اینجا دختر بودن مشکل است

وقتی کسی از سختیِ دختر بودن حرف می‌زد، اولین چیزی که به ذهنم خطور می‌کرد، نرفتن به مکتب و نداشتن حق تحصیل بود؛ اما هرگز به عمق این مساله فکر نکرده بودم تا جزئیات آن را نیز درک کنم. امروز شاید یک قدم به سوی جلو حرکت کرده‌ام و درک نسبتاً خوب‌تری نسبت به این موضوع دارم. در همین برهه‌ی زمانی متوجه نکاتی می‌شوم که می‌خواهم آن‌ها را با همه شریک کنم؛ حرف‌هایی که به سختی به زبانم می‌آیند، اما زمانی‌که شروع به گفتن می‌کنم، بدون توقف از آن‌ها سخن می‌گویم. ای کاش می‌توانستم این سخن‌ها را در رود جاریِ که در دل بیابان روان است رها کنم، اما عجیب است که رود جاری و بیابانِ خشک به هم پیوندی ندارند.

من با دخترانی سروکار دارم که هر کدام دنیای خاص و زیبایی دارند که می‌خواهند آن را کشف کنند؛ اما وقتی می‌بینم که مشکل‌‌های بی‌شمار دیگری نیز در زندگی خود دارند، بغضی در گلویم گیر می‌کند که نمی‌توانم آن را رها کنم. هر کدام از آن‌ها، برعلاوه‌ی نداشتن حقوق سلب‌شده از طرف جامعه و حکومت، هزاران مشکل دیگر نیز دارند؛ مشکلاتی که خیلی بزرگ‌تر از سن و سال آن‌هاست و مهار کردنِ آن تقریباً غیرممکن است.

به گمان من، همه‌ی دختران، خصوصاً دخترانی که در افغانستان زندگی می‌کنند، نیاز به یک روان‌شناس دارند؛ دخترانی که در هر گوشه و کنار به زندگی غیرمعمولی خود ادامه می‌دهند. یک دختر، به‌دلیل اینکه خواهر بزرگ‌تر ندارد، تمام مصروفیت‌های خانه به گردنش هست. دختر دیگری مجبور است از خواهران و برادران کوچک‌تر خود مراقبت کند. دختر دیگری از طرف خانواده‌اش طرد می‌شود و هزاران مشکل دیگر دارد که با آن دست‌وپنجه نرم می‌کند.

دختر بودن، غیرمعمولی‌ترین کاری است که در سرزمینم افغانستان جریان دارد. آن‌ها از هر طرف باید دلهره و نگرانی داشته باشند و با ترس به زندگی خود ادامه بدهند؛ در حالی‌که دختران دیگری نیز هستند که به معنی واقعیِ دختر بودن در دیگر کشورها زندگی می‌کنند. در افغانستان، هر دختری از سن یازده و دوازده‌سالگی مسئولیت‌های مادرانه را یاد می‌گیرد و شروع به مراقبت از خواهر و برادر کوچک خود می‌کند. در اینجا وقتی که دوازده‌ساله شدی، یعنی دیگر دختر بالغ و عاقلی هستی که نباید کارهای طفلانه انجام بدهی. هجده‌ساله که شدی، یعنی در اوج بزرگ‌سالی هستی و اگر اشتباهی از تو رخ بدهد، دیگر راه برگشتی وجود ندارد. در سن بیست‌سالگی اگر خانه‌ی شوهر نباشی، یعنی از سنت گذشته است! در اینجا یک دختر از سن دوازده‌سالگی برای مادر بودن آمادگی می‌گیرد و تا آخر عمر مصروف خانه‌داری است.

مگر می‌شود سخت‌تر از این بود؟ دختر بودن به پهنای آسمان‌ها و به عمق اقیانوس‌ها سخت است. ای کاش می‌شد فرهنگ‌ ما را تغییر می‌دادیم و با جرات می‌گفتیم که به دختران سخت نگیرید؛ آن‌ها دل نازکی دارند که مانند شیشه شکننده است. شیشه‌ها را نشکنید، بلکه مراقب آن باشید. کاش می‌شد گفت که دختران موجودات لطیفی‌اند و نمی‌توانند این همه بار دوش را تحمل کنند. کاش می‌شد با آن‌ها صحبت کرد و اندکی از دردهای آن‌ها را نیز تسلی داد.

می‌خواهم بگویم که به دختران سخت نگیرید و هرگز نگویید که دختر بودن خیلی ساده است. دختر که باشی، باید هزاران رنج را تحمل کنی و بعد بگویی ای کاش دختر نمی‌بودم. به دختران باید گفته شود که آن‌ها خیلی باارزش‌تر از این حرف‌ها هستند و می‌توانند قله‌های موفقیت را فتح کنند و با سربلندی، باعث افتخار خانواده و جامعه‌ی خود باشند.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000