شب بود. شبی پر از بادهای سرد و قصههایی تلخ و شیرین، قصههایی که هر بار شنیدنشان اشک را به چشمانم میآورد. قصههایی که شاید برای بعضیها فقط یک خاطره باشد؛ اما برای من دردی است، واقعیتی که هنوز هم قلبم را میلرزاند. در آن شب، برادرم که تازه از سفر برگشته بود، شروع به قصه کرد؛ از راههایی گفت که رفته بود، از شهرهایی که دیده بود و از چیزهایی که شاید هیچوقت از ذهنش پاک نشود.
او گفت: «وقتی ما برای خرید دوا به قندهار رفته بودیم، در بعضی قسمتهای شهر حتی یک زن را هم نمیدیدی. قندهار فقط برای مردان به نظر میرسید و هیچ زنی در چشم نمیآمد.»
با تعجب پرسیدم: «یعنی سرکها و بازارها بدون حضور زنان هم جریان دارد؟»
برادرم آهی کشید و گفت: «خوارجان! چی میگی؟ آنجا موترها خالی میروند، اما زنها در دالهی موتر مینشینند! فکر کن؛ سیتهای پیشروی و پشت سر موتر خالی است، اما زنان در قسمت عقب موتر، در داله و در حالی که چادری بر سر دارند، مینشینند.»
با شنیدن این حرف، لحظهای قلبم لرزید و اشک از گوشهی چشمم پایین آمد. باورم نمیشد که در جایی از همین سرزمین، انسانی فقط به دلیل زن بودن حتی حق نشستن در داخل موتر را نداشته باشد.
با ناراحتی دوباره پرسیدم: «شما کجاهای قندهار رفته بودید؟»
گفت: «به بازار ویش رفتیم؛ همان بازاری که اجناس برقی و بسیاری چیزهای دیگر در آن ارزان و خوب پیدا میشود. به عینومینه هم رفتیم و جاهای دیگر.»
کنجکاوانه پرسیدم: «بازار ویش چگونه جایی است؟»
گفت: «جای بزرگی است. هر چیزی که بخواهی، با قیمتهای مختلف، هم ارزان و هم گران پیدا میشود. مردم برای خرید چیزهای مورد نیازشان به آنجا میروند.»
در همین هنگام، مادرم گفت: «دفعهی بعد مرا هم با خود ببر؛ میخواهم برای خانه وسایل خوب بخرم. خیلیها میگویند آنجا چیزهای خوب پیدا میشود.»
اما برادرم با ناراحتی جواب داد: «من نمیتوانم تو را آنجا ببرم؛ چون در بازارهای عادی آنجا به سختی میتوانی یک زن را ببینی. چگونه میخواهی در میان آن همه مرد راه بروی؟ آنجا به غیر از افراد طالبان، کمتر کسی را میبینی که شرایط متفاوتی داشته باشد.»
با شنیدن این حرفها خیلی ناراحت و عصبی شدم. در دلم گفتم: «کاش آنقدر قدرت میداشتم که به آن شهر بروم، نه برای جنگیدن، نه برای بحث کردن، فقط برای اینکه آزادانه قدم بزنم، بازارها را ببینم و ثابت کنم که حضور یک زن در جامعه چیز عجیبی نیست.»
به برادرم گفتم: «حالا فهمیدم. شاید بهتر باشد آنجا را فقط قندهار ننامیم، بلکه شهری بدانیم که زنان در آن با محرومیتهای زیادی روبهرو هستند؛ شهری که محدودیتهایش بیشتر از زیباییهایش به چشم میآید.»
برادرم خستهی راه بود، اما من هنوز سؤالهای زیادی در ذهنم داشتم. دوباره پرسیدم: «عینومینه چگونه جایی بود؟»
گفت: «جای مقبول و زیبایی است. یک چوک بسیار بزرگ دارد؛ موترها با سرعت زیاد حرکت میکنند و بعضیها در چند دقیقه اطراف آن را دور میزنند. از نظر ظاهری جای زیبایی است.»
بعد کمی سکوت کرد و گفت: «اما زیباییِ که دارد، چیز دیگری است. قندهار شاید جاهای قشنگ داشته باشد، اما وقتی یک شهر برای بخشی از مردمش مانند قفس باشد، زیبایی آن دیگر معنای واقعی خود را از دست میدهد.»
با دقت به حرفهایش گوش میدادم که ادامه داد: «وقتی زنان نتوانند آزادانه در بازار قدم بزنند، وقتی نتوانند به راحتی از خانه بیرون شوند، وقتی حضورشان در جامعه محدود باشد، چگونه میتوان گفت آن شهر کاملاً زیباست؟»
آن لحظه احساس عجیبی داشتم. از یک طرف ناراحت بودم که چنین واقعیتهایی وجود دارد، اما از طرف دیگر خوشحال شدم که فهمیدم زیبایی یک شهر فقط به ساختمانها، سرکها و بازارهایش نیست. زیبایی واقعی یک شهر زمانی کامل میشود که انسانهای آن، چه زن و چه مرد، بتوانند در آن زندگی کنند، نفس بکشند و احساس آزادی داشته باشند.
آن شب فهمیدم که شهرها فقط با سنگ و سیمان ساخته نمیشوند؛ شهرها با لبخند مردم، با حضور خانوادهها، با قدمهای آزادانهی انسانها و با امید زندهاند. قندهار، کابل و هر شهر دیگری فقط زمانی زیبا هستند که مردماش در آن احساس آرامش کنند. وقتی نیمی از جامعه از حضور در سرکها، بازارها و اجتماع محروم باشد، حتی زیباترین مکانها هم رنگی از غم به خود میگیرند.
قصهی برادرم برای من فقط داستان یک سفر نبود؛ قصهای بود از فاصلهی میان زیبایی و محرومیت، میان یک شهر زنده و یک شهر خاموش؛ قصهای که به من یاد داد آزادی و حضور انسانها بزرگترین زیبایی هر سرزمین است.
و هنوز هم وقتی به آن شب فکر میکنم، صدای بادهای سرد را به یاد میآورم؛ همان شبی که یک قصه از قندهار تا کابل، قلبم را پر از سؤال کرد.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه