محبوب من! آدم چقدر میتواند خوشبخت باشد که در بامیان زندگی کند؛ صبح را با هوای سرد و روشنش آغاز کند، از زرگران بگذرد، کوچههای خاموش و خاکیاش را قدم بزند و بیآنکه عجلهای داشته باشد، خودش را تا حومههای صلصال و شهمامه برساند. آدم چقدر خوشبخت است وقتی خانهاش جایی باشد که کوهها آنقدر نزدیکاند که گاهی خیال میکنی اگر دستت را دراز کنی، میتوانی تکهای از آسمان را لمس کنی.
کاش من هم آنجا بودم. کاش صبحی از خواب بیدار میشدم و پشت پنجره بامیان را میدیدم؛ همان بامیانی که همیشه در ذهنم کمی دورتر از دسترس بوده است. چایم را میگرفتم و راه میافتادم، بیآنکه کسی بپرسد کجا میروم و چرا دیر برمیگردم. از کنار آدمهایی میگذشتم که شاید سالهاست همین کوهها را دیدهاند و نمیدانند چه گنج بزرگی در اطرافشان زندگی میکند.
میرفتم بلندای کوه بابا؛ جایی که لابد باد، حرفهای آدم را بهتر از هر کسی میفهمد. یک گلاس قهوه کنارم میگذاشتم و مدتها به دوردست خیره میشدم. شاید کتابی هم با خودم میبردم؛ کتابی که چند صفحهاش را میخواندم و بعد، مثل همیشه حواسم به منظره پرت میشد.
بعد خودم را به هوتل «آیخانم» میرساندم، منتوی داغ میگرفتم و با اولین لقمه، از لبسوز بودنش میخندیدم. شاید همانجا چند عکس میگرفتم؛ نه برای نشان دادن به کسی، فقط برای اینکه بعدها اگر روزی دلتنگ شدم، بدانم واقعاً روزی در جایی زندگی کردهام که اینهمه آسمان داشته است.
میرفتم بند امیر؛ صدای آب را میشنیدم، میان هیاهوی آدمها گم میشدم و برای چند ساعت یادم میرفت که دنیا چقدر میتواند سنگین باشد. شاید آنقدر میخندیدم که گونههایم درد بگیرد؛ شاید کفشهایم خاکی میشد، موهایم را باد بههم میریخت و برای اولین بار اهمیتی نمیدادم که مرتب به نظر میرسم یا نه.
بعد میرفتم غلغله؛ میایستادم روبهروی آن دیوارهای خاموش و به تاریخ نگاه میکردم، به چیزهایی که قرنها دوام آوردهاند، به شهری که زمانی زندگی در آن جریان داشته و حالا هر سنگش انگار چیزی برای گفتن دارد.
و بعد، بوداهای بامیان…!
شاید ساعتها همانجا میایستادم؛ به جای خالیشان نگاه میکردم و فکر میکردم بعضی نبودنها از هر حضوری بلندترند. بعضی جای خالیها آنقدر بزرگاند که هیچکس نمیتواند پرشان کند. شاید آنجا میفهمیدم که تاریخ فقط چیزی نیست که در کتابها میخوانیم؛ گاهی روبهرویت میایستد، در سکوت، و از تو میخواهد فقط نگاهش کنی.
اما من…!
من در این آوارگی، سهمم از بامیان بیشتر از چند تصویر، چند خاطره و چند جمله نیست. من بامیان را از دور دوست داشتهام؛ مثل آدمی که خانهای را دوست دارد که هنوز نتوانسته در آن زندگی کند. چه درد عجیبی است وقتی جایی را آنقدر دوست داشته باشی که دلت بخواهد تمام روزهای سادهات را آنجا زندگی کنی، اما سهمت فقط دلتنگی باشد.
من گاهی در اتاقم مینشینم و با خودم خیال میکنم اگر بامیان بودم، امروز کجا میرفتم؟ شاید کتابم را برمیداشتم و تنها قدم میزدم. شاید کنار پنجرهای مینشستم و برای خودم قهوه میریختم. شاید عصر وقتی آفتاب روی کوهها میافتاد، بیهدف بیرون میرفتم و تا تاریک شدن هوا برنمیگشتم.
اینجا اما گاهی حتی خیال کردن هم سخت است. آوارگی فقط دور شدن از یک جغرافیا نیست؛ گاهی یعنی هر روز بخشی از خودت را در جایی جا بگذاری که دیگر نمیتوانی به آن برگردی.
من دلم برای جادههایی تنگ است که هنوز قدم نزدهام؛ برای کوههایی که از نزدیک ندیدهام، برای بند امیری که شاید روزی صدای خندهام را میشنید، برای غلغلهای که شاید روبهرویش میایستادم و به گذشت قرنها فکر میکردم، برای بوداهایی که نبودنشان را از دور دوست داشتهام…
محبوب من!
شاید عجیب باشد، اما من گاهی برای بامیان دلتنگ میشوم؛ حتی برای جایی که تمام کوچههایش را بلد نیستم. شاید بعضی شهرها را آدم با پاهایش نمیشناسد، با دلش میشناسد و من بامیان را با دلم شناختهام. به همین خاطر است که این آوارگی اینقدر سنگین است؛ چون من فقط از یک شهر دور نیستم، از نسخهای از خودم دورم که میتوانست آنجا زندگی کند، بخندد، کتاب بخواند، قهوه بنوشد و یک روز بیهیچ ترسی به خودش بگوید: «اینجا خانهی من است.»
و شاید تمام آرزوی من همین باشد: روزی برگردم؛ نه با چمدانِ آوارگی، نه با دلتنگیِ سالهای دور، بلکه مثل دختری که بالاخره به خانهاش رسیده است. آن روز شاید به بامیان نگاه کنم، نفس عمیقی بکشم و آرام بگویم:
محبوب من، من رسیدم!
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه