با لبخندی زیبا و نگاهی محزون، چشم دوخته بود به انارِ شیشهای که پشت ویترین قرار داشت. ناگهان به فکر خودش افتاد؛ در ذهنش فکرها شبیه یک فلم پشت سر هم رد میشد. دخترک رویاپرداز و مهربان بود؛ دلش به اندازهی دل یک پرنده نازک بود. با آدمها، با آسمان، با حیوانات، با کوچهها، صداها، دیوارهای بیصدا و… زود و زیاد انس میگرفت. عاشق همین چیزهای کوچک بود؛ همین چیزهای کوچک او را به زندگی وصل میکرد.
زیادی مهربان بود. ساعتها برای یک حرف، یک نگاه چپ و یک کلام تلخ اشک میریخت. قلبش در یک مشت جا میشد؛ شبیه انار شیشهای. دکاندار داشت برای کسی که از قضا مشتری حساب میشد، توضیح میداد که این انار با اندکی ضربه ترک برمیدارد و با خنده و شوخی گفت: «با باد هم شاید بشکند!»
به خودش فکر کرد: قلبش شبیه به همان انارِ شیشهای بود که هر آن از دست باد زندگی ترک برمیداشت. میخندید و غمی در عمق چشمانش میگریست، ولی قوی بود و بس ناچار!
به خودش فکر کرد؛ به روزهایی که پشت سر گذرانده بود، به شبهایی که با اشک خوابیده بود و صبح بیدار شده بود، به صبحی که بلند شدن از رختخواب انگیزهای میخواست شبیه به فتح بلندترین قلهها. به روزهایی که میجنگید برای زندگیاش، اما وقتی برمیگشت کسی منتظرش نبود؛ روزهایی که افراد زیادی در زندگیاش حضور داشتند، اما نبودند. به شبهایی که میخوابید و امیدش یک عمر خواب بود. به روزهایی که افسرده بود و خسته، اما همه او را تنبل خطاب کردند. به روزهایی که میخواست بگوید از دردِ نهفته در دلش، اما دستش لرزید، اشک لغزید، نفسش گرفت و بغض چه ظالمانه راه گلویش را سد کرده بود!
دلش زیبا بود، شبیه به همان انارِ شیشهای، اما مراقبت میخواست و او کسی نداشت. حتی از همان شیشهای که به وجود آمده بود هم هراس داشت؛ او نامطمئن بود و خود چنین. نمیتوانست به کسی پناه ببرد. درد چون باد به بدنش میخورد و او را میلرزاند. هر بار که زنجیر کوچک و ظریف متصل به انار ذرهای با باد تکان میخورد، دل دخترک نیز تکان میخورد، مبادا بشکند!
او از شکستن هراس داشت؛ فرقی نمیکرد چه چیزی میشکند، او میترسید و نمیخواست چیزی یا قلب کسی بشکند. خودش شکسته بود، میدانست شکستن چه دردی دارد، میدانست وقتی بشکنی پناهی نیست، دوستی برای دستگیری نیست؛ تو میمانی و خردهشیشههایت.
نگاهش را دوخته بود به دانههای انار که چه صمیمانه به هم پیوند خورده و داخل شیشهای قرار داشت که ممکن بود هر آن بشکند. قلبش را جای انار شیشهای و حسهایش را شبیه به دانههای او تشبیه کرد؛ چون عشق، غم، رنج، خوشی، لبخند و صمیمیت، همهی اینها در قلبش همچون دانههای انار به هم متصل بود.
ناگهان بادی وزید و دل دختر لرزید. ترسید از روزی که شیشهی ترکبرداشتهی دلش بشکند، فروبپاشد و حسهایش چون دانهها نابود شود و از بین برود؛ زیرا او حسِ زندگی را میان درد، غم، رنج، اسارت، وابستگی و عشق دریافته بود. او حتی غم را میپرستید؛ چون میدانست این یعنی هنوز زنده است، هنوز حسها در وجودش نمردهاند و جان میگیرد و جان میدهد. میترسید که این حسها کاملاً از بین برود و قلبش شبیه به جسمی شود که هیچ کاربردی ندارد و بماند.
انارِ شیشهای ترک برداشته بود و امید دخترک، چیزی جز نشکستناش نبود؛ تا حداقل کمی زندگی کند.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه