ازدواج اجباری

وقتی دختری در یک خانواده متولد می‌شود، مادرش از این‌که فرزندش سالم به دنیا آمده خوشحال است؛ اما گاهی در کنار این خوشحالی، ترس و نگرانی نیز وجود دارد. ترس از این‌که شوهرش از تولدِ دختر ناراضی باشد؛ زیرا انتظارِ پسر داشته است. مادر می‌ترسد موردِ لت‌وکوب قرار گیرد و نمی‌داند اگر پدر، دخترش را نپذیرد، از او چگونه محافظت کند. در حالی که جنسیتِ فرزند در اختیارِ زن نیست و تولدِ دختر یا پسر، خواست و تقدیرِ پروردگار است.

من یک زنم، من یک دخترم؛ نوشتنِ همین جمله‌ها برایم سنگین است. از روزی که متولد می‌شویم، گاهی در خانه‌ی پدر مانند مهمانی ناخواسته با ما رفتار می‌شود. وقتی به سنِ بلوغ می‌رسیم، به جای این‌که به ما بگویند: «نترس! تو شجاعی و حق داری از خودت دفاع کنی»، بیشتر از محدودیت‌ها و ترس‌ها می‌شنویم. به ما گفته می‌شود که باید اطاعت از بزرگ‌ترها را یاد بگیریم، حتی اگر تصمیم‌شان درباره‌ی زندگیِ خود ما اشتباه باشد.

در سال‌های جوانی، همچون گلی در میانِ باغچه، رویاهایی در دل داریم. عاشق می‌شویم، برای آینده‌ خیال می‌بافیم و خود را دختری شجاع تصور می‌کنیم که می‌تواند در برابرِ زورگویی بایستد. آرزو داریم درس بخوانیم، علم بیاموزیم، آزادانه درباره‌ی آینده تصمیم بگیریم و روزی با کسی ازدواج کنیم که خود او را انتخاب کرده‌ایم.

اما برای بسیاری از دختران، این تنها یک رویاست.

در برخی خانواده‌ها، دختر بدون این‌که نظرش پرسیده شود، با تصمیمِ پدر یا دیگر اعضای خانواده وارد یک ازدواج می‌شود؛ در حالی که این دختر است که قرار است سال‌های زیادی از زندگیِ خود را با آن شخص بگذراند. احترام به پدر، مادر و بزرگ‌ترها ارزشمند است، اما زندگیِ یک انسان را نمی‌توان تنها برای حفظِ رسم، آبرو یا رضایتِ دیگران قربانی کرد.

گاهی دختر و پسری از کودکی نامزد می‌شوند و سال‌ها بعد، بدون این‌که واقعاً فرصتِ انتخاب داشته باشند، مجبور به ازدواج می‌شوند. زندگیِ یک انسان نباید وسیله‌ای برای محکم کردنِ روابطِ میانِ خانواده‌ها یا حفظِ یک دوستی و معامله باشد. هیچ رسم و سنتی نباید از حقِ یک انسان برای انتخابِ آینده‌اش مهم‌تر باشد.

دردناک‌تر زمانی است که خواستگارِ ثروتمندی می‌آید و خانواده تصور می‌کنند این ازدواج می‌تواند وضعیتِ مالیِ آن‌ها را بهتر کند. در چنین شرایطی ممکن است صدای دختر نادیده گرفته شود و او احساس کند مانند کالایی است که درباره‌اش تصمیم گرفته‌اند. ازدواج نباید معامله باشد؛ انسان را نمی‌توان خرید و فروخت.

ازدواج اجباری می‌تواند آثارِ سنگینی بر زندگیِ دختران داشته باشد. دختری که هنوز خودش را به‌درستی نشناخته، ممکن است وارد زندگی‌ای شود که برای آن آمادگی ندارد. به جای درس خواندن، رشد کردن و ساختنِ آینده، ممکن است مسئولیت‌هایی بر دوشِ او گذاشته شود که برای سن و شرایطش بسیار سنگین است.

کودکی که باید در مکتب درس بخواند، بازی کند و برای آینده‌اش رویا بسازد، نباید مجبور شود خیلی زود مسئولیتِ یک زندگیِ مشترک را بر عهده بگیرد. هر دختر حق دارد فرصتِ رشد، آموزش و ساختنِ آینده‌ی خود را داشته باشد.

گاهی نیز خشونت در خانه‌های مشترک، زندگیِ زنان و دختران را به جایی می‌رساند که احساس می‌کنند هیچ راهی برای دفاع از خود ندارند. لت‌وکوب، تحقیر، تهدید و اجبار، هیچ‌کدام نشانه‌ی قدرت یا غیرت نیستند. احترامِ واقعی زمانی معنا دارد که انسان بتواند با دیگران با مهربانی و عدالت رفتار کند.

متأسفانه گاهی برخی افراد برای توجیهِ رفتارهای نادرستِ خود، از دین استفاده می‌کنند. دین نباید وسیله‌ای برای خشونت و تحقیرِ انسان‌ها باشد. هیچ دختری نباید به دلیلِ جنسیتش کم‌ارزش دانسته شود و هیچ زنی نباید به خاطرِ اشتباهِ دیگران قربانیِ خشونت شود.

چرا گاهی فراموش می‌کنیم که دختران هم انسان‌اند؟ آن‌ها احساس دارند، درد را حس می‌کنند، آرزو دارند و برای آینده‌ی‌شان رویا می‌بینند. حرف‌های تحقیرآمیز شاید برای گوینده تنها چند کلمه باشد؛ اما ممکن است سال‌ها در ذهنِ یک دختر باقی بماند.

دختر بودن نباید جرم باشد، ازدواج نباید اجبار باشد و احترام نباید با ترس اشتباه گرفته شود.

یک دختر فقط دخترِ یک خانواده نیست؛ او انسانی با آرزو، استعداد، احساس و آینده است. می‌تواند روزی مادر شود، دانشمند، پزشک، نویسنده، معلم یا هر چیزی که برای آن تلاش می‌کند. ارزشِ او به مقدارِ پولی که یک خواستگار دارد، به نظرِ مردم یا تصمیمِ دیگران وابسته نیست.

بیایید به جای این‌که برای دختران آینده‌ی‌شان را انتخاب کنیم، به آن‌ها فرصت بدهیم آینده‌ی‌شان را بسازند. شاید بزرگ‌ترین کاری که می‌توانیم برای یک دختر انجام دهیم، این باشد که به او بگوییم: «تو انسان هستی؛ حق داری شنیده شوی، حق داری محترم باشی و حق داری برای آینده‌ات تصمیم بگیری.»

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000