داستانی که هنوز کامل نوشته نشده

امشب، شبی طوفانی است؛ شبی که فریادهای آسمان به‌وضوح شنیده می‌شود. وقتی از پنجره بیرون را دیدم، دلم گرفت؛ دلم گرفت از تمام ظلم‌ها، از تمام اشک‌ها و از تمام رویاهایی که هنوز فقط رویا مانده‌اند. بغضی عظیم گلویم را فشرد؛ نفس کشیدن برایم سخت شده بود. یاد روزهایی افتادم که زیر همین باران و […]

Read More

چادری؛ نماد اسارت و اجبار، نه نماد دینی

چادری برای من کلمه‌ای است که در آن اجبار و زور نهفته است. برداشت من از چادری، قید و محدودیت، چیزی شبیه زندان است. در حالی‌که در دین من، حجاب مطرح است، نه چادری. من دختری هستم که در این چهار سال، به اجبار چادری بر سرم انداخته شده است. چادری‌ای که وقتی به آن […]

Read More

ازدواج اجباری؛ قفس خاموشِ دختران

شروع قصه‌ی دردش از همین‌جا بود: «مریم، عروسی کردی؟» برایم جالب آمد. نوشتم: «نخیر، هنوز نی‌نی هستم. باید بزرگ شوم و تحصیلاتم را ادامه بدهم. چرا این سوال؟» دقیقه‌ای نگذشت که پاسخ داد: «من با عروسی خودم را بدبخت کردم. آفرین به تو که ادامه می‌دهی. نزدیک به سه سال است که عروسی کرده‌ام، اما […]

Read More

من اعتراض دارم…!

با ورود طالبان به شهر کابل، دانشگاه‌های این شهر تعطیل شد و دختران و زنان از حضور در خیابان‌ها، آموزش و اشتغال منع شدند. تلویزیون کابل نیز تعطیل گردید و فعالیت‌های آن رسماً حرام اعلام شد. برخی از سینماها و مراکز فرهنگی هم به آتش کشیده شدند. افغانستان کشوری است که بسیاری از تصمیمات آن […]

Read More

وقتی قلم، زبان دلم شد

زبانم یاری نمی‌کرد تا احساسات و حرف دلم را بیان کنم و ناراحتی‌هایم را با کلام پراکنده سازم. زبانم برایم کافی نبود. در نوعی گم‌گشتگی قرار داشتم تا این‌که در 15 دسامبر 2024، جلسه‌ای با «استاد عزیز رویش» داشتم. در لابه‌لای سخنان مؤثرش، بسیار بر نوشتن تأکید می‌کرد. چندین بار برایم گفت که باید نوشتن […]

Read More