پرده را پس می‌زنم (۱۶)؛ قصه‌ی اشک مادرم

بهار، از زمانی که در جلسات امپاورمنت شرکت می‌کردم، توجهم را به خود جلب کرد. آرام و صمیمانه حرف می‌زد و هر بار هم در قالب سوالی که مطرح می‌کرد یا برداشتی که از درس‌ها و فعالیت‌های مشترک ارایه می‌کرد،… بیشتر

پرده را پس می‌زنم (۱۵)؛ قصه‌ی عشق و انتخاب (قسمت دوم و پایانی)

راحِل گفت: «وقتی پدرم از اتاقم بیرون رفت، تنها شدم و در تنهایی‌ام فرصتی یافتم که به تجربه‌ی ناکامم با نصرت و صحبت‌های پدر و مادر و عمه‌ام فکر کنم. شب به خوبی نخوابیدم. به فکر فرو رفتم و در… بیشتر

پرده را پس می‌زنم(13)؛ قصه‌ی آوارگی و رهایی

تصمیم پدرم برای مهاجرت همه‌ی ما را غافل‌گیر کرد. او پاسپورت همه‌ی اعضای خانواده را قبلاً آماده کرده بود. وقتی خبر داد که فردا حرکت می‌کنیم، نخست تصور کردیم که دارد شوخی می‌کند؛ اما وقتی دیدیم که جدی است و… بیشتر