آیسکریم‌فروش

آفتاب تا توان داشت نور و گرما پخش می‌کرد و زمان، ساعت یک ظهر را نفس می‌کشید. هیچ سایه‌ای معلوم نبود. برای در امان بودن از گرما باید چتر می‌گرفتم که نداشتم. دیگر کم‌کم به این گرما عادت کرده بودم.

همین‌گونه آرام و آهسته از کوچه‌های پر از قصه و دردِ کابل می‌گذشتم. کوچه‌ها خلوتِ خلوت بودند؛ فقط من بودم و دو کودک.

همین که داخل پس‌کوچه‌ای شدم، با آن دو کودک همراه شدم. چنان بی‌پروا می‌خندیدند که دلم برای کودکی‌هایم یک لحظه تنگ شد. اما انگار جنسِ این خنده‌ها فرق می‌کرد؛ چنان‌که شاعر می‌سراید: «بر لبانش خنده می‌دوزد ولی دل‌شاد نیست / زیر بارِ غصه‌ها ناچار خندان می‌شود.»

چیزی که وجودم را شکست، خندیدنِ آن‌ها بود. آن‌قدر نقش بازی کرده بودند که دیگر ماهر شده بودند؛ اما لباسِ کهنه، صورتِ آشفته، کفش‌های خاکی و چهره‌ی خندان، چیز دیگری را برایم تعریف می‌کرد. چیزی که افکارم را مهرِ تأیید می‌زد، کراچیِ آیسکریم بود.

کودکی که شاید سنش هفت یا هشت سال بیشتر نبود، بالای کراچیِ آیسکریم نشسته بود و با خنده و صدای بلند فریاد می‌زد: «آیسکریم! آیسکریم!» اما آن دیگری که کمی بزرگ‌تر بود، با زور کراچیِ آیسکریم را پیش می‌برد.

گاهی هر دو فریاد می‌زدند: «بی‌خبر آیسکریم آمد! آیسکریم آمد!» و بعد هر دو می‌زدند زیرِ خنده.

راهی طولانی را با هم بودیم؛ آن‌ها جلو بودند و من از پشتِ سرِ آن‌ها می‌آمدم. در این راهِ طولانی، هیچ کودکی صدا نزد که: «من آیسکریم می‌خرم.» همین که صدای باز شدنِ درِ خانه‌ای می‌آمد، سرِ هر دوی‌شان می‌چرخید تا شاید کودکی بخواهد آیسکریم بخرد. وقتی ناامید سرشان را برمی‌گرداندند، دوباره انگار چیزی نشده، به بازی‌گوشی‌شان ادامه می‌دادند. با دیدنِ این صحنه چیزی در دلم فرو می‌ریخت. چقدر برای خودشان مرد شده بودند!

اما بعضی پرسش‌هایی رهایم نمی‌کردند:

چرا حالا در این هوای گرم سرِ سفره‌ی غذای چاشت نیست؟

چرا در کنار خانواده‌اش نیست؟

اصلاً چرا مکتب نرفته؟ تازه ساعت یک است و باید در مکتب باشد!

نمی‌دانم… واقعاً نمی‌دانم!

فقط می‌دانم که چیزی او را مجبور به این کار کرده بود. هیچ‌کس دوست نداشت در آن هوای گرمِ تابستانی کراچیِ بزرگِ آیسکریم را حمل کند؛ هیچ‌کس دوست نداشت سرِ چاشت غذا نخورد. هیچ‌کس دوست نداشت که مکتب نرود. اما ناچار، گاهی انسان مجبور می‌شود. نمی‌تواند ببیند مادر، برادرِ کوچک و خواهرش گرسنه بمانند. نمی‌دانم، شاید پسرِ بزرگِ خانواده بود و پدرش مریض بود یا او را از دست داده بود. نمی‌دانم! فقط هرچه بود، او را به یک مرد تبدیل کرده بود. مردانگی را باید از همان کودکِ هفت‌ساله آموخت: خندیدن در میانِ مشکلات و درد.

اما می‌دانی کجای داستان دردناک‌تر می‌شود؟ آن‌جا که افغانستان پر است از همین‌گونه کودکان. هر چند قدم که برداری، کودکی را در حالِ دست‌فروشی می‌بینی؛ یکی پلاستیک در دستش، یکی ماسک در دستش، یکی اسپند در دستش… که هر کدام داستانِ زندگیِ خودش را دارد.

نمی‌دانم کی می‌شود که این کودکان به جای مرد بودن، کودک باشند؟

کی می‌شود که به جای پلاستیک، ماسک و اسپند، قلم در دست بگیرند؟

کی می‌شود که به جای خیابان‌ها، در صنف‌ها و مکتب‌های‌شان باشند؟

کی می‌شود که به جای التماسِ پولِ خورد، شعر و ترانه بخوانند؟

کی می‌شود؟ واقعاً کی می‌شود…؟

این روزها احساس می‌کنم کابل دیگر جای زندگی نیست. این‌جا هیچ‌کس نفس نمی‌کشد، فقط همگی مرده‌ی متحرک‌اند. همه در نقش‌های‌شان عمق یافته و فرو رفته‌اند؛ لبخند بر لب و گریه در دل. این‌جا نه کودک می‌شناسد، نه جوان و نه پیر؛ همه برای ادامه‌ی این زندگی سخت تلاش می‌کنند. کوچه‌هایش را کودکانِ دست‌فروش پر کرده‌اند. نه صدای خنده‌ای می‌آید، نه بازی، نه بازی‌گوشی، نه درس، نه ترانه، نه صدای انیمیشن و کارتونی… هیچِ هیچ.

فقط صدایی می‌گوید: «اگر می‌خواهی در این شهر زنده بمانی، لذت و آرامش را فراموش کن! فقط کار، کار…»

اگر نمی‌توانی، اشکالی ندارد؛ خودکشی دیگر به یک امرِ ساده تبدیل شده است. هر چند روز، ده‌ها جوان به خصوص دختران خودکشی می‌کنند؛ تو هم می‌توانی! هیچ‌کس به فکرت نیست، پس بی‌خیال… برو!

این طرزِ فکرِ هزاران شهروندِ کابل است. همه گاهی در تصورات و ذهن‌های‌شان تا پای دار و بریدنِ رگ پیش می‌روند، ولی باز آینده نمی‌گذارد. شاید که شرایط بهتر شد… شاید که وضعیتِ اقتصادی خوب شد… شاید که کوچه‌ها پر شد از بازی و خنده‌های کودکان… شاید که دختران حقِ رفتن به مکتب را پیدا کنند… شاید! پس همین آینده‌ی مبهم و ناپایدار هم امیدی است برای دوام.

این است زندگیِ روزمره‌ی هم‌شهری‌های من!

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000