پدرم؛ قهرمان دور از خانه

نمی‌دانم این نامه را چگونه آغاز کنم؛ با بغضی که در گلویم گیر کرده است یا دلتنگی‌ای که هر شب به سراغم می‌آید. مدت‌هاست که از ما دور هستی؛ نه برای خودت، بلکه برای ما. برای این‌که ما نان خشکی و لباسی داشته باشیم، درس بخوانیم، بخندیم و آینده‌ای داشته باشیم که خودت نداشتی.

پدر عزیزم! وقتی به تو می‌اندیشم، تصویری از یک مرد خسته اما استوار در ذهنم می‌آید؛ مردی که با چشمان نگران بار سفر بست؛ اما لبخندش را فراموش نکرد. تو رفتی تا ما بمانیم؛ تو رفتی تا سقف خانه‌ی ما فرو نریزد. هر بار که صدایت را از آن سوی موبایل می‌شنوم، دلم می‌خواهد در آغوشت گریه کنم؛ اما نمی‌خواهم ناراحت شوی، نمی‌خواهم بدانی که چقدر دلتنگ هستم. من قوی شده‌ام… درست شبیه خودت.

پدرم! تو فقط برای ما پول نفرستادی؛ تو برای ما عزت، غیرت و شرافت فرستادی. هر بار که کسی می‌پرسد: «پدرت کجاست؟»، با افتخار می‌گویم: «پدرم در غربت کار می‌کند؛ اما دلش با ماست.»

نمی‌دانی چقدر حسرت می‌خورم وقتی برنامه‌ای در مکتب دارم و تو نیستی. وقتی مریض می‌شوم و دلم فقط دست‌های تو را می‌خواهد. وقتی شب‌ها خواب تو را می‌بینم که خسته‌ای و تنهایی؛ اما باز هم لبخند می‌زنی.

پدر قهرمانم! تو قهرمانی هستی که هیچ‌کس نمی‌بیند؛ اما من هستم که ببینم. می‌دانم که چطور در سرما، گرما، گرسنگی و بی‌خوابی شب و روزها را می‌گذرانی. می‌دانم که دلتنگ‌تر از ما، خودت هستی. تو به ما نگفتی چقدر سخت است، ولی من از صدای خسته‌ات می‌فهمم.

پدر جانم، دلم برایت تنگ شده است… برای صدای اذانی که با آن بیدارم می‌کردی، برای دستانی که مرا تا مکتب همراهی می‌کردند، برای نگاه مهربانت وقتی می‌گفتی: «تو باید برای خودت کسی شوی که ما نشدیم.»

پدرم، قول می‌دهم! قول می‌دهم درسم را درست بخوانم، آدم خوبی باشم و روزی که برگشتی، با افتخار بگویی: «این دخترِ من است.» قول می‌دهم روزی را بسازم که هیچ پدری مجبور نباشد خانه و فرزندانش را ترک کند تا لقمه‌ای نان به دست آورد.

و روزی تو باز خواهی گشت؛ به خانه، به دستانِ منتظرِ مادرم و به چشمانِ پر از اشکِ من و من در آغوشت خواهم گفت: «پدر، در تمام این سال‌ها، تو دلیلِ امید و نجاتِ ما بودی.»

با تمام قلبم دوستت دارم. روزت مبارک، قهرمان زندگی‌ام!

از طرف فرزند کوچکت که دلتنگ توست…!

 

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000