دریای درد، باران امید: روایت دختران سرزمینم

در دشت وسیع و بی‌کران کشورم، زیر آسمان آبی و بی‌رحم، رویاهای دخترانه‌ای می‌شکفند؛ رویاهایی لطیف و ظریف مانند گل‌برگ‌های شکننده‌ی لاله‌ها، در معرض توفان‌های بی‌امان خشم و خشونت. این رویاها، پر از رنگین‌کمان‌های امید و آرزو هستند، اما سایه‌ی… بیشتر

در جاده‌های بسته با رویاهای زنده

همیشه اول صبح، روزهای زندگی من با یک جمله آغاز می‌شد: «الا دختر، ناوقت شده، زود شو بیا برویم مکتب!» هر باری که این صدای دوستم را می‌شنیدم، نوید روزی پر از نشاط و تلاش  برایم بود. روزهایی که به… بیشتر

در این عید و در این بهار…!

وقتی به بهار فکر می‌کنم، تنها گل‌ها و درختانی که دوباره زنده می‌شوند به یادم نمی‌آیند؛ بلکه به خودم هم فکر می‌کنم. به روزهایی که گذشت، خاطراتی که در دل دارم و آینده‌ای که هنوز از رازهایش بی‌خبرم. هر سال،… بیشتر

در آخرین روز مکتب

امروز، آخرین روز امتحانات مکتب است و امتحان «تعلیمات مدنی» داریم. صبح با هزار نگرانی و ترس آماده شدم و راهی مکتب شدم. امروز فقط صنف‌های متوسطه امتحان دارند. صنف‌های ابتداییه و دوره‌ی لیسه، امتحانات‌شان را قبلاً تمام کرده‌اند. تازه… بیشتر

دخترِ کوچی

با آمدن زمستان و این فصل قشنگ، پربرف و بارانی که زمین را به عروس دل‌ها تبدیل کرده است، مشکلاتم چندین برابر شده‌اند. مشکلاتی که پیش از این کمتر به چشم می‌آمد، اکنون با آمدن این فصل، زنده شده‌ و… بیشتر
میدیا \ جوانان