بازگشت نگهبان به مکتب

داستان ابراهیم، روایت یک چرخه‌ی تکراری است: مهاجرت برای نجات، کار برای بقا و بازگشت به نقطه‌ای که گویا هیچ‌چیز تغییر نکرده است. او یکی از میلیون‌ها کارگر افغانستانی است که در سال‌های اخیر میان نیاز اقتصادی و فشارهای مهاجرتی در رفت‌وآمد بوده‌اند. کسانی که نه در کشور میزبان احساس امنیت دارند و نه در وطن خود فرصت کافی برای زیستن آبرومندانه پیدا می‌کنند. قصه‌ی او، تنها یک تجربه‌ی فردی نیست، بلکه بازتابی از وضعیت گسترده‌تری است که امروز بسیاری از خانواده‌های فقیر و انسان‌های کارگر با آن دست‌وپنجه نرم می‌کنند.

کار، دستمزد و انگیزه‌ی مهاجرت

«در ایران کارهای مختلف انجام می‌دادم. کندن‌کاری و انتقال لوله‌ی گاز و خط برق یکی از کارهایی بود که در سال گذشته و پیش از ردمرزشدن انجام می‌دادم. در فصل‌های تابستان و خزان بیشتر لوبیا درو می‌کردم و پس از آن پیاز، بادنجان رومی، کچالو و سیب می‌چیدم. در آن‌جا کار زیاد بود. یک روز هم بی‌کار نبودم. بهار سال گذشته، در کار کندن‌کاری که مربوط به شهرداری می‌شد، در روز، تا یک میلیون و ۵۰۰هزار تومان هم کار می‌کردم و در هفته تا هفت میلیون تومان می‌شد که در برابر پول افغانی در حد شش – هفت هزار افغانی می‌شد؛ اما وقتی به افغانستان برگشتم، از بی‌کاری به سختی کاری در یک شفاخانه‌ی خصوصی پیدا کردم که در آن‌جا همه کار انجام می‌دادم – نگهبانی، صفاکاری و هر کاری که در شفاخانه برای انجام‌دادن بود، من و دو همکارم انجام می‌دادیم و در بدل آن کار سخت، ماهانه فقط شش‌هزار افغانی معاش می‌گرفتم.»

ابراهیم ۵۴ساله، در تابستان ۱۴۰۲ برای کار به ایران رفت و پس از دو و نیم‌‌سال کار زندگی در آن‌جا، در تابستان سال گذشته و همزمان با شدت اخراج مهاجران و موج شدید مهاجرستیزی در ایران، داوطلبانه راهی افغانستان شد تا به خانه برگردد. او که در استان مرکزی «اراک» ایران کار می‌کرد، خواست اول به مشهد برود، آرامگاه امام هشتم شیعیان «امام رضا» را زیارت و از نزدیکانش دیدن کند و سپس خودش را به پولیس تحویل دهد تا ردمرز شود؛ اما پیش از این که به مشهد برسد، در مسیر راه – در قم، به دست پولیس افتاد و او و همراهانش را به اردوگاه جاده‌ی اراک برد و پس دو شبانه روز و تحمل سختی‌ها در اردوگاهای جاده‌ی اراک و الغدیر در زاهدان، از مرز نیمروز اخراج شد و به کابل برگشت. ابراهیم داستانش را این‌گونه قصه می‌کند:

کار و نگرانی از اخراج‌شدن

«من یک بار در سال ۱۳۸۹ هم به طور قاچاقی به ایران رفتم و پس از کمتر از یک سال کار در ایران، اخراج شدم. پس از آن با خودم عهد کردم که دیگر هیچ‌گاهی به ایران نروم و هر طوری شود در افغانستان بمانم. زندگی برای خانواده‌های فقیر در افغانستان همیشه سخت بوده و هیچ‌گاهی نشده که ما مردم کارگر و فقیر یک روز خوب تجربه کرده باشیم و یک روز دسترخوان پر از نان داشته باشیم.

پیش از آمدن طالبان به کابل و تا بهار سال ۱۴۰۲ برای چند سال محافظ یک مکتب خصوصی بودم و ماهانه بیشتر از ده‌هزار افغانی معاش می‌گرفتم؛ اما پس از آن که طالبان حاکم شدند و مکتب را به روی دختران بسته کردند، دانش‌آموزان مکتب کم شد و مدیریت مکتب معاش مرا از ده هزار افغانی به هفت هزار پایین آورد.

