ظفر نیکپای، دانشآموختهی جامعهشناسی، روزنامهنگار و منتقد اجتماعی و فرهنگی است؛ مردی که بخش بزرگی از زندگی فکری – فرهنگی خود را با کتاب، نوشتن و پرسشگری سپری کرده است. او در افغانستان مانده و در سالهایی که بسیاری از نویسندگان، روزنامهنگاران و فعالان فرهنگی ناگزیر به ترک کشور شدهاند، همچنان در کشور زندگی میکند؛ اما با ترسی که به گفتهی خودش، مانند سایه او را دنبال میکند.
ظفر در سال ۱۳۷۱ در یک خانوادهی کشاورز و متدیین در منطقهی ترغی ولسوالی پنجاب ولایت بامیان به دنیا آمد. نخستین آموزشهای دینی را در زمستانها نزد پدرش فرا گرفت؛ قاعدهی بغدادی و قرآن را آموخت و پس از دو سال شبانی، وارد «مکتب ترغی» شد. به دلیل خرابی مکتب، بخشی از درسها در منبر پنجقاش برگزار میشد و چون سنش نسبت به دیگر شاگردان بالاتر بود، او را در صنف دوم شامل کردند.
تا صنف پنجم در مکتب درس خواند، اما پدرش میخواست او در مدرسهی دینی تحصیل کند. مکتب را ترک کرد و وارد مدرسه ترغی شد؛ جایی که آموزش را با «احکام جوانان» شیخ فاضل لنکرانی آغاز کرد و تا جلد اول لمعه پیش رفت. این دوره دو سال طول کشید؛ اما ظفرعلاقهای به درسهای مدرسه نداشت و سرانجام از آنجا بیرون شد و دوباره به مکتب برگشت.
صنف ششم را از سر گرفت و تا صنف هفتم در مکتب متوسطهی ترغی درس خواند. در صنف هشتم به کابل رفت و در لیسهی عالی عبدالرحیم شهید شامل شد و تا صنف یازدهم در آنجا درس خواند و سرانجام، صنفهای یازدهم و دوازدهم را در مکتب پسرانهی مرکز پنجاب به پایان رساند.
اما علاقه او به دانستن از سالهای نوجوانی شکل گرفته بود. خودش میگوید از همان زمان دنبال «تجسس و نوآوری» بود و دوست داشت چیزهای تازهای یاد بگیرد و آنچه را آموخته است به دیگران نیز منتقل کند.
یکی از نقطههای مهم در مسیر کتابخوان شدنش، زمانی بود که هنوز با عبارتخوانی مشکل داشت. در مکتب و مدرسه، هنگام خواندن متنها با دشواری روبهرو میشد و از خود میپرسید چگونه میتواند بهتر بخواند. در همان روزها کتابی با عنوان «امشب اشک میریزد» پیدا کرد. فقط دو ورق آن را خواند؛ اما همان دو ورق او را جذب کرد. کتاب را تا پایان خواند و بعد متوجه شد که خواندنش بهتر شده است.
از آنجا علاقهاش به داستان و رمان جدیتر شد. در کابل، علاوه بر کتاب، دنبال مجله و کتابهای انگیزشی نیز میگشت. داستانهای مجلهها را میخواند و از کتابهای انگیزشی به دنبال راههایی برای موفقیت در درس و پولدار شدن بود.
در سال ۱۳۹۵ در دانشگاه بامیان پذیرفته شد. انتخاب نخست و دومش ادبیات دانشگاه کابل و تعلیم و تربیه بود و جامعهشناسی دانشگاه بامیان انتخاب سومش. آن زمان دربارهی جامعهشناسی اطلاعات چندانی نداشت و به گفتهی خودش، بیشتر عاشق نام شیک این رشته شده بود؛ اما همین انتخاب سوم، بهتدریج مسیر فکری او را تغییر داد.
پس از سال نخست دانشگاه، بیشتر با جامعهشناسی آشنا و روزبهروز به آن علاقهمندتر شد. این رشته ذهن او را به سمت نقد جامعه و پرسش از ساختارهای موجود برد. گاهی از خود میپرسید این رشته چه سودی برای زندگیاش دارد؛ اما در کنار کتابهای دانشگاهی، رمان همچنان جایگاه ویژهای برایش داشت.
برای ظفر دانشجو، رمان صرف سرگرمی نبود. آن را «غذای ذهن» خود میدانست؛ او به این باور رسیده بود که «همانطوری که انسان برای زندهماندن و گرفتن انرژی به غذا نیاز دارد، ذهن نیز به داستان و رمان نیاز دارد.» او هیچوقت تصور نمیکرد رمان خواندن بهطور مستقیم برایش نان بیاورد یا وضعیت اقتصادیاش را بهتر کند. وقتی هماتاقیها و همصنفیهایش میپرسیدند چرا اینقدر رمان میخواند، پاسخ همیشگیاش همین بود: رمان برای او غذای ذهن است.
