دختران فراموش‌شده‌ی روستا

بعد از مدت‌ها دلم هوای روستای خود ما را کرد. به پدرم گفتم که می‌خواهم به روستا بروم و اندکی انرژی تازه بگیرم. بعد از اصرارهای زیاد، بالاخره توانستم پدرم را راضی کنم تا به روستا بروم.

از همان لحظه‌ای که وارد آن‌جا شدم، با صحنه‌های عجیبی روبرو شدم. همه‌جا دختران و پسران زحمت‌کش و سخت‌کوشی مصروف کارهای مختلفی از جمله آبیاری، مالداری، دهقانی، کشت و زراعت بودند.

تنها چیزی که در روستا توجهم را به خودش جلب کرد، برابر نبودن حق دختران و پسران بود. تبعیض جنسیتی در سراسر افغانستان مروج است، اما در روستا حتی بیشتر از شهرها وجود دارد.

در روستا دختران و پسران زحمت می‌کشند و هر دو مساویانه کار می‌کنند؛ اما پسران بیشتر از دختران احترام می‌شوند. در این‌جا حق پسران بیشتر از حق دختران است، چه از لحاظ مادی و چه معنوی. وقتی یک پسر یا مردی از سرِ کار برمی‌گردد، بیشتر مورد توجه قرار می‌گیرد؛ اما اگر دختری از کار بیاید و بخواهد لحظه‌ای خستگی‌اش را رفع کند، پدر، برادر و یا حتی شوهر داد و فریاد می‌کشد که چرا بیکار نشسته‌اند و به سوی کارهای‌شان نمی‌روند. در حالی که آن‌ها هم آدمیزاد هستند و آن‌قدری که یک مرد خسته می‌شود، آن‌ها حتی بیشتر از مردان خسته می‌شوند؛ چون بدن آن‌ها ظریف‌تر از آن است که بخواهد کارهای سنگین و طاقت‌فرسا را انجام دهد.

در حالی که دختران از رفتن به مکاتب و دانشگاه‌ها منع هستند، در شهرها گزینه‌های دیگری مانند کورس زبان، مسجد، مدرسه و یا بعضی مراكز آموزشی دیگر برای خانه نماندن وجود دارد؛ اما در قریه چیزی به نام کورس و مدرسه وجود ندارد. فقط مکاتبی است که آن هم سهم پسران می‌باشد. در روستا هم مردم می‌توانند راهی برای تحصیل دختران پیدا کنند، اما ذهنیت کهن مردم مانع می‌شود و باعث می‌گردد همه‌ی دختران و زنان از تحصیل دور بمانند.

امروز زمانی که با کاکای پدرم در هوای آزاد نشسته بودیم، از او در مورد دختران دهات پرسیدم. کاکای پدرم با خونسردی کامل چگونگی زندگی یک دختر روستایی را قصه می‌کرد. او می‌گفت: «وقتی دختری این‌جا متولد می‌شود، به جای این‌که پدر و مادرش خوشحال باشند، بیشتر جگرخون می‌شوند و هر دم از خدا شکایت می‌کنند و این سرآغاز زندگی دختری است که با غم و اندوه متولد می‌شود.

وقتی یک دختر پنج‌ساله می‌شود، از همان دوران کودکی‌اش به کار کردن آغاز می‌کند و بیشتر با مادرش در جمع کردن میوه، کارهای خانه و زمین‌ها کمک می‌نماید.

وقتی یک دختر به سن ده سالگی می‌رسد، همه به فکر جهیزیه‌اش می‌شوند و این کودک از همان ده سالگی به دوختن جهیزیه‌اش می‌پردازد.

و وقتی به سن پانزده سالگی می‌رسد، مرد کهن‌سالی که در این‌جا معروف است، از پدر و مادر دختر فقط ده هزار افغانی می‌گیرد و برای دختر شوهر بیگانه‌ای پیدا می‌کند. در حالی که دختر و پسر همدیگر را نمی‌شناسند؛ اما هر دو وارد یک زندگی جدید می‌شوند. در این‌جا دختر و پسری که با هم ازدواج می‌کنند هم‌سن نیستند، بلکه پسر سی الی چهل‌ساله است و دختر پانزده الی هجده سال سن دارد. اگر دختری بالای هجده الی بیست سال شود، می‌گویند دختر پیر شده است و او را به عقد پیرمردی درمی‌آورند.»

وقتی حرف‌های کاکای پدرم در این‌جا ختم شد، احساس دیگری پیدا کردم. با هر حرفی که در آخر از دهانش بیرون می‌آمد، بیشتر از روستا دلسرد می‌شدم.

این زندگی دختران در بعضی از روستاهای ما در افغانستان است؛ زندگی‌ِ که یک دختر هزاران بار افسوس می‌خورد و هر روز آرزوی مرگش را می‌کند.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000