بلندپرواز

برای اکثر ما به عنوان دختر، کلمه‌ی «بلندپروازی» کلمه‌ای ممنوعه به حساب می‌آید. برای بعضی از ما حتی بلندپروازی‌های‌ ما هم محدودیت دارد؛ حتی در ذهن‌ ما، حتی در خلوت و تنهایی هم از یک جایی به بعد نمی‌توانیم از خط‌ها عبور کنیم و بی‌پروا بلندپروازی کنیم.

«پنج عصر» قطعه‌ای از این فیلم را در اینستاگرام دیدم و نظرم جلب شد. آن بخش این‌گونه بود: دخترک، که بعداً فهمیدم اسمش «نقره» است، برقعی روی سر داشت؛ به طوری که آن قسمتِ جالی‌شکل برای چشم‌ها را روی سرش انداخته بود و صورتش کاملاً معلوم می‌شد. چتری در دست داشت و در میان ویرانه‌ها و خانه‌های فرو ریخته، با شانه‌های راست و سری بالا گرفته، گام‌های محکم و با اعتماد به نفس برمی‌داشت و راه می‌رفت. او از کنار مردی عبور کرد و مرد پس از دیدن نقره، رو برگرداند و صورتش را به سوی دیوار گرفت. فقط همین تکه از فیلم را دیدم، اما عجیب نظرم را جلب کرد و به تماشای کامل آن نشستم.

محل وقوع داستانِ فیلم، کابلِ افغانستان، کمی پس از سقوط حکومت اول طالبان بود. فیلم، افغانستان را در دورانی نشان می‌داد که طالبان رفته بودند، اما جنگ، فقر و ویرانی‌های پس از جنگ همچنان بر زندگی مردم سایه انداخته بود. آزادی از نظر قانون آغاز شده بود، اما در ذهن بسیاری از مردم شکل نگرفته بود و محدودیت هنوز در افکار آنان ادامه داشت.

نقره، دختری استثنایی و خاص بود که بر خلاف آدم‌های اطراف و دختران هم‌سن‌وسالش، تنها به ازدواج یا زندگی روزمره فکر نمی‌کرد؛ بلکه می‌خواست درس بخواند، کشورش را تغییر دهد و حتی روزی رئیس‌جمهور افغانستان شود. هرچند این آرزوی نقره در جامعه‌ای که زنان سال‌ها از تحصیل و حضور در اجتماع محروم بودند، بلندپروازی و حتی بی‌نوایی و بی‌پروایی به حساب می‌آمد، اما نقره پس از باز شدن مکاتب دخترانه، پنهانی به مکتب می‌رفت؛ زیرا پدرش با تحصیل دختران مخالف بود.

در یکی از روزها وقتی نقره در صنف مکتب نشسته بود، معلم از شاگردان سوالی پرسید: «اگر روزی رئیس‌جمهور افغانستان شوید، چه کار می‌کنید؟» این سوال باعث جان گرفتنِ رویای نقره شد. اما این رویای نقره، بلندپروازی به حساب می‌آمد در میان مردمی که هنوز در ذهن خود محدود بودند و به آزادیِ واقعی نرسیده بودند.

پدر نقره مردی بسیار مذهبی با ذهنیت قدیمی بود. او سال‌ها تحت حکومت طالبان زندگی کرده بود و هنوز باور داشت زن نباید در جامعه حضور داشته باشد. پدر نقره دائماً او را سرزنش می‌کرد و خانواده‌اش هم وضعیت خوبی نداشتند؛ طبیعتاً پس از هر جنگی، خانواده‌ی او هم به دنبال آب، غذا و سرپناه بودند.

در طول فیلم، نقره با افراد مختلفی روبرو می‌شد؛ مردمی که هنوز در گذشته زندگی می‌کنند و محدودیت و محرومیت در ذهن‌شان باقی است، زنانی که امید خود را از دست داده‌اند و جوانانی که میان امید و ناامیدی سرگردان‌اند. با این حال، نقره برای رویایش گام برمی‌دارد، حتی گام‌های کوچک. او درباره‌ی سیاست فکر می‌کند، می‌خواهد یاد بگیرد چگونه صحبت کند، رهبر باشد و چگونه آینده‌ی افغانستان را تغییر دهد؛ اما کسی از او و رویایش حمایت نمی‌کند و جامعه، رویای نقره را بلندپروازی و بی‌پروایی برای یک دختر تعبیر می‌کند.

پایان فیلم هم آن‌چنان خوش تمام نشد؛ خانواده‌ی نقره همچنان در جستجوی زندگی بهتر بودند و مشکلات پایان نیافته بود، اما آن نورِ کوچک در سینه‌ی نقره خاموش نشد و رویایش را از دست نداده بود. شخصیت نقره در فیلم، نماد امید، آموزش، آزادی و آینده بود. او باور داشت که حتی یک دختر هم می‌تواند کشورش را تغییر دهد.

حالا من هم می‌خواهم بلندپرواز باشم؛ می‌خواهم هر کس که رویایم را شنید بگوید: «دختر، خیلی بلندپرواز هستی!» من می‌خواهم مدافع حقوق زنان جهان شوم، نه تنها افغانستان. می‌خواهم برای این رویا که «دختر بودن جرم نیست» بجنگم و به جهان، قدرت زنان را یادآوری کنم. می‌خواهم همه از ارزش زنان آگاه شوند و زنان دیگر دست‌کم گرفته نشوند؛ نه فقط در افغانستان، بلکه در همه جای جهان.

برای رویایم تا آخرین توانم تلاش خواهم کرد. درست است که نقره در آخر فیلم نتوانست رئیس‌جمهور افغانستان شود، اما او امیدش را تا آخرین سکانس فیلم از دست نداد. من هم تا آخرین لحظه‌ی سکانس زندگی‌ام ناامید نمی‌شوم.

شاید امروز خودم هم به عنوان دختری شناخته شوم که در محدودیت زندگی می‌کند، در جامعه‌ای حضور دارد که به عنوان یک زن و دختر هیچ حق انتخابی برای تصمیم‌گیری در زندگی شخصی و اجتماعی‌اش ندارد و حتی کسی نمی‌خواهد صدایش را بشنود؛ اما تلاش من برای روزی است که دیگر دختری در هیچ گوشه‌ای از دنیا مانند ما زندگی نکند.

برای رویایم تلاش می‌کنم، حتی اگر بهایش یک زندگی باشد! اگر بهای یک زندگی منجر به جان بخشیدن و آزادی هزاران زندگی شود، با کمال میل حاضرم زندگی‌ام را در این راه فدا کنم.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000