در سال سوم دانشگاه، تأثیر کتابها و نظریهها بر نگاهش عمیقتر شد. نظریههای مارکس، مکتب فرانکفورت، نقد گفتمان و کتابهایی مانند «ادیان زندهی جهان»، «صد سال تنهایی»، «مرگ ایوان ایلیچ»، «مسخ»، «مادر»، «بینوایان»، «ملت عشق»، «ولگردان»، «دنیای سوفی»، «بادبادکباز»، «طلسمات» و «آن دروغ دلاویز» بخشی از مسیر مطالعاتی او شدند.
این مطالعات، نگاه او به دین، جامعه و ساختارهای فرهنگی را نیز تغییر داد. خودش میگوید به منتقد سرسخت ادیان و مذاهب تبدیل شد و در رسانههایی مانند سیمای خرد، پیرامون، اعتراض و جادهی ابریشم و همچنین در صفحه فیسبوکش، مقالههای انتقادی علیه دین، مذهب و سنتهای اجتماعی مینوشت.
اما این تغییر فکری برای او بدون هزینه نبود.
او که پیشتر جوانی مذهبی بود، نماز و روزه را کنار گذاشت و رعایت برخی مناسک دینی برایش دیگر معنای گذشته را نداشت. در نتیجه، رابطهاش با بخشی از خانواده و محیط اجتماعی نیز دگرگون شد. نزدیکان و برخی باشندگان منطقه او را بیدین میدانستند و به گفتهی خودش، حتی بارها تصمیم گرفته بودند که او را بکشند.
ظفر میگوید که فشار فقط متوجهی خودش نبود. به مادرش توهین میشد و به او گفته میشد که پسرش کافر شده است. مادرش نیز بارها از شدت فشار به او میگفت که چه گناهی کرده که او را به دنیا آورده است. در زندگی زناشویی نیز این اختلافات اثر گذاشت؛ همسرش بارها به دلیل نماز نخواندن و روزه نگرفتن او با وی درگیر شده بود و از اینکه نزد عقاربش احساس شرمندگی میکرد، سخن میگفت. گاهی همسرش میخواست از او جدا شود و طلاقش را بگیرد.
حتا پسر پنجسالهاش نیز تفاوت او با دیگر اعضای خانواده را متوجه شده بود و میپرسید چرا کاکاهایش نماز میخوانند؛ اما پدرش نماز نمیخواند.
در نهایت، آنچه از کتابخوانی، جامعهشناسی، نظریههای انتقادی و داستانهای ممنوعه در ذهن ظفر شکل گرفت، فقط یک تغییر فکری نبود؛ به بخشی از هویت او تبدیل شد و همین هویت فکری است که امروز او را نگران کرده است.
او در افغانستان زندگی میکند؛ اما میگوید زندگی برایش ترسناک شده است؛ زیرا طالبان، به باور او، با تفکری که او از آن نمایندگی میکند دشمنی دیرینه دارند و اگر از دیدگاههایش باخبر شوند، زندگیاش در خطر خواهد بود.
از رکود فرهنگی تا ترس طالبان از کتاب
ظفر نیکپای معتقد است آنچه در پنج سال گذشته بر فرهنگ افغانستان گذشته، فقط رکود نیست. از نگاه او، فرهنگ افغانستان به سمت بدویشدن حرکت کرده است: «البته طالبان تنها فرهنگ را به رکود نبرده است، بلکه فرهنگ بهسوی بدویشدن در حرکت است. جوانان دنبال تغییر تفکر نیستند و سعی میکنند، به بدویاندیشی روی بیاورند. کتابهای مدرنی که تغییر و تحول فرهنگی، سیاسی و اجتماعی را به بار میآورد، از کتاب فروشیها جمع شده است و به جوانان کتابهای عصر حجر و خرافات را توصیه میکنند.»
او میگوید جوانان دیگر به دنبال تغییر تفکر نیستند و در مقابل، به سمت اندیشههای سنتی و خرافی سوق داده میشوند. کتابهایی که میتوانستند باعث تغییر و تحول فکری، اجتماعی و سیاسی شوند، از بسیاری از کتابفروشیها کنار رفتهاند و در مقابل، کتابهای دعا و مطالب خرافی بیشتر مورد توجه قرار گرفتهاند.
او برای توضیح این وضعیت به تجربه شخصیاش از کتابفروشیهای مارکیت ملی در کابل اشاره میکند. وقتی برای خرید کتاب به آنجا میرود، هم درد دل کتابفروشان را میشنود و هم درخواستهای مشتریان را میبیند. چیزی که بیشتر از همه توجهش را جلب کرده، نوع کتابهایی است که جوانان میخواهند.
