قلمم به اجبار روی کاغذ حرکت میکرد. احساس کردم ساعتها است مشغول خواندن و نوشتن هستم. فرمولها و اعداد جلوی چشمانم به حرکت درآمده بودند و تمرکزم را از دست داده بودم. برای چند دقیقهای چشمان خستهام را بستم و سرم را روی کتابچهام گذاشتم. صداها به تدریج رنگ باختند؛ گویا گوشهایم را با کف دستانم پوشانده باشم. دیگر فکری در سرم آشوب به پا نمیکرد و ناگهان احساس کردم طوفانی که راه بر من بسته بود، با تمام ابهتش فرو میریزد و من از حصار آن گردباد عظیم رها میشوم و روی انبوهی از گرد و شن آرام میگیرم.
در عالم خواب، دنیا رنگ کودکانهتری دارد؛ شاید گاهی تاریک و وهمانگیز باشد، اما باز هم شبیه ترسهای کودکی است، همانقدر غیرواقعی و زودگذر. اما گاهی که خوابهای رنگی و رویایی پشت پلکهایم بالبال میزند، جهان حال خوشتری دارد و رنگ این نوع خوابها حس رهایی میبخشد.
آن روز نیز در آن آرامش زودگذر، در جهان رویاهایم رها شده بودم. در آن آرامش تاریکِ پشت پلکانم، جایی که خبری از محدودیت و محرومیت نبود، نور امید با درخشش مقدسی، مسیرم را روشنایی میبخشید.
روی چوکی کوچکی نشسته بودم. در دو سمت جاده، درختان بلندقامت بیشماری سر بلند کرده بودند. در فاصلهی هر چند متر، یک چوکی چوبی چند نفره گذاشته شده بود و گروههای کوچک و بزرگی از دانشجویان از آن جاده عبور میکردند؛ حرف میزدند، میخندیدند و با دستانی که دور کتابهایشان حلقه زده بودند، کنار هم قدم میزدند.
چقدر آن جاده برایم آشنا بود؛ آن حس و حال، آن فضایی که در گوشهی قلبم زیر غبار زمانه محو شده بود، آن باد سردی که در لابهلای شاخههای درختان ناپدید میشد… همهی اینها را قبلاً دیده بودم؛ اما نمیدانم کجا و کی، شاید در تصویر خاطرات نوجوانی پدرم، وقتی از پوهنتون کابل و درسهایش برایم قصه میگفت. اما حالا خودم آنجا بودم؛ روی همان چوکی چوبی نشسته بودم که همیشه آرزو داشتم لحظهای بنشینم و به مسیری که پشت سر گذاشتهام نگاه کنم.
زمین زیر پاهایم نمناک بود. سرم را بلند کردم؛ آسمان با غرشهایی که از دوردست به گوش میرسید، بار دیگر از آمدن بهار فریاد سر میداد و از سرِ خوشحالی اشک میریخت. آن درختان بلندقامت با شاخ و برگهایشان، با والدانهترین حالت ممکن در برابر باریدن آسمان، بالای سرم چتر باز کرده بودند.
کتابچهی سنگینی در بند دستانم جا خوش کرده بود. باد به شدت میوزید و کاغذهایش را به رقص درآورده بود. با دستم یکی از صفحات را نگه داشتم؛ دستخط من روی آن صفحه نقش بسته بود. در وسط صفحه با قلمهای رنگی، شکل مغز انسان رسم شده بود و اطرافش را گروهی از کلمات احاطه کرده بودند. کاش میتوانستم آن کلمات را بخوانم، اما چشمانم تار میدید؛ گویا من هم از سرِ خوشحالی چون آسمان اشک میریختم.
با چشمانی که شور و شوق در آن آب شده بود، صفحات را ورق میزدم. میترسیدم از اینکه پلک بر هم بزنم و آن قطره اشک سمج روی کاغذ بنشیند. آسمان آرامآرام میبارید، صدای باد به گوش نمیرسید، درختان نفس در سینه حبس کرده بودند و از جا تکان نمیخوردند و من هنوز به مسیری که طی کرده بودم، نگاه میکردم. پشت سرم هیچ ردی از قدمهایم نبود، اما درد چرا؛ شانههایم درد میکرد، گویا زخمها، شکستها، محدودیتها و بار سنگین زمانه را روی شانههایم حمل کرده بودم.
ناگهان باد تندی از لای شاخهها دوید و من چشمهایم را محکم بستم. دنیا برای لحظهای چنان تاریک شد که خودم را نیز گم کردم و وقتی چشم باز کردم، قطره اشکی روی کتابچهام به تدریج در لابهلای کلمات ناپدید میشد. دیگر از آن جهانی که رویاهایم را باور داشت و خواستههایم را ستایش میکرد، رانده شده بودم.
سرم را که برداشتم، پدر و مادرم در گوشهی اتاق نشسته بودند و با نگاهی که نگرانی از آن موج میزد به صفحهی تلویزیون خیره شده بودند. وقتی چشمم به تلویزیون افتاد، دلم از جا کنده شد؛ بار دیگر خبر بازداشت زنان در هرات، سرخط اخبار شده بود.
لحظهای بعد، مادرم با صورتی مضطرب به من خیره شده بود، اما چشمانش فریاد میزد که هرگز دختری را که برای رویاهایش تلاش میکند نمیبیند، بلکه میان من و کتابهایی که دور و برم را احاطه کرده بودند، سرنوشتی را میدید که حتی تصورش هم برایش ترسناک بود. مادرم از درسخواندنهای پنهانی و بیرون شدنم از خانه میترسد و من از همین ترسهایش میترسم. از ممنوعیتهایی که هر چند وقت یکبار سر راهم قرار میگیرد بیزارم؛ به خصوص مواقعی که وضعیت شهر اینگونه بیثبات و غیرقابل اعتماد میشود، ترس و اضطرابهای مادرم فضای خانه را سنگین و زجرآور میسازد. آنگاه من مجبورم برعلاوهی تحمل محدودیتهایی که جامعه وضع کرده است، از ممنوعیتهای خانه و خانواده هم عبور کنم.
اما این عبور کردنها هرگز برایم آسان نبودهاند؛ گاهی دل کسی را شکستم، گاهی مجبور بودم تظاهر کنم تا حرف دیگران را نادیده بگیرم، گاهی هم خودم را وادار کردم تا ترسهایم را نادیده بگیرم و همیشه برای اینکه دلیل اضطراب و زجرهای مادر و پدرم بودم، شرمندهی وجدانم خواهم بود.
میخواهم بگویم حق ما دختران این نبود تا برای آموختن اینقدر زجر بکشیم؛ آموختنی که شاید در این سرزمین جرم و ننگ محسوب شود، اما قطعاً برای جهان افتخاری به شمار میرود که فرزندانشان را در این مسیر حمایت میکنند.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه