دختری در رویای داکتری

سلام! من دختری هستم که وقتی در صنف کودکستان بودم، دوست داشتم یک داکتر موفق و پرتلاش شوم. هر شب وقتِ خوابیدن آرزو می‌کردم روزی برسد که لباس سفید را به تن کنم و به اسم «داکتر صاحب» صدا شوم. در شفاخانه‌ها من برتر و مشهور بودم.

صبح‌ها با قولی که به خودم می‌دادم که امروز بیشتر از روز قبل تلاش می‌کنم، از خواب بیدار می‌شدم. گرچه سن من کوچک بود، اما از تلاش دست برنمی‌داشتم. تمام کوششم را می‌کردم و شب که به خانه می‌آمدم، فکر می‌کردم امروز بیشتر از قبل تلاش کرده‌ام.

همین‌طور دوازده سال گذشت. من از صنف دوازدهم فارغ شدم و راهی کانکور شدم. در عین حال که برای کانکور می‌خواندم، در یک شفاخانه هم کار می‌کردم. این یعنی کمی به آرزوهای خود نزدیک‌تر شده بودم. خیلی تلاش داشتم. امتحان کانکورم تمام شد و من با امیدِ موفقیت به سوی دانشگاه رفتم. به کمک خدا و تلاش خودم، تمام سوال‌ها را جواب دادم و در رشته‌ی داکتری کامیاب شدمو

دانشگاه من پنج‌ساله بود. من همیشه صبحِ وقت از خانه بیرون می‌شدم، به کورس می‌رفتم، بعد از کورس به دانشگاه و بعد از دانشگاه به شفاخانه‌ای که در آن کار می‌کردم می‌رفتم. اول‌ها خیلی با شوق می‌رفتم، اما به مرور زمان کم‌کم دلم سرد شده بود. هم‌زمان رسیدگی به دانشگاه، کورس و شفاخانه خیلی سخت شده بود؛ چون درست به هیچ‌کدامش رسیده نمی‌توانستم. می‌خواستم ناامید شوم و از کارم منصرف گردم؛ ولی در عین تصمیم‌گرفتن، امیدی را در چشمان کسی دیدم که هرگز تسلیم نشده و همیشه سرسخت بوده است: مادرم.

دیدم مادرم با وجود این‌که سختی‌های زیادی در زندگی خود دارد، ولی هنوز ادامه می‌دهد. رفتم پیش او و گفتم: «مادرجان، من از همه‌ی کارهایم خسته شده‌ام. کورس، شفاخانه و دانشگاه برایم خیلی سخت شده است. چه‌کار کنم؟»

مادرم گفت: «برای این‌ها می‌خواهی از داکتری دست بکشی؟ از رویایی که در کودکی داشتی؟ این که دلیل نمی‌شود دست از آن برداری! تو باید با این سختی‌ها مواجه شوی تا بتوانی خودت را بسازی. حالا می‌خواهی پس بکشی؟ من چنین دختری نداشتم که در اوج سختی پس بکشد. نه دخترم، برو و موفق شو! من برایت همیشه دعا می‌کنم.»

با حرف‌های امیدوارکننده‌ی مادرم دوباره روزم را آغاز کردم. این بار پاهایم را محکم‌تر گذاشتم. یک بار به زمین خوردم، اما دوباره بلند شدم، خاک را از لباس‌هایم پاک کردم و گفتم: «من شکست‌ناپذیر هستم!»

هر روز با قدم‌های محکم به کارهایم ادامه می‌دادم. دوباره تمام تلاش و کوششم را جمع کردم و نزدیک موفق شدن بودم که ناگهان حس عجیبی به من دست داد. به پشت سرم نگاه کردم؛ دیدم کم‌کم سایه‌ای سیاه به من نزدیک می‌شود. ایستادم تا ببینم آن سایه‌ی سیاه چیست. وقتی کمی نزدیک‌تر شد، ترسیدم و فرار کردم. هرچقدر می‌دویدم، نزدیک‌تر می‌شد؛ تا این‌که در نهایت وارد تاریکی شدم.

افغانستان خاموش شد. همه‌جا سکوت شد، مردم افسرده شدند و دختران خسته… به هر کسی که نگاه می‌کردم، لبخند نمی‌زد. آسمان حال‌وهوایش فرق کرده بود و هیچ حس خوبی نمی‌داد. من هم از کورس، دانشگاه و شفاخانه جاماندم.

وقتی این خبر به من رسید که دیگر نمی‌توانم از خانه بیرون شوم، زودی خودم را به خانه رساندم. به همگی نگاه کردم؛ دیدم همه‌چیز تغییر کرده است. هرچه می‌گفتم: «مادر، یک چیزی بگویید! بگویید که این حرف‌ها دروغ است…» اما هیچ‌کس چیزی نمی‌گفت. خواهرم با گریه بلند شد و گفت: «خواهر قشنگم، من برایت راست می‌گویم. این حرف‌هایی که می‌شنوی تماماً راست است؛ ما دیگر نمی‌توانیم از خانه بیرون شویم و درس بخوانیم.»

جیغی زدم و گفتم: «واقعیت ندارد!»

رفتم به اتاق دیگر، دروازه‌ها را قفل کردم تا کسی وارد نشود، جیغ زدم و گریه کردم. همه‌ی همسایه‌ها آمده بودند که چرا و چه شده؟ مادرم می‌گفت: «چون دیگر درس خوانده نمی‌تواند، سخت است تا در مغزش جای بگیرد.» همسایه‌ها گفتند: «عادت می‌کند…»

با صدای بلند فریاد زدم و گفتم: «آره، عادت می‌کنم! اما از دل من و از دل دختران کشورم هیچ‌کس خبر ندارد. گفتنش آسان است که عادت می‌کند… وای به حال قلب ما که تکه‌تکه شد!»

اما هیچ‌کس کاری نکرد. من بعد از آن روز، همه‌ی کتاب‌های دانشگاه‌ام را جمع‌بندی کردم. وقتِ جمع‌بندی، اشک‌هایم سرازیر می‌شد؛ هرچقدر پاک می‌کردم، باز هم سرازیر می‌شد. به یکی از کتاب‌هایم رسیدم که دوستانم در آن نوشته بودند: «دوست قشنگم، می‌خواهم به شفاخانه‌ی خودت برسی.» وقتی کتاب را دیدم، آن را دور انداختم، گریه کردم و گفتم: «آره، رسیدم به این آرزوی خود! در خانه حبس شدم…»

در حال جمع‌کردن کتاب‌هایی بودم که دوست‌شان داشتم و هر روز با شوق در بغل می‌گرفتم و قدم به قدم با آن‌ها می‌رفتم؛ اما حالا می‌خواستم همه‌ی‌شان را دور بیندازم. ای خدا، این چه شد؟ یعنی ما باید در این دنیا هم رنج بکشیم؟ قبول، ولی صبرش را هم بده تا قلب ما تحمل کند. قلب دختران کشورم خیلی ضعیف شده و هر چیزی را زود تحمل کرده نمی‌تواند؛ پس کمک کن تا این درد را تحمل کنیم…

همیشه با خدایم حرف می‌زدم تا کم‌کم عادت کردم و دیگر شکایتی نکردم. حالا پنج سال می‌شود که من در خانه هستم. عادت کرده‌ام، اما گاهی دلم یادِ شفاخانه، کورس و دانشگاه می‌کند. اما چه‌کار کنم؟ وقتی یادش می‌افتم، لبخندی بر لبانم سبز می‌شود. خاطراتش بهترین خاطرات زندگی‌ام است و حرف‌های قشنگِ دوستانم همیشه در ذهنم می‌ماند.

من حالا دختری شده‌ام که تمام دردها و رنج‌های زندگی‌ام را با نوشتن رفع می‌کنم. وقتی می‌نویسم، فکر می‌کنم دردهایم کم می‌شود. خاطراتم را که می‌نویسم، در عینِ نوشتن به یادش می‌افتم. نویسندگی راهی برایم شده تا صدای خودم و دختران سرزمینم را به گوش تمام جهان برسانم.

این روزها هم می‌گذرد… فقط مرا بشنو!

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000