نفس‌کشیدن‌های اجباری

ساعت تقریباً دوازده چاشت بود و من کم‌کم راهی مکتب می‌شدم. امروز کمی ناوقت شده بود و دلهره‌ی عجیبی داشتم، گویا خبری بود اما اهمیت ندادم. کیفم را برداشتم و با عجله از زینه‌ها پایین شدم. مستقیم سوار موتر شدم. در داخل موتر همه پچ‌پچ می‌کردند. خیلی کنجکاو شدم که آن‌ها درباره‌ی چه چیزی صحبت […]

Read More

جنگ با قلم در تاریک‌ترین وضعیت

در دنیایی که همه به سوی پیشرفت رو آورده‌اند و هر روز برای ترقی‌شان می‌کوشند، این‌جا در قلب یکی از قاره‌ها کشوری است که دیوارهایش از محدودیت ساخته شده‌اند؛ محدودیت برای قشری خاص از جامعه، قشر کثیری که این روزها ترس حتی در خواب‌های‌شان ریشه دوانیده و حتی عالم رویاها هم آلزایمری برای فراموشی این […]

Read More

پشت خبر بازداشت یک زن…!

در کوچه‌های افغانستان، این روزها صدای خنده‌ی بسیاری از دختران خاموش شده است؛ نه به این خاطر که آرزوهای‌شان تمام شده، بلکه چون فرصت گفتن و زیستنِ آن آرزوها از آنان گرفته شده است. هر صبح، زنانی از خواب بیدار می‌شوند که بزرگ‌ترین خواسته‌ی‌شان دیگر رسیدن به موفقیت یا ساختن آینده نیست، بلکه فقط می‌خواهند […]

Read More

قمارِ جان

فکر می‌کنم قمار دقیقاً همین است؛ همین بازی، قمار بر سر جان! هر روز که برای درس‌خواندن از خانه خارج می‌شویم، ممکن است هرگز دوباره برنگردیم. نمی‌دانم غم این روزها را چگونه روی کاغذ پیاده کنم که سنگینی‌اش اندکی از روی دلم کم شود. موقع خروج از خانه، به همه چیز با رنگِ نگاهِ آخر […]

Read More

پس از هیاهو و وحشت در هرات

سه روز است وقتی بیرون می‌روم، احساس می‌کنم، مدام از جلوی چشمانم دخترانِ هم‌سن‌ام را مأموران امر به معروف با خود می‌برند. آن‌ها با موترهای سفید می‌آیند و همیشه حرف از محرم می‌زنند. اما امروز با چشمان خودم دیدم که دست یک دختر را گرفتند، به زور به طرف موتر کشیدند و او را آن‌جا […]

Read More