هر صبح وقتی از کنارِ مکتب خود میگذرم، چند لحظهای میایستم. امروز هم با دیدنِ دخترانِ کوچک که یونیفورم تنشان بود و در ذهنهای کوچکشان رویاهای بزرگی داشتند، متوقف شدم؛ بیخبر از اینکه آن رویاها قرار است چند سال بعد زیر خاک دفن شوند. وقتی به صورتِ آنها نگاه کردم، چشمهایشان از خوشحالی موج میزد؛ کودکانی که فقط میخندیدند و هیچ غصهای نداشتند.
با دیدنِ آنها یادِ خاطراتِ گذشتهام افتادم؛ خاطراتی که هر کدام گویا بخشی از وجودم بودند. روزهایی که صبحها با شور و شوق از همان دروازه عبور میکردم و به محض اینکه واردِ صنف میشدم، با عجله در چوکیِ صفِ اول مینشستم. صفِ اول را خیلی دوست داشتم و همیشه آنجا مینشستم و از آنجا رویا میبافتم؛ رویاهایی بسیار بزرگ. هنگامی که زمانِ رخصتی فرا میرسید، همه با عجله از مکتب بیرون میشدیم، انگار که از زندان آزاد شدهایم!
آنجا برای من فقط یک ساختمان نبود، بلکه جایی بود که میتوانستم چیزی یاد بگیرم، تلاش کنم و برای آیندهی خود رویاپردازی کنم. در آنجا رویای داکتر شدن را در ذهنم تصور میکردم؛ روزهایی که لباسِ پزشکی تنم است و دردهای مردمِ خود را درمان میکنم.
آن روزها فکر نمیکردم که روزی مکتب رفتن به آرزو تبدیل شود و رویاها فقط در خواب دیده شوند. هر روز حسرتِ رویاهایم را میخورم؛ حسرتِ داکتر شدن، حسرتِ مکتب رفتن، حسرتِ نشستن پشتِ میزِ درسی، حسرتِ درسهای معلم، حسرتِ عبور از آن دروازهای که حالا بر روی ما بسته است و …
آن دروازه بسته شد و رویاهای ما پشتِ آن ماند؛ رویاهایی که جهانِ ما بود. هر کدام از ما میخواستیم روزی شخصی شویم که مصدرِ خدمت برای کشورِ خود باشیم و باعثِ افتخارِ خانواده، جامعه و مردمِ خود شویم.
اما با آمدنِ طالبان همهی این رویاها نابود شد. مگر جرمِ ما چیست که اینهمه باید درد بکشیم؟ مگر درس خواندن، دختر یا پسر دارد؟ مگر ساختنِ آینده و رسیدن به موفقیت فقط حقِ یک جنس است؟ تا کی ما باید انتظار بکشیم تا زنگهای مکاتب برای دختران به صدا دربیاید؟ تا کی چشمهای ما انتظارِ باز شدنِ درهای مکاتب را داشته باشد؟
با این وجود، هنوز هم که هنوز است ما امید به فردایی بهتر داریم. ما از سکوت، صبر را آموختیم، از محرومیت، ارزشِ فرصت را، از بسته شدنِ دروازهها، یاد گرفتیم که گاهی باید راهِ دیگری بسازیم؛ زیرا با بسته شدنِ یک در، صد درِ دیگر باز میشود…
هنوز هم برای باز شدنِ درهای مکاتب صبر میکنیم؛ درهایی که با باز شدنِ آنها، درِ رویاهای ما نیز باز میشود. به امید روزی که دخترانِ بالاتر از صنفِ ششم بتوانند درس بخوانند و به رویاهای خود برسند؛ روزی برسد که همه پیشِ درهای مکاتب اشک بریزیم، نه از شکست و محرومیت، بلکه از خوشحالی و باز شدنِ دروازهای که رویاها در آنجا محقق میشوند…
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه