حسِ سربار بودن

از یک سنی به بعد، دختری در افغانستان دیگر همان دختر سابق نیست. دختران در افغانستان یک‌باره، در یک چشم به هم زدن، بزرگ می‌شوند، نه آرام‌آرام و نه آهسته. اکثریت دختران در افغانستان مطابق سن خودشان زندگی نکرده‌اند. بیشتر از این‌که کودک باشند، مادر بوده‌اند، مادر دوم برای خواهر و برادرهای کوچک‌ترشان، دستیار و همکار برای مادرشان و غم‌خوار پدرشان.

اما وقتی یک دختر به سن بلوغ می‌رسد، حس‌های جدیدی در وجودش به وجود می‌آید، مخصوصاً در خانواده‌هایی که فقر و مشکلات زندگی دامن‌گیرشان است. از یک سنی به بعد، یک دختر در خانه دیگر همان حس سابق را ندارد. دیگر خودش را فقط دختر همان خانه نمی‌بیند. کم‌کم یک حس شبیه سربار بودن یا اضافه بودن در وجودش ریشه می‌دواند.

شاید کسی مستقیماً به او نگوید که سربار است؛ اما شرایط زندگی این حس را به او می‌دهد. وقتی می‌بیند خانواده با مشکلات اقتصادی دست‌وپنجه نرم می‌کند، وقتی می‌بیند برای هر چیزی باید حساب و کتاب شود، کم‌کم با خودش فکر می‌کند که شاید بودنش بار دیگری بر دوش خانواده است.

در چنین شرایطی، دختر یا باید ازدواج کند تا از این حس رهایی پیدا کند، یا مستقل شود و برای خودش کاری پیدا کند. اما مستقل شدن برای یک دختر در افغانستان به این آسانی نیست. وقتی حق درس خواندن و کار کردن از او گرفته شده باشد، دیگر راه زیادی برای مستقل شدن باقی نمی‌ماند.

در چنین وضعیتی، ازدواج تنها راهی می‌شود که خانواده پیش روی دختر می‌گذارد؛ اما مشکل این‌جاست که ازدواج برای بسیاری از دختران، انتخاب خودشان نیست. کمتر پیش می‌آید که دختری در چنین شرایطی بتواند با خیال راحت بگوید که من خودم این زندگی را انتخاب کردم. ازدواج عاشقانه که بماند سر جایش، بسیاری از دختران حتی فرصت انتخاب کردن هم ندارند.

گاهی فقر خانواده را به این تصمیم می‌رساند. گاهی مشکلات اقتصادی باعث می‌شود خانواده فکر کند با ازدواج دختر، یک مسئولیت از دوشش برداشته می‌شود. شاید برای خانواده یک راه حل باشد؛ اما برای خود دختر می‌تواند آغاز یک زندگی اجباری باشد. دختری که تا دیروز در خانه‌ی پدرش زندگی می‌کرد، فقط به این دلیل که به سنی رسیده است که خانواده او را بزرگ‌شده می‌داند، ناگهان باید درباره رفتن از خانه و ازدواج فکر کند.

او شاید هنوز آمادگی آن زندگی را نداشته باشد. شاید هنوز دلش بخواهد در همان خانه بماند، کنار مادر و خواهر و برادرهایش باشد؛ اما وقتی خودش را سربار احساس می‌کند، گاهی حتی ازدواج اجباری را هم به‌عنوان راهی برای خلاص شدن از آن حس می‌پذیرد. دردناک این‌جاست که دختر نباید برای این‌که سربار خانواده نباشد، مجبور به ازدواج شود. نباید سن و جنسیتش تعیین کند که چه زمانی باید خانه‌ی پدرش را ترک کند. نباید فقر باعث شود یک دختر احساس کند بودنش برای خانواده یک بار است.

یک دختر فقط به این دلیل که دختر است، نباید مجبور باشد زودتر از زمانی که خودش آماده است بزرگ شود و بعد هم برای رهایی از حس سربار بودن، وارد زندگی‌ای شود که خودش انتخاب نکرده است. شاید چیزی که بیشتر از خود ازدواج اجباری درد دارد، همین حس باشد: این‌که یک دختر قبل از آن‌که همسر کسی شود، احساس کند دیگر جایی در خانه‌ی خودش ندارد.

و این‌گونه، یک حس ساده که از شرایط زندگی شروع شده، می‌تواند یک دختر را به تصمیمی برساند که تمام زندگی‌اش را تغییر دهد، تصمیمی که شاید انتخاب خودش نبوده باشد، اما مجبور شده است آن را بپذیرد.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000