وطن جایی است که آغوش گرمش همواره پناهگاهی امن برای هر انسانی روی زمین است. اما چرا عدهای راهِ سختِ غربت را در پیش میگیرند؟ شاید به این دلیل که فشار روزگار دیگر جایی برای شان باقی نگذاشته و میخواهند در پی زندگی بهتری بروند. اما نمیدانند که سختی روزگار با رفتن به پایان نمیرسد؛ رفتنی که زمان برگشتش را حتی خود انسان نمیتواند تعیین کند. مسافرانی که این مسیر را میپیمایند، با اینکه شوق زندگی دارند؛ اما برای رسیدن به آن از جان خود میگذرند و دل به اقیانوسها میسپارند؛ اقیانوسی که ممکن است آخرین منظره زندگیشان باشد. حتی با رسیدن به ساحل نیز سختیها تمام نمیشوند، قدم زدن در خیابانهای ناآشنا، جایی که مردمانش حضورت را نمیخواهند و تنهاییِ مطلقی که کسی سراغت را نمیگیرد.
درست مانند سرنوشت کسی که سالها برای رفتن به کشوری که تصور میکرد تحققبخش رویاهایش است، تلاش کرد. او میخواست دنیای تاریکش را به جهانی رنگی بدل کند و جای بهتری برای خود و خانوادهاش بسازد؛ اما روزگار آنگونه که فکر میکرد پیش نرفت. او در تنهایی و غربت، در چهاردیواری اتاقی آخرین نفسهای عمرش را کشید و حیاتش به پایان رسید، بیآنکه کسی مطلع شود تا در آخرین لحظات برای زنده ماندنش تلاشی کند یا او را به شفاخانه برساند.
چند روزی هیچکس از غیبتش در اجتماع خبر نداشت. پس از چند روز، دوستش متوجه نبودش شد و وقتی تماسهایش بیجواب ماند، جویای حالش گردید. او با صحنهای دلخراش مواجه شد: پیکر بیجانی که چند روز در آن اتاق تنگ بیحرکت مانده و نقش بر زمین شده بود. بله! این سرگذشت بسیاری از کسانی است که وطن برای شان آن خانه امنی که میخواستند نبود و اندک آسایشی را که دنبالش بودند فراهم نکرد.
خیلیها میروند تا دیگر مجبور نباشند برای ادامه زندگی و یک لقمه نان، فضای سنگین خانه را تحمل کنند. آنها راهِ جاده و اقیانوس را در پیش میگیرند و پلهای پشت سرشان را خراب میکنند، زیرا میدانند برگشت چقدر دشوار است. عدهای سالها در بلاتکلیفی مطلق منتظر پذیرش پناهندگیشان میمانند، به این امید که روزی تابعیت آن کشور را به دست آورند، آزادانه فعالیت کنند و پس از مدتها سراغی از وطن و خانوادهشان بگیرند.
اما این بازگشت برای خیلیها دیگر مثل گذشته نیست. عزیزانی که ممکن است دیگر زنده نباشند و تغییراتی در فضای خانه که به وضوح حس میشود. چقدر سخت و دلگیر است وقتی جایی که در آن بزرگ شدهای، انگار دیگر با تو غریبه است و آدمهایی که با نگاههای سرد به تو مینگرند، یادآوری میکنند که همه چیز تغییر کرده است. این گذر زمان است که حتی کوهها را جابهجا میکند، چه رسد به اینکه فضای کوچک یک خانواده را دستخوش تغییر نکند.
سختی غربت را تنها کسی درک میکند که در شهری غریب است و گویا دیگر هیچجایی برای ماندن ندارد. غربت راهی است که ممکن است در آن زندگیات را از دست بدهی یا بشکنی.
پس همواره به دنبال ساختنِ خانه باش.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه