اعتماد (۳)؛ ورود به سازمان نصر
صبحِ فردا، هنوز هوا درست باز نشده بود که استاد حکیمی از پدرم خواست اسبش را در اختیار او بگذارد و اجازه دهد من هم همراهش باشم؛ هم برای اینکه مراقب اسب باشم، هم برای اینکه تا «نیخته» همراه و…
بیشتر