دوباره آغاز کند و چطور تمام عقبافتادگیهایش را جبران نماید؟ او هر روز میدید که دیگران چطور با درس خواندن موفق، دانا و انسانهای بزرگی میشوند. با دیدن اینها، هر روز شوقش برای درس خواندن بیشتر میشد. او نمیخواست مثل دیگر خواهرانش بیسواد بماند و از صبح تا شام مشغول کارهای خانه باشد. او دیگر درک کرده بود که آموزش تنها راه نجات است.
تا اینکه روزی با تمام وجود و با تمام قدرت با خانوادهاش حرف زد که میخواهد درس بخواند. اما خانوادهاش چندین بار درخواستش را رد کردند. آنها با شوخی میگفتند: «درس را چه میکنی؟ تو دیگر بزرگ شدهای. اگر درس میخواندی، باید از اول رها نمیکردی، اما حالا برایت خیلی دیر است.» با وجود اینکه این حرفها برایش خیلی ناراحتکننده بود، اما او به تلاشهایش ادامه داد تا اینکه پدرش قبول کرد و اجازهی تحصیل داد.
فایزه با مادرش دنبال مکتب بودند؛ اما به خاطر اینکه سنش بالا رفته بود، مکاتب او را قبول نمیکردند. تا اینکه مؤسسهای پیدا شد که به دختران بزرگسالِ عقبافتاده از مکتب درس میداد. او در آن مکتب پذیرفته شد و وقتی از او امتحان گرفتند، در صنف چهارم قبول شد. با وجود اینکه شانزدهساله بود، با تمام نیرویش درس خواندن را از صنف چهارم شروع کرد.
او در درسهایش آنقدر تلاش میکرد که از تمام همصنفیهایش بیشتر پیشرفت کرد و همیشه اولنمره بود. او بهار و زمستان درس میخواند و در یک سال دو صنف را تمام میکرد. فایزه همچنان صنفهای تقویتی و انگلیسی را گرفت و موفقانه زبان انگلیسی را به پایان رساند.
او رؤیاهای زیادی در سر داشت. میخواست در آینده قاضی شود و از حق تمام دختران و زنان سرزمینش دفاع کند. اما زمانی که صنف دوازدهم مکتب بود، دروازههای مکاتب بسته شد و او نتوانست مکتب را به اتمام برساند.
ولی او باز هم تسلیم نشد و شروع به تدریس کرد. او استاد بسیار لایق انگلیسی شد و همیشه مشغول آموختن بود. حالا او بسیار خوشحال است که درس خوانده، آدمی فهمیده شده و میتواند به جامعهاش خدمت کند. خانوادهاش هم به فایزه افتخار میکنند که باعث سربلندیشان شده است.
فایزه دختری بود که نشان داد هیچ وقت برای آموختن دیر نیست؛ هر وقت بخواهی میتوانی درس بخوانی. او هم زندگی خود و هم طرز فکر خانوادهاش را تغییر داد و حتی مادر خود را هم به درس تشویق کرد. مادرش با وجود سن بالا، مدتی به کلاسهای سوادآموزی رفت و حالا میتواند قرآن کریم را بخواند. فایزه برای اطرافیانش الهامبخش بود و خیلیها را برای درس خواندن تشویق کرد و انگیزه داد.
او بر این باور است که اگر برای خواستهیتان تلاش کنید و ارادهای محکم داشته باشید، حتماً میتوانید به آن برسید. حالا هم در سرزمین ما هزاران دختر پرتلاش مانند فایزه هستند که با وجود درهای بسته، تلاش میکنند و به دنبال رشد و تغییرند.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه