روایتی از چهره‌های شهر

گاهی وقت‌ها کافی‌ست در شلوغی شهر بایستی و ناگفته‌های مردم را از چهره‌های‌شان برانداز کنی؛ هر چهره داستانی دارد و هر نگاه و قدم، مقصدی.

در میان هیاهوی سرک ایستاده بودم؛ شلوغی مردم، صدای موترها، گام‌های شهروندان و چهره‌های یک‌به‌یک آن‌ها را دید می‌زدم. مقصدم را فراموش کرده و لحظه‌ای از مسیری که باید طی می‌کردم، جدا شدم. هوا کم‌کم تاریک می‌شد و نزدیکی‌های شام بود. چراغ‌های دکان‌ها و موترها کم‌کم در حال روشن شدن بودند. در این وقت، جوشش، شور و هیاهوی مردم زیاد می‌باشد، چون همه از کارهای روزمره و وظایفی که دارند رها شده و هرکدام به آغوش خانه‌های‌شان بازمی‌گردند.

اولین کسی که چشمانم به او خیره ماند، دختری بود با کتابی در دست و قلمی که او را به آینده‌ی بهتری هدایت می‌کرد. خستگی شدیدی در چهره‌اش نمایان بود و چشمانی نگران داشت که حدس می‌زنم از محدودیت‌هایش بود. از غذای بسته‌بندی‌شده‌ای که در دست داشت، فهمیدم یک کارمند است و کتابی که با او همراه بود، نشانه‌ی درس خواندنش بود. با خودم گفتم: خستگی‌ای که در چهره‌اش دیده می‌شود، شاید ناشی از کار زیاد به خاطر اقتصاد ضعیفش باشد؛ شاید کتابی را که در دست دارد، به خوبی نمی‌تواند بخواند، شاید محدودیت‌های موجود در افغانستان خسته‌اش کرده باشد. از پوشش محتاطانه‌اش به فکر فرو رفتم که شاید در پس آن آرامش ظاهری، ترسی پنهان شده باشد. با وجود همه‌ی خستگی‌ها، با گام‌های محکم قدم برمی‌داشت و شجاعتش به خوبی دیده می‌شد.

چشمانم را آن‌طرف‌تر بردم؛ مردی کهن‌سال را دیدم با قامتی که خم شده بود، سوپ می‌فروخت. از قامتش معلوم بود اقتصاد و نگرانی خانواده، کمرش را خم کرده است، اما باز هم با شور و علاقه برای فامیلش زحمت می‌کشید و تلاش می‌کرد لقمه‌نانی حلال پیدا کند.

غرق در تماشا بودم که ندایی در گوشم پیچید؛ صدای دو مادری بود که از آینده‌ی دختران‌شان ترس داشتند. مادری گفت: «دخترم کورس انگلیسی می‌رود، ولی روزها تا که برنمی‌گردد، چشمانم به در خانه می‌ماند؛ ترس دارم که مبادا کسی اذیتش کند.»

چون در حال قدم برداشتن بودند، بقیه‌ی حرف‌هایش را نشنیدم و گذشتند.

اما در میان این هیاهو، چشمم به کودکی خیره ماند که غرق در دنیای خودش بود؛ با گربه‌ای که فاصله‌ی کمی با او داشت، بازی می‌کرد و می‌خندید. یک کراچی اسباب‌بازی از کنارش گذشت؛ آن کودک گربه را رها کرد، به سوی اسباب‌بازی رفت و با مادرش اصرار داشت که آن را برایش بخرد. اما مادرش گفت: «پول ندارم.» اسباب‌بازی آن‌قدر گران نبود که توان مادرش برای خریدنش ضعیف باشد، اما مادرش دستان کوچکش را گرفت و رفتند. کودک در حالی که می‌رفت، چشمانش پر از اشک شد؛ برای آن اسباب‌بازی‌ای که دست کوچک‌اش به آن نمی‌رسید.

با دیدن این کودک، به یاد دختران افتادم؛ دخترانی که آرزوهای‌شان را در فاصله‌ای نه‌چندان دور می‌بینند، اما دیوارهای بلند محدودیت، دست‌های‌شان را از آن آرزوها کوتاه کرده است.

جوانی را دیدم که در حال خواندن کتاب با لباس مکتب بود، اما سر کراچی دست‌فروشی می‌کرد. از ظاهر قضیه معلوم بود جای یا وقتی برای خواندن ندارد و مجبور است هم کار کند و هم درس بخواند. سرک را آدم‌ها پر کرده بودند. همه در حال رفت‌وآمد بودند، جمعیت بسیار زیاد بود، اما هرکسی در دنیای خودش تنها بود.

هوا کاملاً تاریک شده بود، چراغ‌ها همه روشن بودند و من نخواستم چراغی روشن کنم؛ چون لامپ‌های دکان‌ها آن‌قدر روشنی داشت که من بتوانم راهم را ببینم. چند قدمی که برداشتم، پایم به سنگی برخورد کرد؛ چیزی نمانده بود زمین بخورم، اما خودم را محکم نگه داشتم. از این اتفاق فهمیدم که روشنی دیگران، هر قدر هم نور فراوان داشته باشد، برای من کافی نیست. نباید به نور دیگران اکتفا کنم که کفایت هم نمی‌کند. چراغ‌های دکان نوری بسیار داشت، اما اگر من نور کوچکی از خودم داشتم، شاید پایم به سنگ بند نمی‌آمد.

امروز هزاران درس از یک تماشای ساده‌ی مردم گرفتم؛ پس نور هیچ‌کس را برای خود کافی ندانیم و همیشه از خود نور داشته باشیم، حتی اگر بسیار کوچک باشد.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000