پرده را پس می‌زنم (۲۲)؛ قصه‌ی اسلام‌آباد (قسمت دوم)

زندگی در اسلام‌آباد، هر روز چهره‌ی تازه‌ای از خود نشان می‌دهد. معجون جالب «بیم» و «امید» را اینجا بیشتر از هر زمانی دیگر تجربه می‌کنم. استادم در درس‌های امپاورمنت گفته بود که «ترس» و «بیم»، هر دو بیانگر خطراند؛ اما… بیشتر

پرده را پس می‌زنم (۲۱)؛ قصه‌ی اسلام‌آباد

(قسمت اول) قصه‌ی بهار، حداقل تا این بخشی که خود او خواسته است روایت کند، به پایان رسید. در پیامی که ضمیمه‌ی آخرین روایتش برایم فرستاد، با تعبیرهای دخترانه و زیبای خود نوشت: «خواهرم، من از صبر مادرم صحبت کردم،… بیشتر

پرده را پس می‌زنم (۱۹)؛ قصه‌ی یک خشم (قسمت چهارم)

درس‌های امپاورمنت، هر روز دریچه‌ی تازه‌ای را بر روی من می‌گشود. احساس می‌کردم این درس‌ها و تمرین‌های مداوم آن مرا از نگاهی بهره‌مند ساخته بود که تمام دشواری‌های زندگی را به عنوان «واقعیت» می‌دیدم و آن را در خط «آیدیال»… بیشتر

پرده را پس می‌زنم (۱۸)؛ قصه‌ی یک جرقه و یک نور (قسمت سوم)

در سنی که باید در دنیای رنگارنگ و شاداب دخترانه‌ام غرق می‌شدم، احساس می‌کردم که پیر شده‌ام. من فقط ۱۶ سال داشتم، اما تجربیات تلخی که بر دلم سنگینی می‌کرد، گویی مرا به یک زن ۱۰۰ ساله تبدیل کرده بود.… بیشتر