مادرِ خسته و دختری که کتابچه‌اش زیر پا شد

سرم را به شیشه‌ی موتر تکیه داده بودم و چشمانم به موترها و مردمی که می‌گذشتند خیره شده بود؛ یکی کتاب در دست داشت، یکی ناچیزی غذا، و دیگری کراچی‌ای که دنبال لقمه‌نانی برای فامیلش می‌کشید.

سرِ چهارراه موتر ایستاد. راه بندان بود و به دلیل ازدحام، موتر برای چند لحظه متوقف شد. دشتِ برچی زیبا و پررنگ بود و فضای هیاهوی مردم آن را پر کرده بود. بودن در میان آن‌ها حس خوبی به انسان می‌داد، ولی یک خالی‌گاه وجود داشت؛ یک خالی‌گاه خیلی بزرگ که پر کردنش کار آسانی نیست: آزادی! همان چیزی که ما نداشتیم.

چند دقیقه در وسط سرک معطل شدیم و فرصتی شد تا مردم را دید بزنم. همه گرفتارِ روزگار و سرگرمِ زندگی‌شان بودند. ولی کاش همه خوشحال می‌بودند… هیچ‌کس لبخند نداشت؛ همه نگرانِ لقمه‌نانی برای خانواده‌شان بودند. در فکر فرو رفتم و از خودم پرسیدم: آیا روزی خواهد رسید که مردم دیگر نگرانی‌ای برای یک لقمه نان نداشته باشند؟

آیا روزی خواهد رسید که دختران و پسران برابر باشند و حقوق همه مساوی باشد؟

آیا روزی خواهد رسید که دختران به‌جای نگرانی برای تحصیل، درگیر شغل‌هایی باشند که دوست دارند؟

آیا روزی خواهد رسید که تمام اختلافات قومی از بین برود و افغانستانی آباد داشته باشیم؟

همچنان در فکر بودم که با صدای پدرم از دنیای خیالات بیرون آمدم.

پدرم گفت: «بار سوم است صدایت می‌زنم، چرا نمی‌شنوی؟»

عذرخواهی کردم. پرسید: «درس‌هایت چگونه پیش می‌رود؟»

گفتم: «عالی است پدر!» مانند همیشه لبخندی زد و چیزی نگفت.

هوای پغمان بسیار عالی بود و می‌خواستیم برای تفریح به آن‌جا برویم. از چهارراه گذشتیم و به سرکی که به پغمان می‌رفت رسیدیم. درختان با قامتِ رسای‌شان هر دو طرف سرک را احاطه کرده بودند. چشمانم به درختان دوخته شده بود و دیدنشان حس آرامش‌بخش و زیبایی داشت.

کم‌کم به تفریح‌‌گاه پغمان نزدیک می‌شدیم که ناگهان صدای وحشتناکی شنیدم؛ صدایی بسیار بلند و عصبانی. چشمانم را از درختان کشیدم و به دروازه‌بان نگاه کردم که با چشمانی خشمگین گفت: «کجا؟»

پدرم پاسخ داد: «تفریح‌گاه.»

«می‌توانید بروید، ولی خانم‌ها اجازه ورود ندارند!»

پدرم بدون هیچ حرفی موتر را حرکت داد. با شنیدن اینکه «زنان اجازه ندارند»، واقعاً تحت فشار قرار گرفتم. دلم می‌خواست فریاد بزنم: چرا؟ چرا؟ مگر ما چه گناهی کرده‌ایم که حتی حقِ نفس کشیدن، حقِ آزادی، حقِ تصمیم‌‌گیری و حقِ تحصیل را نداریم؟ فقط جرم ما زن بودن است؟ مگر ما دختران در حق شما چه کرده‌ایم که حتی حقِ نفس کشیدن را از ما می‌گیرید؟

واقعاً از این‌‌همه ظلم خسته شده بودم؛ آن روز بسیار جگرخون شدم. دلم رنجیده بود، گریه و فریاد می‌خواست. اما گریه نکردم و سکوت اختیار کردم. چرا؟ چون این‌ها راه حل نبود. با خودم گفتم: «من باید درس بخوانم و رهبر شوم. این فریادها بماند برای بعد از آنکه حکومت افغانستان را ما دختران در دست گرفتیم. فعلاً فقط تلاش!»

پدرم گفت: «برویم قرغه!» همه قبول کردند و راه‌مان را به طرف قرغه کج کردیم. می‌ترسیدم که باز هم آن حسِ تلخ را تجربه کنم. وقتی رسیدیم، آن‌جا هم به زنان اجازه ورود نمی‌دادند.

ولی این بار تلاش کردم بجنگم. به پدرم گفتم: «شما بروید، ما داخل موتر منتظرتان می‌مانیم. بروید تفریح کنید.» اول قبول نکرد، ولی بعد از اصرارِ من رفتند. همه برادرانم و پدرم رفتند، ولی من و مادرم به جرمِ زن بودن داخل موتر ماندیم. این حس واقعاً دردناک بود.

در چهره‌ی مادرم خستگی عمیقی دیده می‌شد. گفت: «از این‌همه ظلم خسته شدم… از اینکه بودنم در این دنیا جرم باشد خسته شدم.» با این حرف‌هایش انگار تیری در قلبم فرو رفت. گفتم: «مادر جان! تمام این ظلم‌ها روزی تمام خواهد شد و آزاد خواهیم بود.» مادرم لبخندی زد و گفت: «من به تو ایمان دارم، امیدم تویی!»

از چشمان مادرم می‌خواندم که غمی عمیق در دل دارد، ولی اگر من هم گریه می‌کردم، پس چه کسی وطن را می‌ساخت؟ بغضم را قورت دادم و قوی بودن را انتخاب کردم.

مادرم مشغول دیدن ویدیو شد و من چشمانم را میان مردمی که آن‌جا بودند چرخاندم. بیشترشان مرد بودند و تعداد خیلی کمی از زنان دیده می‌شدند. در میان جمعیت، دختری را دیدم که در گوشه‌ی سرک نشسته بود و گریه می‌کرد.

از موتر پیاده شدم، به طرفش رفتم، کنارش نشستم و پرسیدم: «چرا گریه می‌کنی؟ چه شده؟»

با چشمانی پر از اشک نگاهم کرد و با صدای لرزان گفت: «کتابچه‌ام را زیر پا کردند!»

گفتم: «کی؟ چرا؟»

گفت: «نمی‌دانم… یک مردِ قدبلند بود، شبیه داکترها چپنِ سفید داشت.»

حالا فهمیدم جریان چه بوده است. گفتم: «گریه نکن!»

ادامه داد: «من ۱۰ ساله هستم. وضع مالی‌ ما خوب نیست و برای پیدا کردن چند افغانی، رنگ‌پاکی می‌کنم و بوت‌های مردم را رنگ می‌زنم. صنف سوم مکتب هستم. این کتابچه را تازه خریده بودم و چون فرصت دیگری برای نوشتن ندارم، همین‌جا می‌نوشتم… اما کتابچه‌ام را زیر پا کردند.» گریه‌اش شدت گرفت و گفت: «مگر من اشتباهی کرده بودم؟»

در آغوشش کشیدم و گفتم: «نه! تو هیچ اشتباهی نکردی. فکر این‌ها را دور کن، فقط تلاش کن و برای رؤیایی که داری بجنگ! برای یک کتابچه گریه نکن؛ درس بخوان تا در آینده فردی تأثیرگذار باشی و وطنت را بسازی. آفرین! تو دختری نیستی که تسلیم شوی؛ وقتی برای هزینه درس‌هایت این‌جا می‌آیی و کار می‌کنی، یعنی دختر بسیار موفقی هستی!»

باورم نمی‌شد که حتی کودکی را که در سرک کار می‌کند اذیت کنند؛ یعنی تا این حد از درس متنفرند؟

از گریه‌ی آن دختر بسیار ناراحت شدم و با خودم عهد کردم هر سختی‌ای که دیدم تسلیم نشوم و صدای دختران سرزمینم باشم.

یک تاجِ گل برایش خریدم و روی سرش گذاشتم و گفتم: «تو موفق خواهی شد!» بسیار خوشحال شد و با چشمانی ذوق‌زده نقاشی‌هایی را که کشیده بود نشانم داد.

یک دختر در افغانستان حتی وقتی کودک است، در رؤیای درس خواندن به سر می‌برد و آن‌قدر برای تحصیل ذوق دارد که تمام ناامیدی‌ها و غم‌هایش را فراموش می‌کند و به رویاهایش بال و پر می‌دهد. اینکه کودکان این‌گونه تلاش می‌کنند و مادری که از ظلم خسته است اما باز هم امید و ایمان به آزادی دارد، واقعاً به انسان امیدی دوباره برای ادامه دادن می‌دهد.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000