ایست قلبی کردم؛ نبض زندگی‌ام از من گرفته شد

من محدثه هستم؛ دختری از افغانستان. در سال ۱۴۰۰ شکستم، زمانی که پیش دروازه‌ی مکتب رفتم و در ۲۴ اسد گفتند مکتب فقط برای مدت کوتاه بسته می‌شود. نرفته داخل صنف، ننوشته رویایم روی تخته و باز نکرده کتاب در صنف، آن صبح زیبا با چشم‌هایی پر از اشک برگشتم خانه. آن سال را به‌سختی […]

Read More

اعتماد (۲۵): محقق؛ داس کج در سیاست هزاره – 1

در ادامه‌ی مسیری که از یادداشت‌های پیشین آغاز کرده‌ام، در این شماره نیز، بار دیگر در پرتو «نور جوهره‌سنج» مزاری، بر چهره‌ای دیگر از سیاست هزاره مکث می‌کنم؛ چهره‌ای پرتناقض، اثرگذار، آزاردهنده و دشوارفهم که نه می‌توان به‌آسانی از کنارش گذشت و نه می‌توان با شتاب و سادگی درباره‌اش داوری کرد: محمد محقق. محقق از […]

Read More

اعتماد (24): خلیلی؛ ملاس سیاست در جامعه‌ی هزاره – بخش دوم و نهایی

پس از شهادت مزاری، بامیان می‌توانست ادامه‌ی معنوی غرب کابل شود؛ نه ادامه‌ی جنگ، بلکه ادامه‌ی اعتماد، سازمان‌دهی، عزت، مشارکت، شفافیت و بازسازی روحی جامعه. می‌توانست پس از آن فاجعه‌ی سنگین، به مدرسه‌‌ای تازه برای سیاست هزاره بدل گردد؛ جایی که مردم، فرماندهان، روشنفکران، معلمان، جوانان و رزمندگان، از دل زخم غرب کابل، به افقی […]

Read More

وقتی به دروازه‌ی مکتبِ ‌ما نگاه می‌کنم…

هر روز که از کنار مکتب‌ خود می‌گذرم، خودم می‌روم؛ اما دلم همان‌جا می‌ماند. به یاد روزهایی می‌افتم که با دوستانم یک‌جا از دروازه‌ی مکتب بیرون می‌شدیم و دوباره با هم داخل می‌رفتیم. واقعاً خیلی دردناک است وقتی سال‌ها خاطره بسازی و رویاپردازی کنی؛ اما ناگهان همه‌چیز از بین برود. آن روزی که آخرین امتحان […]

Read More

همه با هم برابرند؛ اما بعضی‌ها برابرترند

این جمله از کتاب «قلعه حیوانات» حقیقت تلخ دنیای امروزی را نشان می‌دهد، به‌ویژه در افغانستان که این جمله معنای خاصی پیدا می‌کند؛ کشوری که در آن نیمی از جامعه از اساسی‌ترین حقوق‌شان محروم هستند. کشوری که مردمش با دیوارهای جنسیت، قوم، نژاد، زبان و امثال آن از هم جدا شده‌اند و به‌جای یک ملت […]

Read More