در پایان سال ۱۴۰۱ پسرم ازدواج کرد. به دلیل خرج و هزینه‌های گزاف، در عروسی پسرم بیشتر از ۷۰۰هزار افغانی مصرف شد. خانه‌ی خود را گرو گذاشتیم و بیشتر از ۴۰۰هزار افغانی قرض‌دار شدیم. این‌طور شد که مجبور شدم با دو پسر جوانم، افغانستان را ترک کنم و برای کار و ادای قرض‌ها، به ایران بروم.

این بار پاسپورت و ویزای ایران را گرفتیم و به طور قانونی وارد این کشور شدیم و به استان اراک رفتیم.‌ کار همیشه خوب بود. وقتی ما به اراک رسیدیم، تابستان سال ۱۴۰۲ بود و فصل برداشت کشت‌وکارها. در ماه‌های اول لوبیا درو می‌کردیم، نخود می‌چیدیم و کارهایی که می‌کردیم نسبت به افغانستان خیلی بهتر بود و چندبرابر دستمزد می‌گرفتیم.

دوری خانواده و سرزمین برای هر کسی سخت است؛ اما ما مجبور بودیم که کار کنیم تا خانواده‌ی ما در افغانستان گرسنگی نکشد و همین‌طور هدف ما این بود که قرض‌داری‌ها‌ی خود را پوره کنیم و خانه‌ی خود را نیز از گرو بکشیم.‌ این کارها شد. قرض‌ها را تمام کردیم و گروی خانه را دادیم.

دو و نیم‌‌سال در ایران کار کردیم. دغدغه‌‌ی ما تنها کار هم نبود، سختی‌های زندگی و کار در ایران و ترس از پولیس و اخراج‌شدن، فشار مهاجرت را دوچندان می‌کند. تا یک مدت که ویزای ما تمدید می‌شد زیاد نگران نبودیم و از ایستگاه‌ها و گشت پولیس نمی‌ترسیدیم؛ اما آن مدت کوتاه بود و دو سال دیگر را همیشه با ترس و نگرانی سپری کردیم. در سال‌های ۱۴۰۳ و ۱۴۰۴ که بدرفتاری با مهاجران و اخراج مهاجران خیلی شدید بود، خوشبختانه ما بدشانسی نیاوردیم و به دست پولیس نیافتادیم.‌

میزان نفرت از مهاجران افغانستانی چنان شدید شده بود که برای برخی از ایرانی‌ها به رفتار روزمره تبدیل شده بود و آن‌ها تلاش می‌کردند که هر جایی مهاجر افغانستانی ببینند باید او را اذیت کنند و در حد یک دشنام و تحقیر کلامی هم که شده نفرت خود را نشان می‌دادند.

من و پسرانم در تابستان سال گذشته تصمیم گرفتیم که به افغانستان برگردیم، پیش از آن که پولیس ما را بگیرد و ردمرز کند یا این که مورد تحقیر و بدرفتاری از سوی مردم ایران قرار بگیریم.

از اراک یک موتر را دربست گرفتیم تا ما را به مشهد برساند. دوازده میلیون تومان باید به آن راننده می‌دادیم؛ اما پیش از رسیدن به مشهد، نرسیده به قم، در یک ایست بازرسی، پولیس ما را از موتر پایین کرد و به اردوگاه برد.

وقتی به اردوگاه جاده‌ی اراک در قم، رسیدیم، دیدم که اردوگاه پر است از مهاجران بازداشت‌شده به دست پولیس که برخی‌ها مدرک اقامتی و ویزای موجود هم داشتند. یک شبانه‌روز در اردوگاه جاده‌ی اراک ماندیم، بیومتریک شدیم و از هر نفر یک میلیون و ۵۰۰هزار تومان پول هم گرفتند و سپس ما را در اوتوبوس‌ها جابه‌جا کردند و به سوی زاهدان حرکت دادند.

رفتار با مهاجران در اردوگاه خیلی وحشتناک بود، برخی‌ها حتا به خاطر یک سوال در مورد مدرک و پاسپورت خود مورد لت‌وکوب قرار می‌گرفتند. مردم را با چوب و شلنگ آب می‌زدند.

پس از ۱۴ ساعت، به اردوگاه الغدیر در زاهدان رسیدیم. در این اردوگاه وضعیت خیلی بدتر بود. از آب و نان خبری نبود و یک بوتل آب که قیمتش در بازار پنج تا ده هزار تومان بود، در اردوگاه از ۲۰ تا ۳۰هزار تومان می‌خریدیم.

یک شبانه‌روز در اردوگاه الغدیر ماندیم و سرانجام پس از دو و نیم سال زندگی و کار در ایران، از مرز نیمروز اخراج شدیم و به کابل برگشتیم.»

بازگشت به خانه؛ جایی که کار نیست

«همین که وارد خاک وطن شدم، حس فقر و بی‌کاری در وجودم رخنه کرد. پس از گذشت یکی دو هفته در کابل، متوجه شدم که نباید از ایران برمی‌گشتم. سه نفر در خانه بی‌کار بودیم و هر روز به این‌سو و آن‌سو می‌گشتیم تا کاری با کم‌ترین دستمزد اگر پیدا شود. پسرانم برای ماه‌ها بی‌کار بودند، شش ماه دوم سال ۱۴۰۴ را در خانه می‌خوابیدند، خمیازه می‌کشیدند و گاهی هم در جاده‌های کابل می‌گشتند.

من پس از دو ماه سرگردانی و بی‌کاری، کاری در یک شفاخانه‌ی خصوصی پیدا کردم که هنوز هم نمی‌فهمم کارم چه بود. تمام کارهای شفاخانه غیر از معاینه و درمان بیماران را انجام می‌دادم و فقط شش‌هزار افغانی می‌گرفتم که کمتر از پول یک هفته کارم در ایران بود. زمستان را همان‌طور پشت سر کردیم و پس از نوروز در همان مکتبی رفتم که پیش از رفتن به ایران نگهبانش بودم. مسوولان مکتب از من خواستند که باز هم با آن‌ها کار کنم، نگهبانی و صفاکاری مکتب را به عهده بگیرم. قبول کردم. کار شفاخانه را رها کردم و به حیث نگهبان به مکتب برگشتم. در بدل این کار هم برایم ماهانه هشت هزار افغانی می‌دهند که باز هم در مقایسه با کاری که انجام می‌دهم خیلی کم است و همین‌طور در برابر وضعیت بدی که قرار داریم، هزینه‌های زندگی بسیار بلند رفته و مواد خوراکی خیلی قیمت‌تر شده است، این معاش نصف مصرف خانه را هم کفایت نمی‌کند. پسرانم هم‌چنان بی‌کاراند. یکی شان که در یک نانوایی کار می‌کند، ماهانه پنج هزار افغانی می‌گیرد و دیگری هر روز دنبال کار می‌گردد؛ اما در هفته دو روز هم کار گیرش نمی‌آید.

با این وضعیت زندگی ما سخت می‌گذرد و در مورد آینده نگران هستیم که چگونه ادامه بدهیم تا کمتر رنج بکشیم. کارگر داریم، کار نداریم. ما مستحق زندگی بهتری هستیم؛ اما تا چه وقت باید این‌طور زندگی کنیم؟»

داستان ابراهیم، با یک پرسش ساده اما سنگین تمام می‌شود: «کارگر داریم، کار نداریم.» این جمله، شکاف میان توانایی و فرصت را نشان می‌دهد. شکافی که بسیاری از خانواده‌ها را به مهاجرت و سپس به بازگشت ناخواسته سوق می‌دهد.

او در ایران، با وجود تمام سختی‌ها، کار داشت؛ اما در افغانستان، در «خانه» کار ندارد و نگران آینده‌ی خود و فرزندان خود است. این تضاد، تنها تجربه‌ی یک فرد نیست، بلکه نشانه‌ای از وضعیتی است که در آن، اقتصاد ناپایدار، بیکاری گسترده و نبود فرصت‌های شغلی، زندگی را برای میلیون‌ها انسان به چرخه‌ای از فرار و بازگشت اجباری تبدیل کرده است.

در چنین شرایطی، روایت‌هایی مانند داستان ابراهیم، بیش از آن‌که فقط «قصه» باشند، به سندی از واقعیت تبدیل می‌شوند. واقعیتی که نشان می‌دهد موضوع مهاجرت، تنها عبور از مرز نیست، بلکه جست‌وجوی مداوم برای یک زندگی قابل دوام است – جست‌وجویی که برای بسیاری، هنوز به نتیجه نرسیده است.

دیدگاه‌ها (1)

hamayoon.anwari86@gmail.com
ثور ۱۶, ۱۴۰۵ | ۱:۴۳ ب٫ظ

من هم در سال ۱۴۰۴ در ایران برگشتم، فعلا در وضعیت بد بیکاری قرار دارم.
واقعن شرایط فقر و تندرستی بالای اکثریت مردم
فشار آورده است چی کنیم صدای خود را به کجا بلند کنیم
خدا یا تو رحم کن

0 پاسخ

ارسال دیدگاه

10000