چقدر دیگر باید قوی باشم؟

این روزها بیشتر به نوشتن پناه می‌برم، چون تنهایی بر زندگی‌ام سایه انداخته است؛ البته نه از آن تنهایی‌هایی که کسی در کنارت نباشد، بلکه از آن تنهایی‌ای که کسی نیست تا درکت کند، کمی از حرف‌هایت را بفهمد و بدون قضاوت به دردهایت گوش بدهد.

این روزها آرام‌آرام زیر انبوهی از مشکلات و چالش‌ها در حال گم شدن هستم. گاهی می‌ترسم این مشکلات بر من پیروز شوند و افسار زندگی‌ام را به دست بگیرند. انگار مشکلات دست‌به‌دست هم داده‌اند تا مرا از مسیری که برای خودم انتخاب کرده‌ام منحرف کنند. گاهی اوقات زندگی واقعاً بی‌رحم می‌شود و این روزها احساس می‌کنم زندگی با من سر ناسازگاری گرفته است. هر روز چیزی تازه سر راهم قرار می‌گیرد و من باید دوباره خودم را جمع کنم و ادامه بدهم. وقتی کمی عمیق‌تر فکر می‌کنم، با خودم می‌گویم: چقدر دیگر می‌توانم دوام بیاورم؟ چقدر دیگر می‌توانم در برابر این همه درد و فشار مقاومت کنم؟

تا امروز سعی کرده‌ام قوی باشم. سدهایی را که مانع رسیدنم به خواسته‌هایم شده‌اند، یکی‌یکی پشت سر گذاشته‌ام. هر بار که زمین خورده‌ام، دوباره بلند شده‌ام و به خودم گفته‌ام که نباید تسلیم شوم. اما من هم انسان هستم؛ گاهی خسته می‌شوم، گاهی دلم می‌خواهد برای مدتی همه‌چیز را کنار بگذارم و فقط آرام باشم. از خودم می‌پرسم اگر یک روز دیگر توان ادامه دادن نداشته باشم چه؟ اگر روزی این مشکلات بر من غالب شوند چه؟

مگر من چقدر دیگر می‌توانم قوی باشم، وقتی هم‌زمان باید با چندین مشکل دست‌وپنجه نرم کنم؟ مشکلات اقتصادی، مشکلات خانوادگی، فشارهای روحی و روانی، مبارزه با جامعه و افکار محدودکننده‌ی بعضی از مردم و از همه سخت‌تر، قوانین و محدودیت‌هایی که روزبه‌روز بیشتر بر زندگی زنان و دختران تحمیل می‌شود.

گاهی این فشارها آن‌قدر زیاد می‌شوند که فکرهای عجیبی به سرم می‌زند. با خودم می‌گویم اگر از درس خواندن دست بکشم، شاید بخشی از این مشکلات کمتر شود؛ شاید حداقل از بعضی مشکلات خانوادگی و حرف‌های مردم که گاهی برایم مثل خنجر است، رها شوم. شاید اگر از آرزوهایم دست بکشم و همان‌طور که دیگران می‌خواهند زندگی کنم، زندگی برایم ساده‌تر شود.

اما از همین فکرها می‌ترسم.

می‌ترسم یک روز آن‌قدر خسته شوم که آرزوهایم را در گوشه‌ای از دلم خاک کنم. می‌ترسم خودم را در میان چهاردیواری خانه حبس کنم و به زندگیِ عادت کنم که خودم انتخابش نکرده‌ام. می‌ترسم تمام زندگی‌ام را در اختیار دیگران بگذارم و روزی به خودم بیایم و ببینم سال‌های جوانی‌ام را فقط به خاطر ترس، فشار و محدودیت از دست داده‌ام.

این ترس، فقط ترس من نیست؛ دختران زیادی هستند که هر روز با چنین فکرهایی زندگی می‌کنند. دخترانی که آرزو دارند درس بخوانند، کار کنند، برای آینده‌ی‌شان تصمیم بگیرند و زندگیِ را که دوست دارند بسازند، اما هر روز با مانعی تازه روبه‌رو می‌شوند. بعضی‌های‌شان شاید دیگر توان جنگیدن نداشته باشند و بعضی دیگر هنوز با تمام خستگی‌شان تلاش می‌کنند امیدشان را زنده نگه دارند.

من هم بسیاری از اوقات دیگر رمقی برای مقاومت کردن ندارم و واقعاً خسته می‌شوم. اما وقتی دوباره ژرف‌تر می‌اندیشم، به خودم می‌گویم هیچ سختی‌ای برای همیشه باقی نمی‌ماند. زندگی در گذر است و هیچ روزی شبیه روز دیگر نیست. شاید امروز سهم من از زندگی فقط تحمل کردن باشد، اما شاید فردا روز دیگری باشد.

پس فعلاً تنها کاری که از دستم برمی‌آید این است که ادامه بدهم؛ حتی اگر آهسته باشد، حتی اگر گاهی با گریه و خستگی همراه شود. باید قوی بمانم و نگذارم هیچ طوفانی شاخه‌های امیدم را بشکند؛ چون هنوز آرزوهایی دارم که نمی‌خواهم به خاطر سختی‌های امروز، برای همیشه از دست‌شان بدهم.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000