نازنین قربانیِ شرایط بد و فقر شد

نازنین یکی از دوستان دوران کودکیم بود. من تنها یک دوستِ صمیمی داشتم، آن هم نازنین بود. ما همواره با هم به مکتب می‌رفتیم، کنار هم در یک ردیف می‌نشستیم، با هم درس‌ها را می‌خواندیم و کارهای خانگی را انجام می‌دادیم. همیشه استادان از ما سؤال می‌کردند: «شما دو نفر خواهر هستید؟ دوقلو هستید؟» و […]

Read More

رویاهای دفن شده زیر بار زباله‌ها

جلسه‌ی امپاورمنت به پایان رسیده بود و تنها ده دقیقه تا آغاز صنف زبانم فرصت داشتم. با عجله قدم برمی‌داشتم و گاهی هم می‌دویدم. دیر رسیدن به صنف، یکی از نقاط ضعف من است؛ به همین دلیل به اطراف نگاه نمی‌کردم و سعی داشتم هرچه زودتر برسم. در میان آن همه عجله و سرعت، ناگهان […]

Read More

تطبیق قانون یا اعمال سلیقه‌؟ طالبان و کنترول شدید بر آرایشگاه‌های مردانه

ابراهیم آرایشگاه مردانه دارد. در سال‌های اخیر درآمدش خیلی کم شده است. مشتریان آرایشگاه او هر روز کمتر می‌شوند. او با آن که از کاهش درآمد خود ناراحت است و از افزایش کرایه‌ی دکان شکایت دارد، می‌گوید که بیش از هر چیز، از محدودیت‌هایی رنج می‌برد که طالبان بر کار آرایشگاه‌ها وضع کرده‌اند. به گفته‌ی […]

Read More

دختری که هر روز کنار جاده‌ی زندگی منتظر آزادی می‌نشیند

این روزها شهر از هر روز دیگری شلوغ‌تر است؛ از همان دانش‌آموزانی که لباس آبیِ مکتب بر تن دارند، همان‌هایی که تخته‌های امتحان را در دست گرفته‌اند و با قدم‌های مطمئن به سوی جایی می‌روند که همیشه آرزوی رسیدن به آن را داشته‌ام. می‌دانی من از چه حرف می‌زنم؟ من از این تفاوت‌ها حرف می‌زنم. […]

Read More

دختری که آرزوهایش پشت درهای بسته ماند

من دختر یک خانواده‌ی فقیر بودم؛ خانواده‌ای که با هزاران مشکل، با دستانی پینه‌بسته و قلبی سرشار از امید و روشنایی برای آینده‌ی فرزندشان می‌جنگیدند. پدر و مادرم با سختی‌های فراوان، با آنکه توانایی تهیه‌ی همه‌چیز را برای ما نداشتند، باز هم با کلی دشواری، نان سفره، لباس، کتاب و کتابچه‌ی ما را فراهم می‌کردند. […]

Read More