صبح آرام بود. مثل همیشه با صدای اذان از خواب بیدار شدم. هنوز بوی کتابهای صنفِ نهم در مشامم بود. مادرم صبحانه را آماده کرده بود و طبق معمول گفت: «زود برو به مکتب، دیر نکنی!» پدرم با نگاهی افتخارآمیز از پشتِ در نگاهم میکرد و همیشه میگفت: «تو باید کسی شوی که ما نتوانستیم […]
Read More