شبی پر از کابوس

اشاره: در این یادداشت که برشی دیگر از قصه‌ی «معلم فراری» است، کندی لحظه‌هایی را به یاد می‌آرم که کابوسی در بیداری بود. گویی زمان نیز از نفس افتاده بود. زمان اسیر کابوسی شده بود که از هر طرف قطعه‌هایی… بیشتر

بگذار فرار کنم…!

اشاره: عنوان کتابی که منتشر نکرده‌ام، «معلم فراری» است (A Fugitive Teacher). در ابتدا، به دنباله‌ی کتاب «بگذار نفس بکشم»، عنوان کتاب را «بگذار فرار کنم!» گذاشته بودم. این عنوان را از تکه‌ای که در این یادداشت شرح می‌دهم، گرفته… بیشتر

قصه‌ی من و استاد عارفی ریش!

این عکس از کهن‌ترین یادگارهایی است که از یک ذخیره‌ی پنهان به دست آوردم. صنف درسی در مکتب شهدای سراب را نشان می‌دهد که احتمالاً سال 1369باشد. بچه‌هایی که در این عکس دیده می‌شوند، مرا به خاطره‌هایی انتقال می‌دهند که… بیشتر

زنگ خطر!

یادداشت‌های روزانه‌ام از اوایل سرطان تا اواخر سنبله‌ی سال ۱۳۸۴، عمدتاً به تجربه‌هایی پرداخته است که در جریان انتخابات پارلمانی آن سال در کابل شاهدش بودیم. یکی از این یادداشت‌ها، که تاریخ دقیقش درج نیست، در یکی از پنج‌شنبه‌های ماه… بیشتر