با قلم، خاطراتم را رنگ می‌کنم

گاهی به این فکر می‌کنم که چرا همیشه قلم را به دست می‌گیرم. شاید به این دلیل باشد که نوشتن برای من مثل نفس کشیدن است. زمانی که کلمات روی کاغذ می‌آیند، انگار باری از دوش روحم برداشته می‌شود و… بیشتر

با دست چپ، راست می‌نویسم

به ساعت دستی‌ام نگاهی انداختم. همیشه ساعتم را در دست راست می‌بندم تا وقتی با دست چپ می‌نویسم، اذیت نشوم. زمان تدریس فرارسیده بود. پس از یک نفس عمیق، وارد کلاس شدم. همه‌ی شاگردان در ساعت مقرر در کلاس حاضر… بیشتر

حتا با بال‌های شکسته، پرواز خواهیم کرد

با خانواده‌ام تصمیم گرفتیم برای تفریح به تپه‌ای برویم. باد می‌وزید، آب زلالی در جویبار روان بود و گندم‌زارها همچون طلا می‌درخشیدند. زیبایی طبیعت مرا به رویاهایم می‌برد. زندگی را فقط با حضور خودم معنا می‌کردم و به خوبی احساس… بیشتر

با باسواد شدن مادران خود، امید تازه گرفتم

ما نزدیک به پنج ماه است که کلاس سواد حیاتی برای مادران را شروع کرده‌ایم. شروع سختی داشتیم؛ اما مطمیین هستم که پایان آن بسیار زیبا خواهد بود. زمانی که کلاس‌های درسی را آغاز کردیم، مادران اصلاً نمی‌توانستند حتا «الف»… بیشتر

این گل خسته، زندگیِ دوباره می‌خواهد

در یک صبح زیبای بهاری، نسیم ملایمی برگ‌های درختان را به نرمی به حرکت درمی‌آورد و پرندگان با آوازهای دل‌نشین خود نوید روزی پر از امید و زندگی می‌دادند. در این میان، گلی خسته و پژمرده در گوشه‌ای از باغ،… بیشتر
میدیا \ جوانان