به گفتهی او، جوانان دانشگاهی را دیده است که دنبال کتاب دعای سفر، دعای امتحان یا دعای پولدار شدن بودهاند. برای ظفر، این تغییر سلیقه فقط تغییر در نوع کتاب نیست؛ نشانهای از تغییری عمیقتر در فضای فکری جامعه است. چیزی که طالبان با باور و رفتار خود آن را نشانه گرفتهاند: «این بدترین وضعیت است که گریبانگیر جوانان افغانستان شده است. خلاصه، فرهنگ افغانستان بهسوی خرافهگرایی و بدوی سوق داده شده است و فقط میتوان گفت که برای آگاهی و فرهنگ در افغانستان باید متاسف شد و گریه کرد.»
او میگوید در مکتب دیگر کمتر از مدرنگرایی سخن گفته میشود، برای دانشآموزان محدودیت ایجاد شده و در دانشگاهها نیز آموزش به مسایل خشک و خشن اعتقادی محدود شده است. نتیجهی این وضعیت، به باور او، خستگی جوانان از درس و بیارزششدن آموزش در نگاه نسل نو است.
ظفر در مورد وضعیت کتابخوانی در میان جوانان و مردم افغانستان، با اندوه و با تأسف میگوید که جای خالی کتاب در میان مردم هرگز جبران نخواهد شد. او میگوید که در سالهای پیش از تسلط وضعیت کتاب و کتابخوانی اندکی بهتر بود: «در دوره جمهوری، مراکز مطالعه و برنامههای کتابخوانی در بخشهایی از افغانستان فعال بودند؛ اما در سالهای اخیر، چنین فضاهایی بسیار محدود شد و از بین رفته است. در سالهای ۱۴۰۲ و ۱۴۰۳ شاهد تلاش برخی جوانان برای راهاندازی برنامههای کتابخوانی در مکاتب بودم، اما این برنامهها با موانع طالبان روبهرو بودند.»
او از موردی یاد میکند که در یک مکتب، گروهی از جوانان برنامهی کتابخوانی برگزار کرده بودند و پس از آن استخبارات طالبان به مدیریت مکتب هشدار داده و چند نفر از اعضای حلقهی کتابخوانی را نیز بازداشت کرده بودند.
زمستان سال گذشته نیز شماری از دانشجویان دانشگاه کابل، در یک مکتب برنامهی کتابخوانی راه انداخته بودند. آن گروه فقط شش نفر بود؛ اما ترس در رفتارشان دیده میشد. یکی از آنان همواره نزدیک دروازه میایستاد تا وضعیت بیرون را بررسی کند.
در چنین فضایی «کتاب» میتواند به نشانهای از پرسش، کنجکاوی و تلاش برای بیرونآمدن از چارچوبهای تحمیلشده تبدیل شود.
ظفر میگوید وقتی فضای جامعه تا این اندازه خفقانآور باشد، طبیعی است که فرهنگ مطالعه نیز آسیب ببیند. در کنار محدودیتهای سیاسی و فرهنگی، فقر اقتصادی نیز نقش مهمی دارد. جوانی که دغدغهی پیدا کردن یک لقمه نان را دارد، شاید توان خرید کتاب را نداشته باشد؛ حتا اگر کتاب را راهی برای تغییر ذهن و جامعه بداند.
از نگاه او، فشار بر نویسندگان و روزنامهنگاران نیز بخشی از همین وضعیت است. بسیاری از آنان یا قلم را کنار گذاشتهاند، یا مهاجر شدهاند و یا به کارهای شاقه روی آوردهاند.
او میگوید راه سومی برای بخش فرهنگی جامعه باقی نمانده است: اگر کسی بخواهد آزادانه برای آگاهکردن مردم بنویسد و صحبت کند، خطر سرکوب و برخورد وجود دارد. بنابراین، بخش بزرگی از جامعهی فرهنگی، به جای آگاهیرسانی، درگیر تأمین نان شده است.
رسانههایی که هنوز فعالیت میکنند نیز، به باور او، زیر فشار ترس و سانسور قرار دارند: «برخی خودسانسوری میکنند و برخی نیز برای ادامهی فعالیت، به چاپلوسی نظام فعلی روی میآورند. راه سومی نمانده است که قشر فرهنگی برای آگاهکردن جامعه قلم بزند و صحبت کند. فعلن اگر کسی قلم بزند و صحبت کند، در جا یا سرکوب یا سلاخی میشود. قشر فرهنگی امروز دنبال نان است تا دنبال آگاه کردن مردم.»
این وضعیت، به شبکههای اجتماعی نیز کشیده شده است.
ظفر حضور گستردهی جوانان در شبکههای اجتماعی را پدیدهای تازه نمیداند و میگوید افغانستان حدود یک دهه است که شاهد گسترش این فضاست، اما در سالهای اخیر حضور جوانان در آن بسیار بیشتر شده است. از نظر او، سه عامل در این تغییر نقش دارند: محدودیت و سانسور، فقر اقتصادی خانوادهها و گرایش جوانان به آسانگرایی.
