پرده را پس میزنم (۲۷)؛ قصهی یک مهمانی
دیروز حوالی ساعت دو بجهی بعد از ظهر، پدرم به خانه آمد و به مادرم گفت که امشب سه نفر از دوستانش برای دیدن ما میآیند. او گفت که یکی از دوستانش در وزارت داخلهی نظام جمهوریت کارمند بوده، دومی…
بیشتر