ساعت تقریباً دوازده چاشت بود و من کمکم راهی مکتب میشدم. امروز کمی ناوقت شده بود و دلهرهی عجیبی داشتم، گویا خبری بود اما اهمیت ندادم. کیفم را برداشتم و با عجله از زینهها پایین شدم. مستقیم سوار موتر شدم. در داخل موتر همه پچپچ میکردند. خیلی کنجکاو شدم که آنها دربارهی چه چیزی صحبت […]
Read More