به باور او، همین سه عامل باعث شدهاند بسیاری از جوانان به جای مراجعه به کتابهای ادبی، سیاسی، فرهنگی و اجتماعی، به شبکههای اجتماعی پناه ببرند. اما مشکل فقط جایگزین شدن شبکههای اجتماعی به جای کتاب نیست؛ مشکل، کیفیت محتوایی است که در این فضا تولید و مصرف میشود.
ظفر معتقد است بخش بزرگی از محتوای شبکههای اجتماعی افغانستان سطحی، کوچهبازاری و آکنده از دشنام و حمله به دیگران شده است. او ریشهی این وضعیت را در دو عامل میبیند: فقر فرهنگی و مشکل سیاسی.
از نگاه جامعهشناختی او، چهرهی فضای مجازی با سطح فرهنگ جامعه ارتباط مستقیم دارد. اگر آگاهی عمومی بالا باشد، فضای مجازی نیز میتواند غنیتر شود؛ اما وقتی سطح آگاهی پایین باشد، موضوعات علمی نیز گاهی به شکل جوک و سرگرمی عرضه میشوند.
او به تفاوت میزان دنبالکنندگان برخی چهرههای علمی با کسانی که محتوای عامهپسند و گاه توهینآمیز تولید میکنند، اشاره میکند و آن را نشانهای از اولویتهای فرهنگی جامعه میداند. به باور او، جوانان در بسیاری موارد به جای دنبال کردن موضوعات علمی و حرفهای، به دنبال محتوای بدآموز و نوعی توهم دانایی رفتهاند.
عامل دوم، از نگاه او، سیاسی است.
او معتقد است فضای رسمی رسانهای در داخل کشور بیشتر به سمت ارزشهای سنتی و قرائت خشک دینی سوق داده شده و همین موضوع بخشی از جوانان را به فضای مجازی میراند؛ اما جوانی که آموزش رسانهای و سواد دیجیتال کافی ندارد، ممکن است در فضای مجازی نیز به جای گفتوگوی فکری، گرفتار پرخاشگری، توهین و دشنام شود.
از نظر او، جامعه زمانی پویا و آگاه میشود که خانوادهها نیز با رویکرد مدرن و آگاهی همراه باشند. اگر در عصر مدرن، فرزند با تفکر سنتی و بدوی تربیت شود، آسیب فقط به فرد محدود نمیماند؛ فرهنگ عمومی و فضای مجازی نیز از همان آسیب تأثیر میپذیرد.
او میگوید افغانستان روزبهروز بیشتر در چیزی که خودش آن را «مرداب و گندآب ظاهری» مینامد، فرو میرود و نشانهای از یک بازاندیشی جدی فرهنگی در آینده نزدیک نمیبیند.
حتا دربارهی جامعهی هزاره نیز نگاهش امیدوارانه نیست. او میگوید در میان بخشی از جوانان، فرهنگیان، دانشگاهیان و قشرهای مختلف هزاره، تفکر جمعی روشنی برای رهایی از این وضعیت نمیبیند.
ظفر در پایان سخنانش راهی را پیشنهاد میکند که خودش آن را راهی برای حفظ بقا میداند: پرهیز از دخالت مستقیم در امور سیاسی نظام طالبان و در عین حال، روی آوردن به تحصیل از مسیرهای ممکن و ایجاد شبکههای مخفی در داخل و خارج از کشور برای حفظ جامعه و جلوگیری از نابودی آن.
این بخش از دیدگاه او، بیش از هر چیز نشان میدهد که ترس چگونه حتا زبان یک منتقد اجتماعی را تغییر داده است. مردی که روزگاری در رسانهها آشکارا دربارهی دین و جامعه مینوشت، امروز در کشوری زندگی میکند که میگوید برای حفظ جانش ناچار شده محافظهکار باشد.
با این همه، هنوز کتاب میخواند. هنوز مینویسد. هنوز جوانان را به مطالعه تشویق میکند.
همین تناقض، مهمترین بخش روایت ظفر نیکپای است: در کشوری که او از «مرگ ندریجی فرهنگ و آگاهی » در آن سخن میگوید، خودش هنوز به کتاب پناه برده است؛ همان چیزی که از نوجوانی ذهنش را تغییر داد و او را به پرسشگری رساند.
کتاب همان چیزی است که به انسان امکان میدهد از آنچه هست فاصله بگیرد، بپرسد چرا چنین است و تصور کند که میتواند طور دیگری باشد. در افغانستان امروز، همین تواناییِ پرسیدن، یکی از دشوارترین و در عین حال ضروریترین شکلهای زنده ماندن شده است.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه