تا به حال کسی به این توجه نکرده بود که ما در این دنیا جهنم داریم؛ جهنمی که فقط برای بعضی انسانها ساخته شده است. شاید تا هنوز شما کسی را ندیدهاید که جهنم این دنیا را دیده باشد، شاید تا هنوز شما با آن انسان روبهرو نشدهاید، چون من روبهرو شدهام و آنها را درک میکنم و قصه آن روز روایتش اینجاست:
یک روز بهاری خیلی گرم مثل روزهای دیگر عادی بود. در راه مکتب بودم، یک پیرمرد خیلی ضعیف و ناتوان را دیدم که کراچی بر دست در آفتاب سوزان دربهدر دنبال وسایل کهنه میگشت تا آنها را بفروشد و کمی پول به دست آورد تا غذای خانوادهاش را تامین کند. دلم سوخت؛ خیلی دلم سوخت تا جایی که حس میکردم قلبم دیگر در جایش نیست. چشمانم پر از اشک شد و من کاری نمیتوانستم بکنم. حتا در جیب خودم بیست افغانی هم نبود، چه برسد به اینکه به آن پیرمرد کمک کنم. از دنیا ناامید شدم؛ خیلی سخت بود مردی به سن و سال پدربزرگم را ببینم که کار کند و دنبال تامین غذای خانواده باشد.
همینطور اشک میریختم و میخواستم از کنارش رد شوم که گفت: «دختر! چرا گریه میکنی؟»
من هیچ حرفی نگفتم، ولی دلم طاقت نکرد و گفتم: «خیلی سخت است ببینم شما در این آفتاب سوزان کار میکنید، شاید غذای چاشت را هم نخورده باشید و گرسنه دنبال نان حلال هستید. اصلاً چشمانم یاری نمیکند شما را در این وضعیت ببینم.»
پیرمرد خندید و جوابم را داد و گفت: «من در آفتاب سوزان کار میکنم تو گریه میکنی، من گرسنه دنبال نان هستم تو نگران هستی.»
من گفتم: «و جای تاسف اینجاست که من کاری نمیتوانم انجام دهم؛ نمیتوانم شما را کمک کنم تا اینقدر کار نکنید. آخر شما هم مرد هستید و از خود غرور دارید.»
باز هم پیرمرد لبخند زد و گفت: «از ما این دنیا جهنم است؛ ولی از آن دنیا خدا خبر، شاید آن دنیا هم جهنم باشد. درست است تو نمیتوانی مرا کمک کنی که این دنیا برایم بهشت باشد، شاید تا تو پولدار شوی ما در این دنیا نباشیم، ولی کوشش کن وقتی که پولدار شدی و بزرگ شدی به امثال من کمک کنی. ولی حالا درس بخوان و کوشش کن تا پولدار شوی دختر جان! وقتی به امثال من کمک کردی، من خوشحال میشوم.»
و همین چند جمله را گفت و شروع کرد دوباره کار کردن را و به من گفت: «بهخیر بروی دختر جان! خدا را شکر میکنم در این دنیا یک بیگانه هست که نگران منِ حقیر است.»
تنها کاری که میتوانستم، لبخند زدن بود؛ لبخند کوچکی زدم و به راهم ادامه دادم.
و به خود قول دادم وقتی بزرگ شدم برای امثال آن پیرمرد کمک کنم و تا امروز کوشش میکنم برای بعضی افراد که این دنیا برایشان جهنم است، زندگی را گلزار کنم. حتا تا امروز اشخاصی مثل آن پیرمرد را میبینم و کاری نمیتوانم و فقط از کنارشان رد میشوم.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه