یادم میآید پنج سال پیش، پس از پانزدهم اگست، درهای مکتب به رویم بسته شد و نتوانستم به تحصیل ادامه دهم. آن سال من صنفِ دوازدهمِ مکتب بودم و تازه از طریقِ مادرم، پدرم را راضی کرده بودم که دانشگاه بخوانم؛ اما در آن سال تمامِ راههای دانش بسته شد. مات و مبهوت مانده بودم و نمیدانستم چه کنم؛ فقط اشکهای من و مادرم بود که میریخت. اما تا آن زمان هم امید داشتم که در کورس درس بخوانم و از طریقِ آنلاین به درسهایم ادامه دهم. با این حال پدرم مخالفتِ خیلی شدیدی کرد و آن جملهاش تا هنوز در گوشم میپیچد که گفت: «دختر باید شوهر داری را بفهمد، نه اینکه بیستوچهار ساعته بیرون باشد! فردا او صاحبِ فرزند میشود؛ باید غذا پختن را یاد بگیرد و زندگی را سر و سامان بدهد، نه اینکه با موبایل و کامپیوتر وقتش را بگذراند.»
تمامِ این جملاتِ پدرم را که از سرِ عصبانیت به مادرم میگفت یادم هست؛ من از پشتِ در گوش میدادم. اینکه میگفت این دختر باید ازدواج کند و برای آیندهی خودش هم خوب است؛ اینکه به جای من تصمیمم را میگرفت و من میماندم و چارهای جز قبول کردن نداشتم. با وجودِ این، خیلی مقاومت کردم، اما نتوانستم این تفکرِ پدرم را تغییر دهم. بعد از آنکه طالبان دختران را از سرکها بازداشت کردند، پدرم بیشتر به دنبالِ راهی بود که مرا شوهر دهد؛ نظرش این بود که دختر باید کارِ خانه کند، خانهداری را بفهمد و درس خواندن برای دختران فایدهای ندارد.
نتوانستم مقاومت کنم. روزهایی را دیدم که پدرم میخواست به خاطرِ آرزوهایم مرا لتوکوب کند. او بعد از آمدنِ طالبان خیلی تغییر کرد؛ انگار پدرم نیز یک طالب بود و همانگونه میاندیشید. روزها گذشت و من مجبور به ازدواجِ اجباری شدم؛ ازدواجی که نمیخواستم، اما به جایم برای آن تصمیم گرفته شد. من از اینکه طالبان به افغانستان آمدند و درهای مکتب را بستند خیلی زجر کشیدم. من پدرم را از دست دادم و به جای پدرم طالب ایستاد و همانگونه اندیشید. من مکتبم و تمامِ آن رویاهای دانشگاه را از دست دادم؛ آن روزهایی که برای امتحانِ کانکور به کورس میرفتم، بعد به مکتب میرفتم و روزها مشغولِ درس خواندن بودم و پدرم راضی به درس خواندنم بود… اما بعد از پانزدهم اگست، تمامِ درهای دانش به رویم بسته شد و من در این زنجیر گیر کردم.
پنج سال پیش طالبان به افغانستان آمدند و زندگیِ میلیونها دختر را تباه کردند. نه تنها من، بلکه شاید بیشترِ دختران اینگونه شدهاند؛ چون شرایطِ افغانستان طوری شد که ما از طریقِ خانوادههای ما نیز محدود شدیم. من که زندگیام تغییر کرد، خیلی افسوس میخورم، اما برای همه این پیام را میرسانم که درس بخوانید و دخترانی باشید که برای رویاهایشان میجنگند. من هم فرزندانم را طوری تربیت میکنم که روشن بیندیشند، زندگیِ صلحآمیزی داشته باشند و افرادی تاثیرگذار باشند.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه