«لبخندهایم را فراموش کرده‌ام»

این داستان تلخِ مادری‌ست که لبخندهایش را فراموش کرده و گریه‌کردن را آموخته است. مادری که هر لحظه‌ی عمرش را وقف فرزندش کرده، خواب‌هایش را فراموش کرده و با تمام وجود از پسرش مراقبت کرده است. او همه‌ی زندگی‌اش را… بیشتر

یک دختر در افغانستان پس از هر شکست دوباره می‌ایستد

یک دختر در افغانستان به عنوان جنس دوم به دنیا می‌آیند و برای زندگی باید تکلیف شان توسط پدر، برادر و یا شوهر تعیین شود. اصل ماجرا به این‌جا ختم نمی‌شود؛ برای ادامه‌ی زندگی مجبور است خیلی بایدهای دیگر را… بیشتر

به مناسبت روز پدر؛ نامه‌ای به عزیزترین معلم‌ام استاد عزیز رویش

امروز، روز پدر است و من برای شما، عزیزترین معلم و مربی‌ام، استاد عزیزالله رویش، نامه می‌نویسم. شاید جالب باشد که در روز پدر برای شما نامه بنویسم؛ اما معلم پدر معنوی هر دانش‌آموز است. این نامه حاصل بیش از… بیشتر

واقعیتی به میل خودت بیافرین

آرزوهای بلندی داشت. خیال‌بافی‌هایش درباره‌ی آینده بی‌شمار بود و همچنان اراده‌ی محکم داشت. او در کشوری مثل افغانستان و ولایتی مانند غزنی متولد شد؛ اما در کابل زندگی می‌کرد. هرچند کابل مملو از حادثه‌ها و ماجراهای دلخراش بود، باز هم… بیشتر

همه تغییر کردند، جز او…!

هوا روز به روز سردتر می‌شود، مردم لباس‌های گرم‌ترشان را به تن می‌کنند، درختان رنگ زرد و نارنجی به خود می‌گیرند، ساکنین شهر در حال تهیه‌ی وسایل گرمایشی برای خانه‌های‌شان هستند و پرندگان مهاجر دوباره به دیاری دیگر می‌روند. فصل… بیشتر
میدیا \ جوانان