پدرم؛ قهرمان دور از خانه

نمی‌دانم این نامه را چگونه آغاز کنم؛ با بغضی که در گلویم گیر کرده است یا دلتنگی‌ای که هر شب به سراغم می‌آید. مدت‌هاست که از ما دور هستی؛ نه برای خودت، بلکه برای ما. برای این‌که ما نان خشکی و لباسی داشته باشیم، درس بخوانیم، بخندیم و آینده‌ای داشته باشیم که خودت نداشتی. پدر […]

Read More

نام من ادامه‌ی ناتمام مادرم

مادرم همیشه می‌گفت: «دختر، تو مادر خوبی می‌شوی.» هر بار این را می‌گفت، لبخند می‌زدم. آن روزها مادر شدن برای من یعنی عروسکم را روی تکه‌ای پتو بخوابانم، برایش چای خیالی بریزم و وقتی گریه‌اش می‌گیرد، آرام در گوشش لالایی بخوانم. در کوچه‌ی ما همه همدیگر را می‌شناختند. خانه‌ها دیوارهای گلی داشتند و درهای‌شان بیشتر […]

Read More

از سرزمینی که عشق را پنهان می‌کنند

می‌گویند آدم‌ها را با جغرافیای‌شان می‌شود شناخت. اگر این حرف درست باشد، من دختری هستم که در افغانستان به دنیا آمده‌ام؛ جایی که پیش از آن‌که راه رفتن را یاد بگیری، یاد می‌گیری آرام حرف بزنی، کمتر بخندی، کمتر دیده شوی و بیشتر تاب بیاوری. اما هیچ‌کس از ما نپرسید که آیا دل ‌ما می‌خواهد […]

Read More

نامه‌ای از یک دختر افغان

به نام روزهایی که در میان خاطرات ما گم شدند، به نام دخترانی که سال‌های جوانی‌شان با انتظار گذشت و به نام آرزوهایی که هنوز در دل هزاران دختر افغان زنده مانده‌اند. من این نامه را نه از زبان یک دختر، بلکه از زبان هزاران دختری می‌نویسم که در افغانستان بزرگ شدند؛ دخترانی که زندگی‌شان […]

Read More

آرزوهایی که در قفس نمی‌ماند

وقتی فقط ده ساله بودم، به این فکر می‌کردم که وقتی صنف دوازدهم را تمام کنم به دانشگاه می‌روم. آن‌وقت یونیفورمم تغییر خواهد کرد و خوشحال بودم، چون لباسِ سیاه مکتب مرا خسته کرده بود، در تابستان زیاد گرم می‌شد و قابل تحمل نبود. آن‌وقت فقط ده ساله بودم. چه می‌دانستم روزی می‌رسد که ما […]

Read More